[ رِ ] (اِخ) ابن ظالم انصاری خزرجی. مکنی به ابوالاعور. او صحابی بدری است. رجوع به قاموس الاعلام شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن ظالم بن غیظبن مرةبن عوف بن سعدبن ذبیان. مکنی به ابولیلی. از فتاکان و دلیران مشهور عرب است در جاهلیت، و در بزرگی و مناعت بدو مثل زنند: «امنع من حارث بن ظالم»، او یکی از ده تن است که در زمان نعمان بن منذر نزد کسری انوشیروان برسالت آمدند. نام او در دیوان منوچهری آمده است: در حرب هزار کیمیا دانی چون حارث بن ظالم المری. پدر حارث در کودکی وی کشته شد و کینهٔ کشندهٔ پدر خود پیوسته در دل میداشت. بعد از کشته شدن زهیربن جذیمه سیادت غطفان بحارث رسید. وی پیش نعمان بن منذر پادشاه حیره رفت.خالدبن جعفر سید بنی عامر، کشندهٔ پدر خود را، که ندیم نعمان بود، در آن جای بدید و در محضر نعمان بگفتگو پرداختند و چون شب درآمد خالد بخوابگاه خود رفت و برادر او در خوابگاه را حراست میکرد چون پاسی از شب بگذشت حارث پشت خوابگاه خالد را، که قبه ای چرمین بود، بدرید و بدرون شد و حارث را بکشت. عمروبن الاطنابة گفت: عللانی وَ علّلا صاحبیاواسقیانی من المرّوق ریّا ان فینا القیان یعرفن بالضرب لفتیانتا و عیشارخیّا یتناهین فی النعیم و یضربن خلال القرون مسکا ذکّیا ابلغا الحارث بن الظالم الرعدید والناذر النذور علیّا انما تقتل النیام ولاتقـ....تل یقظان ذا سلاح کمیّا. حارث به حیلتی عمرو را بیافت. عمرو از وی امان خواست، حارث موی پیشانی او ببرید و گفت: عَللانی بلذتی قینتیاقبل ان تبکی العیون علیّا قبل ان تذکر العو اذل انی کنت قدما لامرهن عصیا ما ابالی اذا اصطبحت ثلاثاأرَشیدا دعوتنی ام غویا غیر الا اُسرللّه اثمافی حیاتی ولا اخون صفیّا بلغتنی مقالة المرء عمروبلغتنی و کان ذاک بدیّا فخرجنا لموعد فالتقینافوجدناه ذا سلاح کمیّا غیر ما نائم یروّع باللیل معدا بکفّه مشرفیا فرجعنا بالمن منا علیه بعد ما کان منه منا بدیا. و چون بنی عامر این خبر بدانستند در طلب حارث بکوشیدند، حارث بقبیلهٔ خود غطفان، بازگشت ولی این قبیله از ترس بنی عامر حمایت وی نکردند. حارث پیش معبدبن زوارة تمیمی شد، معبد چندی وی را حمایت کرد و سپس روی از وی بگردانید و این حمایت از حارث سبب جنگ حرجان، که معبد در آن هلاک شد، گردید حارث مدتی امیر قبیلهٔ عنزة بود و زمانی بنواحی یمامه رفت، و به قبیلهٔ طیّ پناهنده شد و در این معنی گوید: لعمری لقد حلت بی الیوم ناقتی علی ناصر من طیّی ء غیر خاذل فاصبحت جا را للمجرة فیهم علی باذخ یعلو ید المتطاول اذا اَجاءٌ لفت علیّ شعابها و سلمی فانی انتم من تناولی. حارث مدتی در آن قبیله بسر برد و چون اسود از بدست آوردن او درماند فرمود تا چند تن از جارات وی را به اسیری و بردگی ببردند و اموال آنان غارت کردند. حارث این خبر بشنید و بروی سخت گران آمد و با کوشش بسیار آن بردگان و اموال ایشان بجایگاه خود باز گردانید و شرحبیل پسر اسود را، که پیش دایهٔ خود سلمی، زن سنان، بود، بحیلتی بدست آورد و بقتل رسانید و در این معنی گوید: اخصی حمار بات یکدم لحمه اتؤکل جاراتی و جارک سالم علوت بذی الحیات مفرق رأسه ولا یرکب المکروه الا الاکارم فتکف به کما فتکت بخالد و کان سلاحی تحتویه الجماجم بدأت بذاک وانثنیت بهذه و ثالثة تبیض منها المقادم. و پس از آن پیوسته از اسود گریزان بود تا اینکه بمکه آمد و خود به قریش پیوست چنانکه در این معنی گوید: اذا فارقت ثعلبةبن سعد واخوتهمُ نسبتُ الی لوَیّ الی نسب کریم غیر دغل وحی من اکارم کل حیّ فان یک منهم اصلی فمنهم قرابین الالِه بنوقصیّ. گفتند: هذه رحم کرشاء اذا استغنیتم عنها ادبرتم. حارث خشمگین از پیش آنان برفت و در این معنی گفت: الا لستُم منا ولا نحن منکم برئنا الیکم من لؤی بن غالب غدونا علی نشز الحجاز و انتم بمنشعب البطحاء بین الاخاشب. سپس، حارث روی بشام آورد و به یزیدبن عمرو غسانی پیوست و یزید او را پناه داد، و این یزید را شتری بود زنهاری حارث آن را بکشت، یزید در جستجوی شتر برآمد و در این خصوص به حسن تغلبی کاهن رجوع کرد، حسن گفت: حارث شتر را بکشته است یزید در پی حارث افتاد. حارث دریافت و حسن تغلبی را بکشت. یزید وی را بخواست و امر بکشتن او فرمود. حارث گفت: تو مرا پناه داده ای، با پناه دادهٔ خود غدر مورز. یزید گفت از غدر بتو با کی نیست چه تو بمن غدرها کردی و پسر حسن تغلبی را امر بکشتن او فرمود. پسر حسن حارث را در حدود سنهٔ ۲۲ پیش از هجرت (در حدود سنهٔ ۶۰۰ میلادی)، در حوران، بکشت و شمشیر او برگرفت و در ماههای حرام به عکاظ برد و آن را به قیس بن زهیر عبسی بنمود قیس او را بکشت و در رثاء حارث گفت: و ما قصرت من حاضن دون سترها ابر واوفی منک حاربن ظالم اعزّو احمی عند جارو ذمة واضرب فی کاب من النقع قاتم. رجوع به عقدالفرید ج ۱ ص ۲۵۷ و ۲۶۴ و ۲۶۵ و ج ۳ ص ۱۰ و ۳۰۰ و ۳۰۴ و ج ۶ ص ۷ و ۸ و ۱۴ و ۱۵ و ۱۶ و ۱۷ و الاعلام زرکلی ج ۱ ص ۲۰۳ و البیان والتبیین ج ۱ ص ۱۸ و ج ۲ ص ۱۲۵ و ج ۳ ص ۲۴۵ و به عیون الاخبار ج ۱ ص ۱۸۳ و ۱۸۴ و ج ۳ ص ۱۲۹ و ج ۴ ص ۹۶ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن عاصم. نووی در بحث از اذکار، از حدیث ابی مالک اشعری که «الطهور شطرالایمان» سخن گوید نام او را حارث بن عاصم آرد. ابن حجر گوید این غلط است و او کعب بن عاصم و یا حارث بن الحارث است. رجوع به کتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۲ ص ۷۱ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن عامربن نوفل معروف به صاحب الرفادة از بزرگان قریش و از جماعت بنی نوفل است و رفادة او را بود و در وقعهٔ بدر کشته شد. رجوع به عقدالفرید چ محمد سعیدالعریان ج ۳ ص ۲۶۰ و ص ۲۶۴، و امتاع الاسماع ص ۱۵۲ و ۱۷۵ و ۱۷۶ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن عبادبن قیس بن ثعلبة بکری. مکنی به ابی منذر و ابوبجیر. از حکیمان و دلیران و بزرگان و شاعران عرب است در جاهلیت. وی در جوانی امارت بنی ضبیعة داشت و جنگ معروف بسوس بزمان وی ببود. و او با چند قبیله از بکر، که یشکر و عجل و قیس از آن جمله اند، از جنگ کناره گرفت تا آنگاه که مهلهل یکی از فرزندان او را بنام بجیر، بکشت. حارث برآشفت و جنگ را ساز کرد و قصیدهٔ مشهور خود را که این دوبیت از آن است: قرّبا مربط النعامة منی لقحت حرب وائل عن حیالی لم اکن من جناتها علم ال لهُ و انی بحرها الیوم صالی. بگفت و «قربا مربط النعامة منی» را بیش از پنجاه بار در این قصیده تکرار کرده است. نعامة را پیش او آوردند موی پیشانی و دم او ببرید. و حارث اول کس است در عرب که بچنین کاری پرداخت و پس از او این عمل برای خونخواهی سنت شد و بواسطهٔ دخول او در جنگ وجود او در دو وقعهٔ بزرگ قضه و تلحاق اللمم، بکر بر ثغلب چیره آمد. و در امر «یوم تلحاق اللمم» طرفةبن العبد گوید: سائلوا عنا الذی یعرفنا ما لقوا فی یوم تحلاق اللمم یوم تبدی البیض عن اسوقها و تلف الخیل افواج النعم. ودر این وقعه مهلهل که نام وی عدی بن ربیعة است بدست حارث اسیر گردید و حارث او را نمیشناخت بدو گفت اگر عدی بن ربیعة را بمن نمائی ترا آزاد کنم، مهلهل گفت اگر او را بتو نمایم به عهد خود وفا خواهی کرد؟ حارث گفت آری. مهلهل گفت من عدی بن ربیعة هستم. حارث موی پیشانی او ببرید و رها کرد و گفت: لهف نفسی علی عدیّ و لم اع رِف عدیا اذا مکنتنی الیدان. و قسم یاد کرد تا زمین در باب تغلب با او سخن نگوید دست از آن قبیله بر ندارد. قبیلهٔ تغلب مردی را در زیر زمین پنهان کردند و چون حارث بر آن جای بگذشت آن مرد گفت: ابا منذر افنیت فاستبق بعضنا حنانیک بعض الشراهون من بعض. حارث را گفتند: «برالقسم». و بکر و تغلب صلح کردند. حارث در زمرهٔ وفدی که در زمان نعمان بن منذر بخدمت انوشیروان آمد بدربار این پادشاه آمد و چون بار یافتند هر یکی از اعضاء این وفد در خدمت کسری سخنی گفت آنگاه که نوبت به حارث رسید بر پای خاست و گفت: «دامت لک المملکة باستکمال جزیل حظها، و علو ثنائها من طال رشاؤه کثرمتحه، و من ذهب ماله قل منحه. تناقل الا قاویل یعرف اللب و هذا مقام سیوجف بما تنطق به الرکب، و تعرف به کنه حالنا العجم والعرب و نحن جیرانک الادنون، و اعوانک المعینون، خیولنا جمة، و جیوشنافخمة، ان استنجدتنا فغیر ربض، و ان استطرقتنا فغیر جهض، و ان طلبتنا فغیر غمض لا ننثنی لذعر، ولا نتنکر لدهر، رماحنا طوال، و اعمارنا قصار. کسری فرمود: انفس عزیزة واللََّه ضعیفة حارث گفت: ایها الملک و انی یکون لضعیف عزة او لصغیر مرة؟ کسری فرمود: لو قصر عمرک لم تستول علی لسانک نفسک. حارث گفت: ایها الملک ان الفارس اذا حمل نفسه علی الکتیبة مغررا بنفسه علی الموت فهی منیة استقبلها، و حیاة استدبرها، والعرب تعلم انی ابعث الحرب قدما، و احبسها و هی تصرف بها، حتی اذا جاشت نارها، و سعرت لظاها، و کشفت عن ساقها، جعلت مقادها رمحی، و برقها سیفی، و رعدها زئیری، و لم اقصر عن خوض ضحضاحها حتی انغمس فی غمرات لججها، و اکون فلکا لفرسانی الی بحبوحة کبشها، فاستمطرها دما، و اترک حماتها جزرالسباع و کل نسر قشعم. پس انوشیروان روی بعربهائی که در خدمت او حضور داشتند کرد و فرمود: اکذلک هو؟ آنان گفتند: فعاله انطق من لسانه. حارث پس از عمری دراز، در حدود سنهٔ ۵۰ و یا ۵۲ پیش از هجرت (حدود سنهٔ ۵۷۰ م.) وفات کرد. رجوع بعقدالفرید چ محمد سعید العریان ج ۱ ص ۲۵۷ و ۲۶۰ و ۲۶۱ و ج ۳ ص ۳۱۱ و ج ۶ ص ۷۲ و ۷۶ و ۷۷ و ۹۸ و موشح مرزبانی ص ۱۰۴ و شعراء النصرانیة ص ۲۷۰ و ۲۷۱ و الاعلام زرکلی ج ۱ ص ۲۰۳ و ۲۰۴ و معجم المطبوعات ج ۱ ص ۷۳۵ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن عباس. محدث است و از او روایت شده است که ابومسهر را گفت هیچکس شناسی که امر دین امت نگاه دارد. ابومسهر گفت جز جوانی که در ناحیهٔ مشرق است کس نشناسم و مقصود او از این جوان احمدبن حنبل بود. رجوع به تهذیب تاریخ کبیرابن عساکر چ شام سنهٔ ۱۳۳۱ ج ۳ ص ۴۴۶ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن عباس بن عبدالمطلب الهاشمی پسر عم رسول (ص). وی شرف صحبت نیافته است. ابوعمر گوید همهٔ فرزندان عباس را رؤیت باشد اما افتخار صحبت مخصوص فضل و عبداللََّه است. مادر حارث، و بقولی امّ ولد او، حجیلة دختر جندب بن الربیع است. گویند پدر حارث او را طرد کرد و او بشام شد و از آن جا بمکه پیش زبیر، خواهر زادهٔ عباس، پدر خود رفت و زبیر او را نزد خال خویش شفاعت کرد. هشام بن الکلبی و هیثم بن عدی گویند چون زبیر بشفاعت نزد خال شد و حارث را با خود ببرد، عباس او را گفت، جئتنی بابی عضل لا وصلتک رحم. گویند حارث پس از مرگ پدر نابینا شد. صاحب قاموس الاعلام او را صحابی داند. رجوع بکتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۲ ص ۵۱ و ۵۲ و رجوع بقاموس الاعلام شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن عباس بن الولیدبن عبدالملک. مادر او دختر قطری بن الفجاءة است. رجوع به عقدالفرید چ محمد سعید عریان ج ۵ ص ۱۸۶ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن عبد، و بقولی عبدة، از وی ابومخنف، بنقل از او، آرد که حارث وقعهٔ یرموک را دریافت و نیز از او نقل کند که گفت «در گروه سواران بودم رومیئی از صف بیرون شد و مبارز طلبید من بمبارزهٔ او شتافتم، خالدبن ولید مرا