معنی حجز
6 بازدید
[ حَ ] (ع مص) بازداشتن. منع کردن. (منتهی الارب). دور کردن (آنندراج). || در میان دو چیز درآمدن. (منتهی الارب). || شتر را نشانیده، سپل بر میان وی بستن برای علاج. (منتهی الارب). نشانیدن شتر و بستن رسن در دو پای و میان او تا علاج جراحت پشت او کرده شود. (آنندراج). شتر را بحجاز بستن. (تاج المصادر بیهقی). رجوع بحجاز شود.[ حِ ] (ع اِ) اصل مرد. (منتهی الارب). عشیره. (ناظم الاطباء). اقرباء. (منتهی الارب). خویشان نزدیک. (آنندراج). || ناحیه. (منتهی الارب). کنار. جانب. (آنندراج).[ حَ جَ ] (ع اِ) نوعی بیماری روده که از بسیاری عطش پدید آید. (ناظم الاطباء). و هو ان یقبض امعائه و مصارینه من العطش و لایستطیع اکثار الطعم والشرب. (منتهی الارب). || (مص) به بیماری حجز مبتلا گردیدن. (منتهی الارب).[ حُ جَ ] (ع اِ) جِ حجزة. (منتهی الارب): انا آخذ بحجزکم (حدیث).[ حُ ] (ع اِ) اصل مرد. (منتهی الارب). عشیرة. (ناظم الاطباء). اقرباء. || ناحیه. (منتهی الارب). || تهیگاه. حجزة: وردت الابل و لها حجزاً؛ ای شباعاً عظام البطون. (از منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «حجز»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «جز» برای سرودن شعر