معنی حجر
5 بازدید
[ حِ ] (ع اِ) کناره. کنف. منعه. کنار مردم. (منتهی الارب). بر. و آن از زیر بغل تا کشح باشد و مجازاً حمایت : لشکری که در حجر مجاهدت نما یافته بود... (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ طهران ص ۳۵۴). این بزرگ در حجر تربیت پدر نشو و نما یافته. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۵۵). در کنف اکرام و حجر انعام او نشو و نما یافته و در چمن اقبال او شاخها کشیده و بارور شده. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۴۰). تا وقتی که حق تعالی عروس پادشاهی را بواسطهٔ کاردانی او در حجر تربیت او نهاد. (جهانگشای جوینی). یافع و ولید در حجر و حجرة وی بهره مند غنا و دوا بودند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ طهران ص ۴۴۴). اخص موالید را از خدر غیب و حجر امر به صحرا آورد. (سنائی در مقدمهٔ حدیقه). ج، حجور. || حرام. || بازداشت. || عقل. (منتهی الارب). خرد. نهیه. (غیاث). لب. حجی. فرزانگی. کیس. || مادیان. (منتهی الارب). مقابل حصان. (نریان). ج، حجور. حجورة، احجار، حجار. || قرابت. نزدیکی. خویشی. || جامه. جامهٔ کنار مردم. (منتهی الارب). || شرم مرد. فرج مرد. || شرم زن. فرج زن. || حفظ. ستر. (از منتهی الارب).[ حِ ] (ع مص) بازداشتن کسی را از تصرف در مال خویش، چونانکه داور دیوانه و نابالغ را. (غیاث). و رجوع به حَجر مصدر شود.[ حُ ] (ع مص) بازداشت. (منتهی الارب). بازداشتن کسی را از تصرف در مال خود بعلتی شرعی، چون دیوانگی و صغر. (غیاث). || منع.[ حُ ] (ع اِ) کنار مردم. (منتهی الارب). || عقل. خرد. (ترجمان عادل بن علی) نهیه. لب. حجی. (معجم البلدان). || حرام. (منتهی الارب).[ حَ ] (ع اِ) کنار. (ترجمان عادل بن علی) (غیاث). بغل. (غیاث). || تل ریگ و تودهٔ آن. || چشم خانه. || کنار مردم. جامهٔ کنار مردم. ج، حجور. (منتهی الارب). || حرام. (ترجمان عادل بن علی). ناشایسته. بازداشته. (منتهی الارب). || ج، حَجَرَة.[ حُ جَ ] (ع اِ) جِ حجره. (غیاث): مسند از تخت و مخده ز نمط برگیرید حجر از بهو و ستاره ز حجر بگشائید. خاقانی. گرچه خمخانهٔ ما را نه حجر ماند و نه بهو هر چه آرایش طاق است و حجر بگشائید. خاقانی. رجوع به حجره شود.[ حُ جُ ] (ع اِ) گوشت گرداگرد ناخن. گوشت که بر ناخن احاطه دارد. || ج حجَر.[ حَ جَ ] (ع اِ) سنگ. داود ضریر انطاکی در تذکره گوید: یراد به عندالاطلاق جوهر کل جسم جماد سواء کانت فیه مائیة کالیاقوت اولا، و سواء حفظت رطوبته کالمنطرقات ام لا، کتام الترکیب من المعادن و غیره کالاملاح، فما له اسمٌ و قد تقرر فی العرف ففی موضعه و غیره یذکرهنا. و حقیقة الحجر تصلب التراب بتوالی الرطوبات ثم الجفاف، و تختلف الوانه بحسب محله و غلبة الرطوبة و الحرارة و بقسمیهما کما سیأتی