معنی واژه حجام
6 بازدید
[ حَ جْ جا ] (ع ص، اِ) خون کشنده به استره زدن. کشندهٔ خون از شاخ. (منتهی الارب). الذی یحجم و یحسن صنعة الحجم. (سمعانی). کشندهٔ خون با شاخ یا شیشه از تن. حاجم. حجامت گر. خون گیر. خون ستان. حجامت کننده. حجامت چی. خون کشنده. مصاص. - امثال: افرغ من حجام ساباط؛ سخت عاطل و بیکار مانده. لانه حجم کسری مرة فی سفره فاغناه فلم یعد للحجامة. او لأنه کان یحجم من مرّ علیه من الجیش بدانق نسئة الی وقت قفولهم و مع ذلک یمرّ علیه الاسبوع و الاسبوعان و لایقربه احدٌ فحینئذ کان یخرج امه فیحجمها لئلا یفرغ بالبطالة، فمازال دأبه حتی ماتت فجأة فصار مثلاً. (منتهی الارب). || توسعاً رگ زن و فصاد و گرای. (مهذب الاسماء). دلاک. سرتراش. سلمانی. حلاّق. مزّین. تونکو. تانگو. تنگو. قائم: تلیکو. موی ستر. (مهذب الاسماء): این کلک پسر حجامی بود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۴۱۳). آن مدت که عمر یافت زیانش نداشت که پسر حجامی بود. (تاریخ بیهقی ص ۴۱۵). قال علی بن عاصم دخلتُ علی ابی حنیفة و عندهُ حجام یأخذ من شعره. (ابن خلکان). زی عام چو تو مال و ملک داری خواهی علوی باش و خواه حجام. ناصرخسرو. روزی نوشین روان بباغ سرای اندر حجام را بخواند تا موی بردارد. (نوروزنامه). شه سکندر دهد همه کامم که من او را گزیده حجامم.سنائی. زن حجام از بیم جواب نداد. (کلیله و دمنه). زن حجام بینی بریده بر دست گرفته بخانه رفت. (کلیله و دمنه). حجام متحیر گشت. (کلیله و دمنه). زن حجام بگشادن او... رضا داد. (کلیله و دمنه). چندانکه خلق بیارامید زن حجام بیامد. (کلیله و دمنه). در این میان حجام از خواب درآمد. (کلیله و دمنه). سفیر میان ایشان زن حجامی بود. (کلیله و دمنه). چون قدم از منزل اول برید گونهٔ حجام دگر گونه دید.نظامی.[ حِ ] (ع مص) چیزی بر دهان اشتر بستن تا نگزد.[ حِ ] (ع اِ) دهان بند اشتر. دهن بند اشتر. (مهذب الاسماء). آنچه بدان دهان شتر مست بندند تا نگزد. (منتهی الارب).[ حَ جْ جا ] (اِخ) لقب یاسین مغربی است. (فهرست رجال حبیب السیر). خوندمیر گوید: و در ربیع الاول همین سال (۶۸۷ هـ . ق.) شیخ یاسین المغربی وفات یافت و شیخ یاسین در سلک اکابر مشایخ انتظام داشت و بواسطهٔ آنکه احوال خود را در پردهٔ خفا مستور میگردانید به امر حجامت اشتغال میورزید. (حبیب السیر چ خیام ج ۳ ص ۲۵۸). رجوع به یاسین مغربی شود.[ حَ جْ جا ] (اِخ) یکی از سران نهضت زنگیان در قرن سوم در بصره و از یاران صاحب الزنج در قیام سالهای (۲۵۵،۲۷۰ هـ . ق.) میباشد. رجوع به تاریخ ابن اثیر ج ۷ صص ۸۲-۸۳ شود.[ حَ جْ جا ] (اِخ) ابواسامه زید. از عکرمة روایت کند. (سمعانی).[ حَ جْ جا ] (اِخ) ابوظبیة. پیغمبر را حجامت کرد. (سمعانی).[ حَ جْ جا ] (اِخ) دینار. مولای جریر است. زیدبن ارقم را حجامت کرد. یونس بن عبیداللََّه از وی روایت دارد. (سمعانی).[ حَ جْ جا ] (اِخ) دینار. انس بن مالک را حجامت کرد. نضربن شمیل از وی روایت دارد. ابوحاتم گوید: بگمان من او ابوطالب حجام است که قتاده از وی روایت دارد. (سمعانی).