گفت پیش از این بمبارزهٔ دیگری پرداخته ای گفتم نه گفت بجای خود بازگرد» ابن سعد و خلیفه او را در طبقهٔ اولی، بعد از صحابه آرند و نیز خلیفه او را در زمرهٔ کسانی که وقعهٔ صفین را، با معاویة دیده اند، آرد و گوید سردار پیادگان فلسطین بود. وفات حارث در زمان معاویة بوده است. رجوع بکتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۲ ص ۵۴ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن عبدالرحمن مکنی به ابی ذباب از متقدمین رواة و محدثین است، از عبدالاعلی بن عبداللََّه بن عامر القرشی روایت کند و روایات او بیک یا دو واسطه به عمرو عثمان میرسد و اسماعیل ابن امیه از او روایت دارد، رجوع بکتاب المصاحف ص ۳۲ و ۵۲ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن عبدالرحمن بن عمرو جرشی. از فصحا و وجوه غوطه بود و آنگاه که شامیان بعبداللََّه بن علی پیوستند و منصور عباسی برای سرکوبی او لشکر بشام فرستاد و عبداللََّه را مغلوب و ببغداد محبوس کرد ضیاع گروهی از شامیان نیز ضبط شد. پس از این واقعه وفدی از شامیان که حارث از آنان بود، نزد منصور رفتند چند تن، در خدمت منصور برخاستند و سخنانی گفتند و پس از آن حارث برخاست و گفت: «یا امیرالمؤمنین انا لسنا وفد مباهات و لکنا وفد توبة ابتلینا بفتنة استفزت کریمنا و استخفت حلیمنا فنحن بما قدمنا معترفون و بما سلف منا متعذرون فان تعاقبنا فبما اجرمنا و ان تعف و تحسن فطالما احسنت الی من اساء.» منصور وفد را گفت «الجرشی خطیبکم» و فرمود که ضیاع او به غوطه، باز دهند و شامیان را عفو کرد. اصمعی گوید که چون منصور شامیان را عفو کرد مردی او را گفت: «یا امیرالمؤمنین الانتقام عدل والتجاوز فضل و المتفضل قد جاوز حدالمنصف فنحن نعیذ امیرالمؤمنین باللّه من ان یرضی لنفسه باوکس النصیبین و ان لا یرتفع الی اعلی الدرجتین» حارث در سال ۱۳۵ هـ . ق. عامل صائفه گردید و با مردم نیکورفتار بود و چون ثمامةبن ولید عبسی، بسال ۱۶۱ هـ . ق. از دست مهدی، عمل این ناحیه بعهده گرفت رومیان بر آن جای دست یافتند ابوالخرقاء درهجو ثمامة و مدح حارث گفت: أ ثمام لم تسمع صریخ جماعة صرخوا بدعوة مجرح ملهوف ینحاک یأسرهم و انت بمسمع منهم بدابق فی الوف الوف حیران تضرب فی الصدور مهانة و حماقة کالضارط المنزوف فدع المعالی لست من احلاسها للحارث الجرشی او معیوف. رجوع به تهذیب تاریخ کبیر ابن عساکر چ شام ج ۳ ص ۴۵۰ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن عبدالرحمن او راست: کتاب ناسخ القرآن و منسوخه. رجوع بکتاب الفهرست ابن ندیم چ مصر ص ۵۷ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن عبدالعزیزبن ابو دلف عجلی. مکنی به ابی لیلی. ششمین از حکام بنی دلف کردستان، پس از عمربن عبدالعزیز وفات او در سنهٔ ۲۴۸ هـ . ق. بوده است. رجوع بطبقات سلاطین اسلام ص ۱۱۲ و ۱۱۳ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن عبدالعزی بن رفاعةبن ملان بن ناصرةبن قصیةبن نصربن سعدبن بکربن هوازن سعدی. ابن سعد گوید که کنیت او ابوذؤیب است. حارث شوهر حلیمه، دایهٔ پیغمبر (ص) بود. ابن اسحاق بنقل از پدر خود از گروهی از بنی سعدبن بکر، در سیرة آرد که حارث چون بمکه آمد قریشیان او را گفتند: سخن پسر خود که گوید مردم را پس از مرگ بعث و رستاخیز است نمیشنوی؟ حارث پیغمبر (ص) را گفت، فرزندم چه میگویی؟ حضرت فرمود چون آن روز آید ترا دست گیرم تا سخن امروز دریابی، حارث پس از این اسلام آورد و در اسلام خود نیکو عقیدت بود. حارث میگفت اگر پسرم دست من گیرد مرا فرو نخواهد گذاشت تا به بهشت اندر برد. ابن سعد این قصه را در باب پسر حارث آرد و گوید پیغمبر (ص) را برادری بود رضاعی بنام عبداللََّه پس از بعثت آن حضرت را گفت: آیا رستاخیزی خواهد بود؟ پیغمبر (ص) فرمود قسم بکسی که جان من در دست اوست در روز قیامت دست تو گیرم تا این سخن دریابی. و چون ایمان آورد می گریست و میگفت امیدوارم که پیغمبر بقیامت دست من گیرد. و نیز گوید که این قصه ممکن است از آن پدر و پسر، هر دو باشد ابن اسحاق آرد که حارث پس از رحلت پیغمبر اسلام آورد و بعضی او را با ابو کبشه، حاضن پیغمبر (ص)، یکی دانند. رجوع به کتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۲۹۶ و امتاع الاسماع ص ۵ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن عبداللََّه، و بقولی عبیداللََّه ازدی. مکنی به ابی عاتکة. محدث است. رجوع به کتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۲۹۵ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن ابی ربیعة ذی الرمحین، ابن مغیرةبن عبدالّله بن عمروبن مخزوم مخزومی قرشی. ملقب به قباع. پدر او موسوم به بجیر بود و پیغمبر (ص) او را عبداللََّه نامید و عبداللََّه از دست ابی بکر و عثمان عمل یمن یافته بود و مادر حارث دختر ابرههٔ حبشی، و بدین عیسی بود. حارث صحابی و محدث است و از پیغمبر روایت دارد و در اینکه روایت او بسماع از آن حضرت باشد بعضی را تأمل است. او از عمر و عائشة و ام سلمة روایت کند و ابن سعد وی را در طبقهٔ اولی کسانی که از عمر روایت کرده اند آرد. زهری و طبقهٔ او از حارث روایت کنند. یحیی بن معین حارث را از تابعین مکة داند و ابن سعد در ترجمهٔ حال او آرد که وی مردی خطیب و عفیف بود و چون مادر او حبشی بود رنگی مائل بسیاهی داشت. صاحب تاج العروس آرد که حارث در زمان عمر ولایت جند داشت و چون از حصر عثمان آگاه شد بیاری او شتافت و در راه از چارپا بیفتاد و بمرد ولی صحت این قول معلوم نیست چه در تواریخ آمده است که حارث از دست عبداللََّه بن الزبیر ولایت بصره و خراسان و سیستان یافت و در خلافت عبدالملک بن مروان برسولی پیش او رفت و او را با وی قصه ای است در باب سماع. عبداللََّه بن الزبیر از عائشه در باره بناء کعبه، که در تاریخها مسطور است و در خصوص ملقب شدن او به قباع، که پیمانه ای است بزرگ، گویند که چون ولایت بصره یافت و بدان جا شتافت قباع را پیمانهٔ آنها قرار داد یا بقولی مردم بصره این پیمانه را پیش او بردند. و این چند بیت، که خطاب بعبداللََّه بن الزبیر است، و صاحب اغانی آنها را از عمربن ابی ربیعه داند، و حافظ و ابن عساکر و دیگران آنها را به ابی الاسود دؤلی نسبت کنند، دربارهٔ حارث گفته شده است: امیرالمؤمنین جزیت خیراً ارحنا من قباع بنی المغیرة حمدناه ولمناه فاعیا علینا ما یمرلناه مریرة. سوی ان الفتی نکح اکول و سهاک مخاطبة کثیرة کانا حین منیاه اطفنا بضبعان تورط فی حفیرة. و چون ابن الزبیر این اشعار بشنید حارث را که یک سال حکومت کرده بود عزل کرد. و نیز ابوذؤیب در حق حارث گوید: سحب الشوارب لایزال کانه عبدلاِل ابی ربیعة مشنع. و نیز شاعری راجع بدو گفته است: احارث داری مرتین هلم منها و کنت ابن اخت لاتجار غوائله و انت امری ء بطحاء مکة لم یزل بها منکم معطی الجزیل و فاعله. گویند که مردی از موالی زنی از عرب بحبالهٔ نکاح در آورد حارث میان آن دو جدائی افکند و قسمتی از خانهٔ مرد را ویران کرد. آن مرد پیش ابن الزبیر شد و گفت: هذا مقام مطرد هدمت مساکنه و دوره و شی ء علیه عداته ظلما فعاقبه امیره فی ان شربت نجم ما کان حلا فیه غدیره. ابن زبیر بحارث نوشت که زن را بشوهر بازدهد. گویند مردی بنام مرة، از بنی تمیم، راه می برید حارث او را بگرفت و تازیانه زد، آن مرد گفت: عمدت فعاقبت امراً کان ظالماً فالهب فی ظهری القباع و اوقدا سیاطا کاذناب الکلاب و شرطة مقالیس راعوا مسلما متهودا. و گویند که همین مرة وقتی شکایت پیش حارث برد و گفت: أحار تفهّم فی القضاء فانه اذا ما الامام جار فی الحکم اقتدا فانک موقوف علی الحکم فاحتفظ ومهما تصیر الیوم تدرک به غدا وانی مما ادرک الامر بالانا و اقطع فی رأس الامیر المهندا. حارث او را گفت: «واللََّه لاقطعنه فی راسک قبل ان تقطعه فی راسی» و فرمود او را بزندان بردند و کسی را واداشت که او را بقتل رساند. بغوی بنقل از هارون حمال او را در زمرهٔ صحابه آرد و ابن حجر گوید او را صحبت و حتی رؤیت نیست چه پدر او در حبشه زاده است. (؟) بخاری و ابن سعد و ابن حبان او را در شمار تابعین آرند. رجوع به البیان والتبیین ج ۱ ص ۱۲۲ و ۱۶۹ و عیون الاخبار ج ۲ ص ۱۷۱ و ج ۳ ص ۳۵ و تاریخ سیستان ص ۱۰۵ و ص ۶۰۷ و تهذیب تاریخ ابن عساکر چ شام ج ۳ صص ۴۴۷ -۴۵۰ و کتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۲ ص ۷۲ و ص ۷۳ و تاج العروس و منتهی الارب در کلمهٔ قباع، شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن ابی ربیعه. وی از دست عبداللََّه بن زبیر ولایت بصره داشت. و آنگاه که عبدالملک بن مروان جیش بن دلجةالقینی را، با هفت هزارتن، برای گرفتن بیعت بمدینه فرستاد و ابن الزبیر به عیاش بن سهل نوشت که بمنع او شتابد. حارث حنیف بن السجف را با نهصد تن از بصریان بمدد عیاش فرستاد. گویند عبدالملک بن مروان او را پرسید: ما کان یقول الکذاب فی کذا و کذا؟ یعنی ابن الزبیر؛ فقال ما کان کذابا. یحیی بن الحکم روزی او را گفت: من امک یا حار؟ او گفت هی التی تعلم! عبدالملک یحیی را گفت: اسکت فهی انجب من امک. ممکن است که این شخص همان حارث بن عبداللََّه بن ابی ربیعة ملقب به قباع باشد. رجوع به عقدالفرید چ محمد سعیدالعریان ج ۱ ص ۴۹ و ج ۵ ص ۱۶۶ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن اسماعیل بن عقیل همدانی بغدادی خازنی. مکنی به ابی الحسن، محدثی است صدوق و ثقه. ابن صالح او را در طبقات همدان آرد و گوید او خازن یکی از خلفا بود. ابن حبان درصحاح خود او را معتمد شمرده و در زمرهٔ ثقات آورده است. ابوزرعة گوید جز یک حدیث منکر، در نهی قتل مور و زنبور، نشنیده ام که از او روایت کرده باشند از شریک و هشیم و ابو معشر و اسرائیل و دیگر بزرگان روایت کند و حسن بن سفیان و موسی بن هارون حمال و جز آنها از او روایت آرند. رجوع به لسان المیزان چ حیدرآباد ج ۲ ص ۱۵۳ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن اوس. صحابی است، و بقول بعضی، وی همان حارث بن اوس ثقفی است. رجوع به کتاب الاصابة ج ۱ ص ۲۸۷ و حارث بن اوس ثقفی شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن اوس ثقفی. صحابی است و از عمر روایتی دارد. ابو داود و نسائی و ترمذی حدیث او را در حج روایت کرده اند و عمروبن اوس و ولیدبن عبدالرحمن حرشی از او روایت کنند. رجوع به کتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۲۹۵ شود. و در بعض مأخذ حارث ابن عبداللََّه بن اوس ثقفی محدث است.