فی المعدن. فان فرط الرطوبة و البرد یوجبان البیاض و قلتهما التکرج. و الحرارة مع الیبس الحمرة. فان قل فالصفرة. و الحرارة القویة فی الرطوبة الضعیفة سواداً، ان قاومت. ثم حمرةَ ثم البیاض، و المرکبات من هذه بحسبها. و للزمان والمطالع و نقص المیل عن العرض و العکس تأثیر بیّن فی ذلک ثم ان کمنت الطبائع باطنا خالف المحک مایقع علیه النظر من الجواهر، فیحک الابیض احمر لکمون الحرارة و بالعکس. و من ثم قیل الفضة ذهب فی الباطن اذا لابسته الحرارة ظهر. و اعلم ان المحک لایخالف اللون الظاهر الا فی غیرما استحکم مزاجه کالیابسة والا لحک القزدیر محک الفضة و التالی بین البطلان و المستحضر ما فارغ العنصری من التراب و لنذکر من ذلک کله ماکان سهل الوجود داخلا فی هذه الصناعة اذ محل استیفاء الجمیع کتب الجلیزة. صاحب تحفه گوید: هر چه از زمین صلب گردد از توالی رطوبات و جفاف مرة بعد اخری تا رفع مزاج ارضی او گردد و اختلاف رنگ بحسب محل و غلبهٔ رطوبت و حرارت و امثال او می باشد رطوبت و برودت غالب هردو موجب بیاضند، و قلت هر دو باعث تکرج، و حرارت و یبوست باعث حمرتند، و قلت آن سبب صفرت، و حرارت مفرطه و رطوبت ضعیفه موجب سواد. و محک در غیر مستحکم المزاج بخلاف رنگ او ظاهر میشود - انتهی : برین زمان و برین ناکسان که دارد صبر مگر کسی که ز روی و حجر جگر دارد. ناصرخسرو. سخن خوب، خردمند پذیرد نه حجر سفها جمله ز مردم بقیاس حجرند. ناصرخسرو. بقای صالح و بد عمر او صد و هفتاد خداش ناقه فرستاد از میان حجر. ناصرخسرو. وین بدپدر بسی را در خورد جز حذر نیست زیرا ز بیوفائی شکرش بی حجر نیست. ناصرخسرو. چو نیلوفر انس تو با جوی آب چو لاله همه جای تو در حجر.مسعودسعد. زان گلی کز حجر نه از شجر است حجره چون گلستان کنید امروز.خاقانی. مجلس دو آتش داده بر این از حجر وآن از شجر این کرد منقل را مقر آن جام را جا داشته. خاقانی. نز حجر گوهر رخشان بدر آرید شما چون پسندید که گوهر بحجر بازدهید. خاقانی. نگذرد دیگ پایه را ز حجر بگذرد زآتشی که در حجر است. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ۶۶). هست از حجر و شجر دو آتش یک شعله زن و جهان برافروز.خاقانی. مقابلت نکند با حجر به پیشانی مگر کسی که تهور کند بنادانی.سعدی. ور نبود بالش آکنده پر خواب توان کرد حجر زیر سر.بهائی. - آتش حجر؛ شراب مثلث سیکی. - نقش حجر یا نقش بر حجر؛ ثابت. سترده ناشدنی : تا ابد نام او بر افسر عقل مهر بر سیم و نقش بر حجر است.خاقانی. بر در گردون نقش الحجر است اسم بقاش لاجورد از پی آن با حجر آمیخته اند. خاقانی. مهر مهر از درون ما نرود ای برادر که نقش بر حجر است.