معنی حبسان
4 بازدید
[ حُ ] (ع ص، اِ) جِ حبیس. (معجم البلدان).[ حُ ] (اِخ) آبی است در راه غربی حاج از کوفه. زنی از طائفهٔ کنده، در رثاء کسان خویش که بنوزمان در حبسان کشته بودند، گوید: سقی مستهل الغیث اجداث فتیةٍ بحبسانَ و لینا نحورهم الدما صَلوا معمعان الحرب حتی تخرموا مقاحیم اذهاب الکماة التقحما هوت امهم ماذا بهم یوم صرعوا بحبسان من اسباب مجد تهدما ابوان یفرّوا و القنا فی صُدورهم فماتوا و لم یَرقوا من الموت سلما و لو أنهم فّروا لکانوا أعزّةً و لکن رأوا صبراً علی الموت أکرماً. (معجم البلدان).
کلمات همقافیه با «حبسان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر