معنی حبض
6 بازدید
[ حَ بَ ] (ع مص، اِ) جنبش. جنبیدن. || آواز. || آواز زه کمان. || جنبش رگ زیاده از نبض. || حبض و نبض؛ قوت و بقیهٔ جان: ما به حبض و لا نبض. (منتهی الارب). || کم شدن آب چاه. (تاج المصادر بیهقی). افتادن تیر پیش تیراندازنده. (منتهی الارب).[ حَ ] (ع اِ) ضربان شدید رگ. || آواز پست و ضعیف. (منتهی الارب).[ حَ ] (ع مص) حبض به وتر؛ کشیدن چلهٔ کمان را و گذاشتن تا آواز کند. (از منتهی الارب). || حبض سهم؛ افتادن تیر پیش اندازنده. (منتهی الارب). || تیر در پیش تیرانداز افتیدن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). تیر در پیش تیرانداز افتادن. (مهذب الاسماء).[ حَ ] (ع مص) بمردن. || باطل شدن حق. (منتهی الارب) (زوزنی). حق کسی کم شدن و باطل شدن. (مهذب الاسماء). حق کسی باطل شدن. (تاج المصادر بیهقی). || خلاف گمان خیر مردم برآمدن. || کم و ناقص گردیدن قوم. || طپیدن دل و قرار گرفتن آن. یقال: القلب یحبض؛ ای یضرب ضرباً شدیداً ثم یسکن. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «حبض»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بض» برای سرودن شعر