سعدی. ترک دنیا و تماشا و تنعم گفتیم مهر مهریست که چون نقش حجر می نرود. سعدی. ج، احجار ، حجارة ، حجار ، حجر. || قرن. همال. || زر. || سیم. || ریگ. || حجرالارض؛ بلاهای زمین. رمی بحجرالارض؛ ای بداهیة. || گاه حجر مطلق گویند و از آن حجرالاسود اراده کنند: یکی که جایگه حج هندوان بکند دگر که حج کند و بوسه بر دهد بحجر. فرخی. از آنکه همچو حجر دارد آن نگارین دل دلم پر آتش همچون دل حجر دارد. مسعودسعد. ز زمزم و عرفات و حطیم و رکن و مقام بعمره و حجر و مروه و صفا و منی. ادیب صابر. و حاجیان گاه سوگند گویند: به آن حجری که بوسیده ام. تهانوی گوید: و هو الحجر المعروف فی البیت الحرام. و عند الصوفیة عبارة من اللطیفة الانسانیة و اسوداده عبارة من تلوثه بالمقتضیات الطبعیة. (کشاف اصطلاحات الفنون). || صاحب برهان گوید: به اصطلاح ارباب کیمیا جوهری است و هرکس از او بچیزی اشاره کرده است و لهذا از نظر غیر درتتق خفا مانده است.[ حِ ] (اِخ) سورهٔ حجر. نام سورهٔ پانزدهم است از قرآن، و آن مکیه است دارای ۹۹ آیت، پس از ابراهیم و پیش از نحل و آغاز میشود به: الر تلک آیات الکتاب و قرآن مبین...[ حَ ] (اِخ) یاقوت گوید شهر یمامه و ام القرای آن است، اکنون مشترک است ولی اصلاً مختص حنیفه بود، و اکنون مانند بصره و کوفه، هر طائفه را در آن ناحیتی هست. ولی اکثریت از آن بنی عبید است که از بنی حنیفه هستند. ابوعبیده عمر مثنی گفت: بنی حنیفةبن لجیم بن صعب بن علی بن بکربن وائل در پی آب و چراگاه بیرون شدند تا بنزدیک یمامه رسیدند از همان راه که بنی عبد قیس هنگام آمدن ببحرین پیمودند. پس عبیدبن ثعلبة با خانواده، در پی چرا بیرون آمد تا بیمامه رسید و در زمینی بنام «قارات الحبل» که یک شبانه روز راه تا حجر است نزول نمود، و با وی همسایه ای از یمن از بنی سعد العشیرة و دیگری از بند زبید بود، پس یک تن چوپان از طایفهٔ عبید بیرون رفت و بکاخها و درختهای خرما رسید که از طسم و جدیس باقی مانده بود و خود فانی شده بودند، پس چوپان بازگشت و جریان را بعبید باز گفت و میوهٔ آنها (خرما) را به وی داد، عبید از آن بخورد و گفت غذائی بس نیکو است پس شترها نحر کرد، و طایفهٔ خویش را فرود آورد و با غلام سوار شد و بطرف حجر رهسپار گشت و چون بدانجا رسید نیزهٔ خود بر زمین کوبید و سی کاخ و حدیقه را تحجیر و سنگ چینی کرد و «حجر» نامید، و پیش از آن یمامه نام داشت و در این باره گوید: حللنا بدارکان فیها انیسها فبادوا حلوا ذات شید حصونها فصاروا قطینا للفلاة بغربة رمیما و صرنا فی الدیار قطینها فسوف یلینا بعدنا من یحلها و یسکن عرضاً سهلها و حزونها. (معجم البلدان). سپس یاقوت افسانه ای از مهاجرت بنوحنیفه بحجر آورده و داستانی نیز از راهزن معروف آن بلاد بنام جحدر که حجاج یوسف ثقفی وی را اسیر کرد، آورده است. رجوع به «جحدر» و الموشح ص ۷۴، ۷۸ و نزهة القلوب ج ۳ ص ۲۶۸ شود.[ حَ ] (اِخ) موضعی در دیار بنی عقیل. (معجم البلدان).