[ رِ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن حنظلةالغیل. از بزرگان اوائل نیمهٔ دوم قرن اول هجری است. حارث با پدر و هفت برادر خود نزد یزیدبن معاویه رفت. یزید، علاوه بر کسوت و نفائس، پدر را صدهزار درم و هشت برادر را هشتاد هزار درم بخشید و چون بمدینه باز گشتند، مردم عبداللََّه را گفتند «ماورائک» او گفت از پیش کسی می آیم که اگر کسی را، جز این فرزندانم نیابم هم با او جهاد کنم و آنگاه که در وقعهٔ حره مردم بگریختند عبداللََّه بن حنظلة فرزندان را یکایک بمیدان فرستاد تا کشته شدند و خود نیز بجنگ پرداخت تا کشته گردید. رجوع به تهذیب تاریخ کبیر ابن عساکر چ شام ج ۳ ص ۴۴۷ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن سائب بن مطلب بن اسیدبن عبدالعزی بن قصی القرشی الاسدی. ابن شاهین از ابن ابی داود آرد که حارث در زمرهٔ صحابه است و از سیاق سخن ابن ابی داود بر می آید که وی مکنی به ابی حارث بوده است. رجوع به کتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۲۹۵ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن سعدبن عمروبن قیس بن عمروبن امری ء القیس بن مالک الأغربن ثعلبةبن کعب بن خزرج بن حارث بن خزرج انصاری، که او را حارث بن ثابت بن عبداللََّه بن سعد نیز گفته اند، و بقول عسقلانی شاید حارث بن ثابت عم حارث بن عبداللََّه باشد. صحابی است وبقول ابوعمرو جنگ احد را دریافت. رجوع به کتاب الأصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۲۹۵ و کتاب استیعاب چ حیدرآباد ج ۱ ص ۱۱۲ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن کعب بن عمروبن عوف بن مبذول انصاری اوسی. صحابی است. عدوی گوید وقعهٔ حدیبیه و وقایع بعد از آن را درک کرده است و در وقعهٔ حره بشهادت رسیده است. رجوع کتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۲۹۵ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن نوفل. ابن قتببه داستانی از او نقل کند. رجوع به ج ۱ عیون الاخبار ص ۲۵۵ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن وهب الأزدی النمری الدوسی. او محدثی نزیل فلسطین و بقولی صحابی است. ابن منده گوید که بخاری او را صحابی گفته است و باسنادی ضعیف از مغربن عیاض بن حارث بن عبداللََّه بن وهب دوسی روایت کند که حارث با پدر خود؛ از هفتاد تن وفد قبیله دوس بود و حارث در خدمت رسول بماند و پدر او بسراة باز گشت . ابن سعد و خلیفةبن خیاط او را از طبقهٔ اولادی تابعین گفته اند او وقعهٔ یرموک را با خالدبن ولید درک کرده است و در جنگ صفین با معاویه بود و از طرف او سالاری پیادگان فلسطین داشت. واقدی گوید که وی از عقلاء و اخیار مسلمین است. ابن عساکر گوید که سفیان بن عون از هر لشکری از لشکریان شام مردمی را که اهل نجدت و عفاف و سیاست بودند برگزید و اینان عدت او بودند و از مردم برگزیدگان فلسطین یکی حارث بود و او راست در رثاء سفیان: اعینی ان انفدتما الدمع فاسکبا دمایان سفیان بن عون فودعا معاوی من للروم جاشت واقبلت علیک ولا سفیان للداع ان دعا لبیک علی سفیان شعث ارامل و ارملة شعثاء فی الثغر ضیعا ویبک علی سفیان کل طمرة و کل طمر سارح قد تخلعا اقام التقی والجد والحزم والنهی بحرقة ما غنی الحمام و سجعا. و او جدایی زهیر عبدالرحمن بن مغراءبن حارث دوسی رازی محدث است. رجوع به کتاب استیعاب چ حیدرآباد ج ۱ ص ۱۱۲، و تهذیب تاریخ کبیر ابن عساکر چ شام ج ۳ ص ۴۵۱ و کتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۲۹۵ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن عبداللََّه الاعور مکنی به ابی زهیر، تابعی است.
[ رِ ] (اِخ) ابن عبداللََّه البجلی از بزرگان عرب صدر اسلام است. ابن عندة گوید او صحابیست و ابن حجر گوید حارث شرف صحبت نیافته است و حتی زمان پیغمبر (ص) را درک نکرده است. رجوع به کتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۲ ص ۷۱ و قاموس الاعلام ترکی شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن عبداللََّه ثغلبی کوفی. ابن النجاشی او را از رجال شیعه شمرده است و گوید محمدبن سالم بن عبدالرحمن ازدی از او روایت کند و وی از ضعفاست. رجوع به لسان المیزان چ حیدرآباد ج ۲ ص ۱۵۴ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن عبداللََّه جهنی. صحابی است. ابن سعد و جز او از طریق سعیدبن خالد جهنی روایت کنند که سعید گفت ضحاک بن قیس مرا پیش حارث بن عبداللََّه فرستاد و حارث گفت: پیغمبر (ص) مرا بیمن فرستاد چون برفتم حبری پیش من آمد و گفت: «ان محمداً قدمات» از این سخن او چنان دگرگون گردیدم که او را کشتن خواستم تا نامهٔ ابوبکر، در این باب برسید، حبر را بخواستم و بدو گفتم آن از کجا دانستی؟ گفت ما آن را در کتاب خود داریم. او را گفتم پس از او چگونه خواهد بود؟ گفت «ستدور حاکم الی خمس و ثلاثین» و نیز حارث گفت اگر دانستمی که او صلوات اللََّه علیه رحلت خواهد فرمود هرگز از او جدا نشدمی. ابوموسی گوید صاحب این قصه جریربن عبداللََّه البجلی است اما عسقلانی در این نظر ابوموسی تأمل دارد. رجوع به کتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۲۹۵ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن عبداللََّه مدینی. محدث و از موالی بنی سلیم است، از اسحاق فروی بنقل از مالک و او از نافع و نافع از ابن عمر آرد که پیغمبر (ص) بر ما در آمد. در حالیکه ابوبکر بسمت راست و عمر بسمت چپ او بود، و فرمود: «هکذا نبعث یوم القیامة» ابوجعفر محمدبن صالح بن بکر گیلانی این حدیث را از او روایت کند، و دار قطنی، در غرائب مالک، آن را صحیح نشمرده است و حارث را تضعیف می کند. رجوع به لسان المیزان چ حیدرآباد ج ۲ ص ۱۵۴ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن عبداللََّه الهمدانی. از اصحاب علی (ع) است. صاحب حبیب السیر گوید، درسنهٔ خمس و اربعین معاویة حارث بن عبداللََّه را از حکومت بصره معزول و آن منصب را بزیادبن ابیه تفویض کرد. و باز گوید (در سال ۶۵ هـ . ق.) حارث بن عبداللََّه الهمدانی که در سلک اصحاب جناب ولایت مآب (ع) انتظام داشت وفات یافت و او بعمل عبادت و علوم موصوف بود رجوع به حبیب السیر جزو دوم از ج ۲ ص ۴۹ و تهذیب ابن عساکر ج ۳ ص ۴۵۳ ترجمهٔ حارث بن عبداللََّه بن وهب شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن عبدالمدان. یکی از بزرگان عرب. او