معنی واژه حامله
4 بازدید
[ مِ لَ / لِ ] (از ع، ص) تأنیث حامل. برنده. حمل کننده. آنکه بار بر پشت یا بر سر دارد. (مهذب الاسماء). ج، حاملات. || آبستن. باردار. حامل. زن باردار. حُبْلی ََ. حامله. بارور. بارگرفته. حابله : وآن نار همیدون بزنی حامله ماند وَاندر شکم حامله مشتی پسران است. منوچهری. بسان یکی زنگی حامله شکم کرده هنگام زادن گران.منوچهری. دهر بدگوهر به شرّ آبستنست جز بلا هرگز نزاد این حامله.ناصرخسرو. خود مادر قضا ز وفا حامله نشد ور شد بقهرش از شکم افکنْد هم قضا. خاقانی. مانَد کجاوه حاملهٔ خوشخرام را اندر شکم دو بچه بمانده محصّرش.خاقانی. نُه شکم آسمان حاملهٔ بار اوست بر سر یک مشت از آن مانده چنین بی قرار. خاقانی. از جفتی غم بباد غصه دل حاملهٔ گران ببینم.خاقانی. نوبر چرخ کهن نیست بجز جام می حاملهٔ زآب خشک گوهر تر در شکم. خاقانی. زآن نخل خشک تازه شود گر نسیم قدس چون مریم است حامله تن دختر سخاش. خاقانی. دل حامله گشت و غم همی زاد زآن هر نفسش هزار درد است.خاقانی. هر دم مرا به عیسی تازه است حامله زآن هر دمی چو مریم عذرا برآورم. خاقانی. هم زحل رنگم چو آهن هم ز آتش حامله وز حریصی چون نیابم آهن و آتش خورم. خاقانی. از حسرت کلاه تو دریای حامله چون ابر بر جواهر عذرا گریسته.خاقانی. حامله ست اقبال مادرزاد او قابله ش ناهید عشرت زای باد.خاقانی. گر ز نصرت نه حامله ست چرا نقطه نقطه ست پیکر تیغش.خاقانی. لعبت چشم بخونین بچگان حامله شد راه آن حامله را وقت سحر بگشایید. خاقانی. دختر آفتاب ده در تتق سپهرگون گشته بزهرهٔ فلک حامله هم به دختری. خاقانی. تیغ تو نه ماهه بود حامله از نُه فلک لاجرمش فتح و نصر هست بنات و بنین. خاقانی. هر نفسی حوصلهٔ ناز نیست هر شکمی حاملهٔ ناز نیست.نظامی. فقیرهٔ درویشی حامله بود.(گلستان). شب فراق بروز وصال حامله بود دلم خوش است به اندیشهٔ شفای الم.سعدی. شب حامله است تا چه زاید فردا. (جامع التمثیل). || شجرة حاملة؛ درخت بارور. (منتهی الارب). || ابوالفتوح رازی در تفسیر آیهٔ {/B«فَالْحََامِلاََتِ وِقْراً»۱-۲۵۱:۲/} آرد: قال: ما الحاملات، گفت چیست آن بادهای گران برگرفته، گفت تلک السحاب، ابر است از باران بار گران دارد. (تفسیر ابوالفتوح چ ۱ ج ۵ ص ۱۴۶). || زنبیل که بدان انگور کشند بسوی خرمن. (منتهی الارب).