[ حَ ] (اِخ) وادیی است میان بلاد عذره و غطفان. (معجم البلدان).[ حَ ] (اِخ) کوهی است در بلاد غطفان. (معجم البلدان).[ حَ ] (اِخ) دیهی است بنی سلیم را. (معجم البلدان).[ حَ ] (اِخ) موضعی است که بدانجا میان دوس و کنانه جنگ شده است.[ حُ ] (اِخ) (برقاء...) دو کوه است بر راه حاجیان بصره میان جدیله و فلجه (فلوجه) و حجربن حارث بن عمرو پدر امرؤالقیس در آن سکنی داشت و بنواسد وی را در آن جا کشتند. (معجم البلدان).[ حُ ] (اِخ) نام پدر عبداللََّه است. عسقلانی گوید: تصحیف جهر است. بدان رجوع شود. (الاصابة ج ۱ ص ۳۳۰ قسم اول).[ حُ ] (اِخ) یاقوت بنقل از ابن الفقیه آرد:َ دیهی بیمن از مخالیف بدر است. و این بدر جز بدر معروف است که در آن غزوهٔ بدر افتاد. ابوسعد گفت موضعی بیمن است. و احمدبن علی هذلی حجری که هبةاللََّه بن عبدالوارث شیرازی او را یاد کرده بدانجا منسوب است. (معجم البلدان).[ حِ ] (اِخ) یاقوت گوید: عرام بن الاصبغ هنگام ذکر نواحی مدینه پس از ذکر «رحیضه» گوید: و نزدیک آن قریه ای است که آنرا حجر گویند، و در آن چشمه ها و چاهها از بنی سلیم است، و نزدیکی آن تپه ای است که آنرا قنة الحجر نامند. (معجم البلدان).[ حِ ] (اِخ) رجوع به حجر اسماعیل و حجرالکعبه شود.[ حِ ] (اِخ) دیار ثمود در وادی القری میان مدینه و شام است، استخری گوید: حجر قریهٔ کوچکی کم سکنه از وادی القری است یک روز راه تا کوه دارد و منازل ثمود در آن بوده است که خدا فرماید: {/Bوَ تَنْحِتُونَ مِنَ اَلْجِبََالِ بُیُوتاً فََارِهِینَ ... ۱-۶۲۶:۱۴۹/}(قرآن ۲۶/۱۴۹) و گفت خانه ها مانند خانه های ما در کوه ساخته اند و آن کوهها «اثالث» نام دارد و این کوهها چنان است که هرکسش از دور بیند متصل پندارد، و چون نزدیک شود هریک را جدا بیند، و دورا دور آن را رمل گرفته باشد چنانکه بالای آن نتوان شد مگر با مشقت بسیار. و بئرثمود که در قرآن آب آن میان مردم و ناقه تقسیم شده است؛ {/B«لَهََا شِرْبٌ وَ لَکُمْ شِرْبُ یَوْمٍ مَعْلُومٍ » ۴-۱۰۲۶:۱۵۵/}(قرآن ۲۶/۱۵۵) در آنجا میباشد. (معجم البلدان). نام وادی مسکن ثمود و آن میان مدینه و شام بوده است. و ابوعبداللََّه محمدبن ابیطالب الانصاری الصوفی الدمشقی شیخ الربوة در کتاب نخبة الدهر (چ لیپزیک ص ۲۴۹) گوید: ناحیتی است میان سوریه و حجاز. رجوع به امتاع الاسماع ص ۴۵۴، ۴۵۵، ۴۵۶، ۴۵۷ شود. نام دیار ثمود است در وادی القری میان مدینة و شام. منازل این طایفه عبارت بود از مسکن های مغاره مانندی که در کوهها شکافته و ساخته بودند و خانه های زیادی در اینجا دیده میشد در منتهای زیبائی با نقش و نگار و طبقات محکم و استوار هرکوهی مقام مستقلی داشت و بکوه دیگر مربوط نبود. در حوالی آن عبور و مرور میشد و در وسط برای آب دادن به اشتران چاهها کنده بودند گویند پیغمبر عربی آب خوردن از آن چاه را نهی کرده بود، و گویند آن آثار از بنی سلیم است. شمس الدین سامی گوید: نام قریه ای است در شمال غربی جزیرة العرب که بین مدینهٔ منوره و برالشام واقع شده و عبارت است از بقیهٔ یک شهر قدیمی که در جنوب دومة الجندل وجود داشته و آثار قوم ثمود در گرداگرد این محل پدیدار است. (قاموس الاعلام).[ حِ ] (اِخ) اصحاب حجر، قوم ثمود یعنی قوم صالح. (دستور اللغهٔ ادیب نطنزی) (مجمل التواریخ ص ۱۴۸).[ حُ ] (اِخ) الخیر. رجوع به حجربن عدی شود.[ ] (اِخ) ابن ابی حجیر. رجوع به حُجَیربن ابی حجیر شود. (الاصابة).(اِخ) ابن ابی العنبس اصفهانی معروف بهجری. عمارةبن ابی حفصة از وی روایت کرده. و از سعیدبن جبیر و ابوهریره روایت کند. (ذکر اخبار اصفهان ج ۱ ص ۲۸۶).[ حُ ] (اِخ) ابن أدبر. رجوع به حجربن عدی شود.[ ] (اِخ) ابن ایاس بن مقاتل. از پدرش روایت دارد. و پسرش علی بن حجر ثقة از وی روایت دارد. ص ۱۸۱).[ حُ ] (اِخ) ابن جزیلةبن لخم. از قحطان. جدی جاهلی است. عبدالملک بن عمیر قطبی از فرزندان اوست. (زرکلی ص ۲۱۳).[ ] (اِخ) ابن الحارث. مکنی به ابی خلف. محدث است.[ حُ ] (اِخ) ابن الحارث بن عمرو الکندی. یکی از ملوک کندة و مادر او ام قطام دختر عوف بن محلم الشیبانی است و همان پدر امرؤالقیس است. رجوع به عقدالفرید جزء ۳ ص ۳۴۲ و ۳۴۹ شود. پسرش امرؤالقیس در حق وی گوید: أبعد الحارث الملک ابن عمرو و بعد الملک حجرٍ ذی القباب و نیز گوید: و نعرف فیه من ابیه شمائلا و من خالد و من یزید و من حجر. رجوع به الموشح ص ۲۸ و ۳۷ و ۴۱ شود. حجر در «برقاء حجر» میان جدیله و فلجه بدست بنی اسد کشته شد. (معجم البلدان)، یوم حجر؛ یوم قتلت بنوأسد الحجربن الحرث الکندی. (مجمع الامثال میدانی).[ حِ ] (اِخ) ابن حنظله، ابن الندیم در الفهرست او را چنین نام داده است. ابن حجر عسقلانی گوید نام او دغفل است. رجوع به دغفل شود.[ ] (اِخ) ابن خالدبن محمود شاعری است از عرب. رجوع به عقدالفرید ج ۶ ص ۹۸ و المعرب جوالیقی ص ۲۶۰ و حماسهٔ ابی تمام ج ۴ صص ۱۸۳- ۱۸۴ از شرح تبریزی و الحیوان ج ۳ ص ۵۸ شود.[ حُ ] (اِخ) ابن ربیعةبن وائل. ابن عبدالبر او را یاد کرده، گوید: حجاج بن ارطأة از عبدالجباربن وائل بن حجر، از پدرش از جدش حجر از پیغمبر روایتی دارد و مسدد نیز همین روایت را در مسند خویش آورده است. ابوعمر گوید: از کلمهٔ «از جدش» اگر اشتباه نباشد، معلوم میشود حجر یکی از صحابه بوده است. باید گفت: ممکن است در اصل زنجیرهٔ سند بجای «از عبدالجبار...» «ابن عبدالجبار...» باشد. (الاصابة ج ۲ قسم ۴ ص ۷۷).[ ] (اِخ) ابن زائدة حضرمی الکندی. ابوعمروکشی و طوسی او را در رجال شیعه شمرده اند. ابن النجاشی گوید: ثقة و صحیح السماع بود. عبداللََّه بن مشکان از وی روایت دارد. (لسان المیزان ج ۲ ص ۱۸۰).[ ] (اِخ) ابن زیدالکندی. صحابی است و بحجر الشر معروف است. رجوع به حجربن یزید شود.[ ] (اِخ) ابن سلیمان حرانی. یکی از بلغای عرب است. (ابن الندیم).[ حُ ] (اِخ) ابن عبدالجبار. جاحظ خبری از وی و او از موسی بن ابی الردقاء آورده است. (البیان و التبیین ج ۲ ص ۱۸۲). و ابن قتیبه در عیون الاخبار نیز خبری از وی و او از عبدالملک بن عمیر در بارهٔ چگونگی مجلس زیاد در کوفه آورده است. (عیون الاخبار ج ۲ ص ۲۱۱).[ حُ ] (اِخ) ابن عدی بن معاویةبن جبلةبن عدی بن ربیعةبن معاویة الاکرمین الکندی، معروف بحجربن الادبر و حجرالخیر. ابن سعد و مصعب زبیری به روایت حاکم چنین آورده اند که حجر و برادرش هانی بن عدی بوفادت بنزد پیغمبر آمدند و حجربن عدی قادسیة را دریافت و سپس جمل و صفین را نیز در میان شیعهٔ علی بود. و به امر معاویه در مرج عذراء کشته شد، حجر خود آنجا را فتح کرده بود و بغدر او را کشتند، اینها را ابن کلبی آورده است. یعقوب بن سفیان او را از امراء علی(ع) در جنگ صفین خواند. ابن سکن و جز او از طریق ابراهیم از پدرش اشتر روایت کرده است که در ربذة بهمراه حجر در مرگ ابوذر غفاری حاضر بودیم، ولیکن بخاری و ابن ابی حاتم و خلیفةبن الخیاط و ابن حبان همگی او را در عداد تابعان آورده اند. ابن سعد او را در طبقهٔ اول اهل کوفه برشمرده است. نمیدانم دیگری را خواسته و یا اشتباه کرده است. ابن قانع از طریق شعیب بن حرب از شعبة از ابوبکربن حفص از حجربن عدی (که مردی از اصحاب پیغمبر بود) روایتی دربارهٔ شرب خمر از قول پیغمبر آورده است. احمد در کتاب الزهد و حاکم در مستدرک از طریق ابن سیرین آرند: وقتی زیاد (بن ابیه) خطبه را بدرازا کشانید، پس حجر فریاد زد: الصلاة، ولیکن زیاد بخطبه ادامه داد، پس حجر و دیگران به او سنگ پرتاب کردند و زیاد از منبر پائین آمد و بمعاویة نوشت، معاویة دستور داد او را بنزد من بفرست، چون حجر را بنزد معاویة آوردند گفت: السلام علیک یا امیرالمؤمنین. معاویة گفت: أمیرالمؤمنین من هستم؟ گفت: آری. پس معاویة دستور داد او را کشتند. حجر وصیت کرد که زنجیر از من باز نکنید و خون مرا مشوئید، من راه بر معاویه خواهم گرفت و با او مخاصمت خواهم کرد. رویانی و طبرانی و حاکم از طریق ابن اسحاق آرند که حجر را دیدم که میگفت: من بر بیعت خود باقی هستم نه آنرا پس میگیرم و نه میشکنم. ابن ابی الدنیا و حاکم و عمربن شبه از طریق ابن عون از نافع روایت دارند که چون حجر را بردند، ابن عمر همواره از حال او استخبار میکرد تا روزی در بازار خبر قتل او را شنید پس گریان شد و بازگشت. یعقوب بن سفیان در تاریخ خویش از ابوالاسود آرد: که چون معاویه بر عایشه وارد شد دربارهٔ قتل حجر و یارانش بدو عتاب کرد و گفت از پیغمبر شنیدم: پس از من کسانی را بکشند، که خدا و اهل آسمانها به غضب درآیند. و در زنجیرهٔ سند آن بریدگی هست. ابراهیم جنید در کتاب «اولیاء» با زنجیرهٔ بریده روایتی آورده که حجر را جنابتی دست داد پس به موکل که او را میبرد روی کرد و گفت آب خوردن مرا بده تا تطهیر کنم و فردا بمن آب مده، پاسدار گفت: میترسم از تشنگی بمیری و معاویه مرا بکشد، حجر دعا کرد تا ابری بارید و او تطهیر نمود، یکی از اصحاب او گفت دعا کن خدا ما را خلاصی دهد، حجر دعا کرد: خدایا هرچه صلاح میدانی انجام ده پس خود و دسته ای از یارانش کشته شدند. خلیفه و ابوعبید گفتند سال پنجاه ویک کشته شد، یعقوب بن ابراهیم بن سعد گفت بسال پنجاه و سه کشته شد. ابن الکلبی گوید: حجر دو پسر بنام عبداللََّه و عبدالرحمان داشت که بهمراه مختار بدست مصعب کشته شدند، و پسر عم ایشان معاذبن هانی بن عدی بشام فرار کرد، و پسر عم ایشان هانی بن جعدبن عدی از اشراف مکه بود. (الاصابة ج ۱ قسم ۱ صص ۳۲۹ -۳۳۰). حجر در زمان خلافت حضرت علی بن ابی طالب از اصحاب مخصوص او بود و در رکاب امیرالمؤمنین علی در جنگ جمل و صفین و نهروان شرکت کرد و پس از شهادت آن حضرت در کوفه با امرای اموی مخالفت آغازید و علناً بر معاویة لعنت گفت و از این رو والی عراق زیاد، او و اصحاب وی را بازداشت کرد و سپس بقریهٔ عذراء دمشق نفی کرد و بسال ۵۱ او را با اصحاب وی بکشتند و آنگاه که قبر او را کنده و کفن وی را حاضر کرده و جلاد بر سر او ایستاده بود او را میان مرگ و طعن حضرت امیرالمؤمنین علی مخیر ساختند و وی بی هیچ فتور و سستی مرگ را اختیار کرد و بدرجهٔ رفیعهٔ شهادت رسید و آنگاه که وی را بازداشت کرده بودند چون عایشه بشنید قاصدی نزد معاویه فرستاد و از حجر شفاعت کرد لکن معاویه شفاعت عایشه را نپذیرفت و آنگاه که بمدینه رفت از این اسائه ادب خویش پوزش خواست و اظهار ندامت و پشیمانی کرد و گفت زیاد مرا اغفال و اضلال کرد. و هم گویند آنگاه که خبر قتل وی بحسن بصری رسید سخت اندوهگین شد و گفت: «یا ویل معاویة من قتل حجر و اصحابه» و باز آورده اند که معاویة در گاه نزع میگفت: یومی منک یا حجر طویل. دو کتاب در اخبار حجربن عدی در الذریعه ج ۱ ص ۳۲۷ و ج ۲ ص ۳۶۳ معرفی شده است. رجوع به عقدالفرید ج ۳ ص ۱۸۷ و ۲۴۱ و ج ۷ ص ۱۷۱ و البیان و التبیین ج ۱ ص ۲۳۳ و عیون الاخبار ج ۱ ص ۱۴۷ و المصاحف ص ۲۰۴ وحبیب السیر ج ۱ ص ۵۷۲ و ۵۴۴ و ج ۲ ص ۱۱۹ چ خیام و کامل ابن اثیر ج ۳ ص ۲۳۷ و اعلام زرکلی ج ۱ ص ۲۱۳ و ضحی الاسلام شود.[ حُ ] (اِخ) ابن عمروالکندی. رجوع به حجر آکل المرار شود.