معنی حدب
6 بازدید
[ حَ دَ ] (ع مص) گوزپشت گردیدن. (از منتهی الارب). || حدب بر؛ مهربان گردیدن بر. (از منتهی الارب). مهربانی. مهربانی کردن. (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). || مهربان شدن. (غیاث اللغات). || حدب مرأة؛ شوی نکردن زن و مهربان گردیدن بر بچه های خود. (از منتهی الارب). || انحدار بالا بپائین. (از منتهی الارب). انحدار و سرازیر شدن. بنشیب آمدن مانند موج و ریگ. || ببلندی برآمدن چیزی. بلند شدن آب. ج، حداب. (منتهی الارب).[ حَ دَ ] (ع ص، اِ) گوزی پشت. (منتهی الارب). گوژی. کوزی. فرورفتن سینه با برآمدن پشت. برآمدن پشت با فرورفتن سینه و شکم. کوژی. برآمدن پشت و فروشدن سینه. گوژپشت گردیدن. کوزپشتی. مقابل قعس. || گیاه بهمی که ریخته متراکم گردد. || سختی سرما. || حدب الامور؛ کارهای دشوار. || زمین بلند سنگ و گل آمیخته. (منتهی الارب). کقوله تعالی : {/Bمِنْ کُلِّ حَدَبٍ یَنْسِلُونَ.۹-۱۲۲۱:۹۶/} (قرآن ۲۱/۹۶). ج، حِداب. (منتهی الارب). بالا. (ترجمان عادل منسوب به جرجانی). || پشتهٔ ریگ. || تراکب آب در روانی. || نشان در پوست. (منتهی الارب). نشان چیزی که بر پوست ظاهر شود. || گیاهی یا گیاه نصی. (منتهی الارب). || عیبی است که در اسب حاصل شود در پشت او مانند کوژی در انسان. (صبح الاعشی ج ۲ ص ۲۷).[ حُ ] (ع ص) جِ احدب. جِ حدباء. (منتهی الارب).[ حَ دِ ] (ع ص) مرد گوژپشت. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «حدب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دب» برای سرودن شعر