معنی حتد
5 بازدید
[ حَ تَ ] (ع مص) خالص الاصل گشتن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || مقیم شدن به جای. (آنندراج).[ حَ تِ ] (ع ص) خالص الاصل از هر چیز. (منتهی الارب).[ حُ تُ ] (ع ص) چشمهای باسلاق و آن علتی است که به چشم طاری شود و پلک را غلیظ کند و مژگان بریزد. عین حتد؛چشم که آب آن بند نشود. (منتهی الارب). چشمه ای که آبش منقطع نشود. (آنندراج). || جوهر چیزی و اصل آن. ج، حَتَد، حَتود. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «حتد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تد» برای سرودن شعر