[ حُ ] (اِخ) ابن عنبس. و برخی ابن قیس گفته اند. مکنی به ابوسکن یا ابوعنبس حضرمی کوفی است. طبرانی او را صحابی و ابن حبان در ثقات تابعین شمرده است. ابن معین گوید: شیخ کوفی و ثقة و مشهور است از علی و دیگران روایت دارد. بخاری و ترمذی و ابوداود حدیث او آورده اند. بخاری در تاریخ گوید: در جاهلیت خون می آشامید. طبرانی روایتی از وی آورده که ابوبکر و عمر فاطمه را خواستگاری کردند، پیغمبر به علی گفت: آیا تو نظری نداری، ولیکن متفق علیه است که حجربن عنبس پیغمبر را ندیده شاید داستان را از برخی صحابه شنیده باشد. (الاصابة ج ۲ قسم ۳ ص ۵۹). شمس الدین سامی گوید: حجربن العنبس الکوفی. در حیات رسول (ص) متولد شد لکن بدرک صحابت او نائل نگردید و در جنگ جمل و صفین در رکاب امیرالمؤمنین(ع) بود و از او پاره ای احادیث نبویة منقول است. و او از مردم تنعه قریه ای نزدیک حضرموت است. (قاموس الاعلام ترکی).[ ] (اِخ) ابن مالک بن حذیفه. ابن بدرالنزاری پسر عم عیینةبن حصن. ادراک دارد (یعنی پیغمبر را درک کرده است). مرزبانی او را در معجم الشعراء یاد کرد. مادرش ام قرفة است که در زمان پیغمبر کشته شد. (الاصابة ج ۲ قسم ۳ ص ۵۹).[ ] (اِخ) ابن محمد. یکی از بلغای عشره است. (ابن الندیم).[ ] (اِخ) ابن نعمان بن عمروبن عرفجةبن عاتک بن امری القیس بن ذهل بن معاویةبن حارث الاکبر کندی. ابن کلبی گوید: بوفادت بنزد پیغمبر آمد. ابن شاهین و ابوموسی و ابن امین او را یاد کرده اند. (الاصابة ج ۱ قسم ۱ ص ۳۳۰).[ ] (اِخ) ابن نعمان بن الحارث بن الهشیم از ملوک غسانی شام یا بنوجفنه است. او پس از برادر خود عمروبن نعمان بسلطنت رسید و مدت حکمرانی او دوازده سال بود. رجوع به حبیب السیر ج ۱ ص ۹۲ سطر ۳ چ سنگی تهران و ج ۱ ص ۲۶۲ چ خیام شود.[ ] (اِخ) ابن یزیدبن معدی. کرب بن سلمةبن مالک بن حارث کندی. صاحب مرباع بنی هند. طبری گوید: وی و برادرش ابوالاسود بوفادت بنزد پیغمبر آمدند. ابن فتحون او را استدراک کرده است. (الاصابة ج ۱ قسم ۱ ص ۳۳۰).[ ] (اِخ) ابن یزیدبن سلمةبن مرةبن حجربن عدی بن ربیعةبن معاویة الاکرمین کندی. و برخی پدرش را زید نوشته اند. ابن سعد در طبقهٔ چهارم گوید: بوفادت بنزد پیغمبر آمد، وی مردی شریف بود و حجرالشر لقب میداشت در مقابل حجرالخیر که لقب حجربن عدی (حجربن الادبر) بود. حجربن یزید نیز در صفین با علی میبود، و یکی از گواهان حکمین گردید، پس بنزد معاویه شد. معاویه او را بولایت ارمینیة گماشت. یعقوب بن سفیان او را در عداد امراء عالی در جنگ جمل شمرد، و ابوموسی او را از ابن شاهین استدراک کرده است. ابن اثیر و ابن امین نیز همین مطالب را از ابن کلبی نقل کرده اند و نیز گفته است که حجربن یزید شریر بود و داستان او را با عمارةبن عقبةبن ابی معیط در کوفة یاد کرده است. (الاصابة ج ۱ قسم ۱ ص ۳۳۰) (قاموس الاعلام ترکی).[ حُ ] (اِخ) ابوالعنبس. تابعی است. رجوع به حجربن عنبس شود.[ حُ ] (اِخ) ابوعماره. تابعی است.[ حُ ] (اِخ) الخیر. رجوع به حجربن عدی شود.(اِخ) هجری. رجوع به حجربن ابی العنبس اصفهانی شود.
کلمات همقافیه با «حجر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «جر» برای سرودن شعر