معنی واژه حامل
10 بازدید
[ مِ ] (ع ص) نعت فاعلی از حمل. برَنده. حَمْل کننده. بردارندهٔ چیزی بر خود. نگاه دارنده. باربردار. ج، حَمَلة: حاملی محمول گرداند ترا قابلی مقبول گرداند ترا.مولوی. - حامل اسفار؛ مقتبس از آیهٔ شریفهٔ {/Bمَثَلُ اَلَّذِینَ حُمِّلُوا اَلتَّوْرََاةَ ثُمَّ لَمْ یَحْمِلُوهََا، کَمَثَلِ اَلْحِمََارِ یَحْمِلُ أَسْفََاراً.۱-۱۱۶۲:۵/} کنایت از مردمان نادان و عالم بی عمل. - حامل بودن؛ چیزی را با خود بردن. - حامل شدن؛ چیزی را با خود داشتن. - حامل مکتوب؛ پیک. قاصد. - حامل وحی؛ جبرئیل. رجوع به حامل وحی شود. - حامل وِزْر (اوزار)؛ گناه کار: گر خداوند تعالی به گناهیت بگیرد گو بیامرز که من حامل اوزار تو باشم. سعدی (طیبات). || (اصطلاح موسیقی) خطهایی که علامات نتهای موسیقی بر آن نقش کنند. <۵۳۰۶۴۰۰۶۰۱۸۵۸۴۰۱>... || حامله. حُبْلی ََ. زن باردار. آبستن. بارور. باردار. مقابل حائل. ج، حاملات، حوامل. (مهذب الاسماء): زمانه حامل هجر است و لابد نهد یک روز بار خویش حامل.منوچهری. کنار آبدان گشته بشاخ ارغوان حامل سحاب ساج گون گشته بطفل عاجگون حُبْلی. منوچهری. سر نگونسار ز شرم و روی تیره ز گناه هر یکی با شکمی حامل و پرماز لبی. منوچهری. بمهد راستین و حامل بکر بدست و آستین بادمجرا.خاقانی. تا که شد نوروز سلطان فلک را میزبان حاملان طبع جان بر میزبان افشانده اند. خاقانی. عجوز جهان مادر یحیی آسا از او حامل تازه زهدان نماید.خاقانی. || مؤلف کشاف اصطلاحات الفنون آرد: عند اهل الهیئة هو الخارج لغیر الشمس و یجی ء شرحه فی ذکر لفظ الخارج. بیرونی گوید: فلک حامل فلکی است همچون فلک اوج. مرکز او بیرون از مرکز عالم، و سطح او به سطح فلک مایل است. و فلک التدویر را همی برد، چنانک مرکز فلک التدویر بر محیط او سوی توالی البروج همی رود چنانکه صورتش بنگاشتیم. (التفهیم صص ۱۲۲-۱۲۳). فلک حامل؛ در اصطلاح هیئت قدیم فلکی باشد میان هر یک از این افلاک ششگانه که تدویر کوکب در ثخن آن مرکوز باشد، سوای شمس. (آنندراج). || (اصطلاح فیزیک) سهمی باشد که جهت آن جهت نیرو و درازای آن شدت نیرو را معین کند. || شعاع حامل . شعاعی است که از نقطهٔ ثابتی در جهتی متغیر کشیده شود برای آنکه وضع متغیر نقطه ای را که متعاقب منحنی معینی است نگه دارد.