بدست و علةبن عبداللََّه بن حارث کشته شد. رجوع به عقدالفرید چ محمد سعیدالعریان ج ۳ ص ۳۲۳ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن عبدالمطلب. وی از بزرگان بنی هاشم بن عبدمناف و عم رسول اکرم است. عبدالمطلب را یازده و یا سیزده پسر بوده است که بزرگترین آنها حارث بود و ابوسفیان و مغیرة و نوفل از جملهٔ فرزندان حارثند. مادر حارث صفیة، از قبیلهٔ بنی عامربن صعصعة است. رجوع به عقدالفرید چ محمد سعید العریان ج ۳ ص ۲۶۳ و ج ۵ ص ۷ و عیون الاخبار ج ۳ ص ۱۰ و حبیب السیر جزو ۳ از ج ۱ ص ۱۰۱ شود. ابن ابی حاتم او را در زمرهٔ صحابه آورده و گوید از جانب رسول (ص) عمل بعض نواحی مکه داشت و از دست ابوبکر و عمر و عثمان نیز ولایت مکه یافت و پس از آن ببصره منتقل گردید. ابن حجر گوید این وهمی شنیع است. این ولایتها نوهٔ او، حارث بن نوفل بن الحارث بن عبدالمطلب را بوده است و حارث بن عبدالمطلب در جاهلیت زندگانی را بدرود گفته است. رجوع به کتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۳۰۶ و ج ۲ ص ۷۲ و تاریخ سیستان ص ۵۲ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن عبد شمس خثعمی. بخاری و ابن حبان او را صحابی گفته اند و ابن مندة وی را از عداد شامیان شمارد. رجوع به کتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۲۹۵ و ص ۲۹۶ شود.
[ رِ ] (اِخ) (غُبشان) ابن عبد عمروبن بُوَیّ ابن مِلکان مقریزی نام او برده است. رجوع به امتاع الاسماع ص ۲۴ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن عبد عمروبن معاذبن یزیدبن عمروبن الصعق بن نفیل بن عمروبن کلاب بن ربیعة ابن عامربن صعصعة الکلابی. وی پدر زفر، و جاهلی است او پس از رحلت پیغمبر (ص) اسلام آورد. رجوع بکتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۲ ص ۵۴ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن عبد عمروبن معاذبن یزیدبن عمروبن الصعق بن نفیل بن عمروبن کلاب بن ربیعة ابن عامربن صعصعة الکلابی. وی پدر زفر، و جاهلی است او پس از رحلت پیغمبر (ص) اسلام آورد. رجوع بکتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۲ ص ۵۴ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن عبد کُلال بن نصربن سهل بن عریب بن عبد کلال بن عبیدبن فهدبن زیدالحمیری. یکی از اقیال یمن است. و همدانی، در انساب، آرد که پیغمبر (ص) بحارث و برادر او نامه نوشت و رسول خود را فرمود که بر آنها «لم یکن» بخواند و حارث اسلام آورد. اما آنچه روایات در آن متواتر است این است که حارث در یمن بماند و در خصوص اسلام خود به پیغمبر (ص) نامه نوشت. ابن اسحاق و دارقطنی و ابوالحسن مدائنی، در کتاب رسل النبی، آرند که شخصی نامه هائی، راجع به اسلام آوردن پادشاهان حمیر، که حارث بن عبد کلال از جملهٔ آنان بود، از تبوک بخدمت پیغمبر (ص) آورد. و نیز گویند که پیغمبر (ص) مهاجربن ابی امیه را برسولی پیش حارث فرستاده بود و حارث اسلام آورد و در نامهٔ خود برسول اکرم نوشت: و دینک دین الحق فیه طهارة و انت بما فیه من الحق آمر. رجوع بکتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۲۹۶ و ص ۲۹۷ و رجوع به امتاع الاسماع ص ۴۹۵ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن عبد مناف. صحابی و محدث است و روایت کند که پیغمبر را در باب میراث عمه و خاله پرسیدند آن حضرت فرمود: جبرئیل مرا خبر داد که آنان را میراث نباشد. رجوع بکتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۲۹۷ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن عبد منبه اموی. از بزرگان بنی امیه است که با کسان خود ساکن دیر هند، از اقلیم آبار، در غوطهٔ دمشق، بود. ازدی، در آنجا که نام آن گروه از بنی امیه را آرد که ساکن دمشق و غوطهٔ دمشق بودند از وی نام میبرد. رجوع به تهذیب تاریخ کبیر ابن عساکر چ شام ج ۳ ص ۴۵۶ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن عبدة (و بقولی عبیدة)بن ریاح غسانی. محدث است. طبرانی و خطیب و حافظ از او اخراج کنند که وی از ابن منیب نقل کند که گفت پیغمبر (ص) آیهٔ {/B«کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ » ۷-۱۱۵۵:۲۹/}(قرآن ۵۵/۲۹) را بر ما تلاوت کرد گفتیم: یا رسول اللََّه و ما ذلک الشأن؟ فرمود: «ان یغفر ذنبا و یفرج کربا و یرفع اقواماً و یضع آخرین» رجوع به تهذیب تاریخ کبیر ابن عساکر چ شام ج ۲ ص ۴۵۱ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن عبیدبن رزاح بن کعب انصاری ظفری. صحابی است. ابوعمرو گوید حارث و پسر او، نصر را صحبت است رجوع بکتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۲۹۷ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن عبید ازدی. رجوع بحارث بن عبداللََّه ازدی شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن عبیداللََّه. از مردم معاصر هارون الرشید است و از اسحاق موصلی سماع دارد و یوسف بن عمر مدنی از او روایت کند. رجوع بعقدالفرید چ محمد سعید العریان ج ۷ ص ۳۵ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن عبیدالایادی مکنی به ابی قدامه. تابعی و محدث است، و ابوداود از وی روایت کند که گفت مطر وراق را شنودم که میگفت: بعد از اشکال نکردن دو فقیه عراق، یعنی حسن وشعبی در خرید و فروش مصاحف، دیگر بسخن کسانی که در این باب چیزی گویند نپردازم. حارث از علی بن زید و بُردبن سنان و زعبل روایت دارد و ابوداود طیالسی از او روایت کند. رجوع بعیون الاخبار ج ۱ ص ۳ و ص ۳۳۱ و کتاب المصاحف ص ۱۷۷ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن عبیدة، که او را حارث بن عمیر کلاعی نیز گویند. ابن حبان گوید کنیت او ابووهب است وی قاضی حمص و از محدثین و تابعین شام است که بمصر نیز ساکن گردیدند. ابوحاتم و دارقطنی او را از ضعفا دانند و ابن حبان او را در زمرهٔ ثقات شمارد. از عبداللََّه بن عثمان بن خیثم و هشام بن عروة و جماعتی دیگر روایت دارند. عمروبن عثمان حمصی بن (راهویه) و گروهی از مردم مصر از او روایت دارند. وفات او در ذی القعدة سال ۱۸۶ اتفاق افتاده است. رجوع به لسان المیزان ج ۱ ص ۲۹۶ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن عبیدةبن حارث بن المطلب بن عبدمناف المطلبی. پدر او در وقعهٔ بدر بشهادت رسید. بلاذری حارث را در زمرهٔ فرزندان عبیدة آرد و گوید فرزندی پس از خود نگذاشت. و بقول عسقلانی حارث را رؤیت است. رجوع به کتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۵۲ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن عبیدةبن حارث بن عبدالمطلب بن عبدمناف قرشی مطلبی. بلاذری و دیگران او را در زمرهٔ نسابین آرند و عسقلانی گوید که حارث را صحبت است و چنان نماید که در حیات پیغمبر (ص) وفات کرده باشد. رجوع بکتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۲۹۷ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن عتبة. محدث است و از علاء ابن کثیر روایت دارد و عُمیربن عمران از او روایت کند. رجوع به عیون الاخبار ج ۳ ص ۳۴ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن عتیق بن قیس انصاری. ابن شاهین او را صحابی داند و در زمرهٔ کسانی که وقعهٔ احد را درک کرده اند آرد. ابن حجر گوید آن حارث که جنگ احد را شاهد بود پسر عتیک است نه عتیق پس باید گفت که یا عتیق محرف عتیک است و این دو حارث نام یک کس باشد و یا حارث بن عتیق صحابی نبوده است و حتی زمان پیغمبر (ص) را درک نکرده. رجوع بکتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۲ ص ۷۲ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن عتیک (بقول ابن شاهین عتیق) بن قیس بن هیشةبن حارث بن امیةبن معاویةبن مالک بن عمروبن عوف انصاری، صحابی است و بقول عدوی و ابن شاهین وقعهٔ احد را درک کرده است ابن سعد، بنقل از واقدی، و ابن عمارة او را در زمرهٔ کسانی آرند که جنگ بدر را دیده اند. رجوع بکتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۲۹۷ و رجوع بحارث بن عتیق شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن عتیک بن نعمان بن عمروبن عتیک بن عمروبن منذول انصاری بخاری. مکنی به ابی اخزم صحابی است. واقدی آرد که او وقعهٔ احد و وقعات دیگری را شاهد بود و در وقعهٔ جسر ابی عبید بدرجهٔ شهادت نائل گردید. رجوع بکتاب الاستیعاب چ حیدرآباد ج ۱ ص ۱۱۳ و بکتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۲۹۷ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن عدی بن خرشةبن امیةبن عامربن احطمة (خطمة) الانصاری الحطمی (الخطمی). صحابی است ابوعمر به پیروی از ابن الکلبی آرد که حارث در وقعهٔ احد بدرجهٔ شهادت رسید. رجوع به کتاب الاستیعاب چ حیدرآباد ج ۱ ص ۱۱۳ و کتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۲۹۷ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن عدی بن مالک بن حرام بن خدیج بن معاویة الانصاری المعاوی. صحابی است. ابن العدوی آرد که حارث وقعهٔ احد را درک کرد و موسی بن عقبة او را در زمرهٔ کسانی آرد که در وقعهٔ جسر، بسال ۱۵ هـ . ق. بدرجهٔ شهادت نائل شدند. رجوع بکتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۲۹۷ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن عرفجةبن حارث بن مالک بن کعب انصاری اوسی . صحابی است. موسی بن عقبة و واقدی و ابن عمارة وی را در شمار کسانی که وقعهٔ بدر را درک کرده اند، آرند. رجوع بکتاب الاستیعاب چ حیدرآباد ج ۱ ص ۲۹۷ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن عصر (یا غصن) الثقفی. مکنی به ابی وهب. تابعی و محدث است.
[ رِ ] (اِخ) ابن عفیف کندی. ابن مندة گوید بخاری او را در زمرهٔ صحابه آورده است و عسقلانی گوید شاید این حارث بن عفیف و حارث بن عطیف آتی الذکر، یکی باشند. رجوع به کتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۲۹۷ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن عقبةبن قابوس هزنی. واقدی، در مغازی آرد که حارث و عم او وهب در هنگام جنگ احد گوسفندانی از آن خود را بمدینه آوردند و این شهر را خالی یافتند و بخدمت پیغمبر (ص) به احد شتافتند و اسلام آوردند و با مشرکین جنگیدند تا کشته شدند. و هم او گوید که عمر میگفت: «ان احب موتة الی موتة المزنیین». رجوع به استیعاب چ حیدرآباد ج ۱ ص ۱۱۳ و کتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۲۹۸ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن علقمةبن کلدة از جماعت بنی عبدالدار است، وی گروگان قریش نزد ابی یکسوم بود، و پسر او نضر را پیغمبر (ص) بازداشت و در یوم الاثیل علی (ع) را امر بکشتن او فرمود. رجوع به عقد الفرید، چ محمد سعید العریان ج ۳ ص ۲۶۴ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن علی وراق مکنی به ابی القاسم. از بزرگان اهل تقوی و رؤساء معتزله است. وی از مردم خراسان و از طبقهٔ جبائی است و او را با جبائی، در اهواز مناظراتی بوده است. ابو زید بلخی از وی نام برده و گوید او را کتب سودمندی است و در جانب غربی بغداد وراقی داشت و ندیم (شاید ابن ندیم) تصانیف بسیاری از او نام برده است. رجوع به لسان المیزان چ حیدرآباد ج ۲ ص ۱۵۴ و ۱۵۵ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن عمر، یا عمران و یا عمرو. مکنی به ابی وهب، محدث است و عسقلانی او را مجهول داند و گوید شاید که وی همان ابو وهب، حارث بن عبیدة، قاضی حمص سابق الذکر باشد. رجوع بکتاب لسان المیزان چ حیدرآباد سنهٔ ۱۳۳۰ ج ۲ ص ۱۵۴ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن عمران جعفری کلابی منسوب به جعفربن کلاب بن ربیعةبن صعصعة. شیخ طوسی در رجال او را از اصحاب امام صادق علیه السلام شمرده و نجاشی گوید: ثقة است و از امام صادق (ع) روایت دارد، و دارای کتابی است و ما آن را با ذکر سند از او روایت کنیم. و علامه در قسم اول خلاصه گوید: وی کوفی و ثقة است. و در منتهی المقال آمده است که: وی بسال ۱۴۳ هـ . ق. وفات کرد لکن ما این تاریخ را جای دیگر نیافتیم. ابن داود و غیره نیز ذکر او آورده اند. تنقیح المقال مامقانی ج ۱ ص ۲۴۶.
[ رِ ] (اِخ) ابن عمر اشعری (نام پدر او را عمرو نیز گفته اند). وی از قضات دمشق بروزگار عبدالملک بن مروان بود و مردی قصه ای بروی برداشت و زنی مدعی شد که زن قاضی را هدیه ای داده اند و این حکم بدان جهت کرده است عبدالملک بحارث نوشت: اذا رشوة من دار قوم تقحمت علی اهل بیت و الأمانة فیه سعت هرباً منه و ولت کانها حلیم تولی عن جواب سفیه. حافظ گوید ذکری از حارث جز در این قصه، نیافته ام و ابوالحسن بن سمیع او را در طبقهٔ چهارم از تابعین اهل دمشق آورده و نفطویه نیز قصهٔ مذکوره را در هنگام قضاء او بدمشق گفته است. رجوع به تهذیب تاریخ ابن عساکر چ شام ج ۳ ص ۴۵۳ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن عمر طاحی مکنی به ابی عمران. محدث است و از شدادبن سعید روایت کند. عسقلانی او را مجهول گفته است. رجوع به لسان المیزان چ حیدرآباد ج ۲ ص ۱۵۵ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن عمر هذلی صحابی و بقول واقدی تابعی و از عمروبن مسعود روایت دارد. واقدی و ابن حبان گویند وی بعهد پیغمبر (ص) بدنیا آمده است و واقدی گوید وی در سنهٔ ۷۰ هـ . ق. وفات کرده است. رجوع به کتاب الاستیعاب چ حیدرآباد ج ۱ ص ۱۱۴ و کتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۲ ص ۵۲ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن عمرو. (یا حارث) بن مالک و یا حارث بن الطلاطلة [ طُ ]. یکی از دشمنان پیغمبر(ص) است از قریش. رجوع به امتاع الاسماع ص ۲۳ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن عمرو. یکی از ملوک حیره از آل نصر یا آل لخم، معاصر انوشیروان است. رجوع به آل نصر شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن عمروبن تمیم. پدر یکی از قبایل عرب بجاهلیت است و فرزندان او قبائل الحبطات باشند. رجوع به عقدالفرید چ محمد سعیدالعریان ج ۳، ص ۲۹۲ و ۲۹۵ و ۳۱۳ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن عمروبن ثعلبة، و بعضی گفته اند حارث بن عمروبن حارث بن ایاس بن عمروبن سهم بن نضلةبن غنم بن ثعلبةبن معن بن مالک بن اعصر باهلی سهمی. مکنی به ابی مسبقة صحابی است. وی ساکن بصره بود و در زمرهٔ صحابه و از محدثین این شهر بشمار آید و از طریق نبسهٔ او زرارة روایت کنند که حارث گفت: «بخدمت پیغمبر(ص) به منی یا به عرفات، رسیدم و مردم بر او گرد آمده بودند و آنحضرت آنان را خطبه میفرمود» و پسر وی عبداللََّه، و نبسهٔ وی زرارةبن کریم بن حارث، از او روایت کنند. رجوع بکتاب الاستیعاب چ حیدر آباد ج ۱ ص ۱۱۲ و کتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۲۹۸ و ص ۲۹۹ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن عمروبن حجر الکندی معروف به مقصور و آکل المرار یکی از ملوک کنده و هیجدهمین از ملوک معد و مادر او ام ایاس دختر عوف بن محلم شیبانی است و گویند آغاز کار او چنین بود که چون میان قبائل بکربن وائل اختلاف افتاد و شیرازهٔ کارها از هم گسیخته شد خواستند کسی را بپادشاهی بردارند لذا پیش تبع آن زمان شدند. و او حارث را بپادشاهی آنان گماشت. حارث چون در ملک استقرار یافت آنچه که در دست ملوک حیره و ملوک غسانی شام بود بتصرف خود درآورد و برمنذربن ماءالسماء که از ملوک بنی لخم است استیلا یافت و در آخر سال ۵۲۸ و یا اوائل سال ۵۲۹ هـ . ق. بپادشاهی حیره نشست. گویند وقتی ابن هبولة غسانی زن حارث را باسیری برد حارث بمقابله و مقاتلهٔبن هبولة شتافت ووی را بکشت و سپس زن خود را نیز بقتل رسانید او راست: کل انثی و ان بدالک منها آیة الود عهدها خیتعور ان من غَرّة النساء بودِّ بعد هند لجاهل مغرور. گویند حارث در زمان قباد بود و قباد او را برکشید و تا زمان انوشیروان حکومت کرد. امرءالقیس در حقّ او گوید: اَ بعدالحارث الملک بن عمرو و بعدالملک حجر ذی القباب ارجی من صروف العیش لینا ولم تغفل عن الصم الهضاب. صاحب مجمل التواریخ والقصص گوید: «و قباد حارث بن عمروبن حجر الکندی را پادشاه کرد بر عرب» و نیز در جای دیگر از کتاب خود او را برادرزادهٔ تبع بن حسان، که آخر همهٔ تبعان بود، میشمارد و گوید: «و خواهرزاده اش را الحارث بن عمروبن حجر الکندی بر قبائل معد خلیفت کرد،...» و در جای دیگر آرد: «که بعد از وی الحارث [ بن عمروبن حجر ] المقصور را قبادبن فیروز برکشید، که او را بسیاری معاونت کرده بود بر اصحاب مزدک و بدین سبب پادشاهی حارث قوی گشت، و پسرانش پراکنده شدند، ایشان را بر تمیم و اسد، و بکر و تغلب و قیس پادشاه کرد و هر چه از قبائل نزار بنجد مقام کردندی در پادشاهی حارث بودندی، و سالها بماند تا کسری نوشیروان منذربن ماءالسماء را بر عرب پادشاه کرد... پس چون حارث از منذر بگریخت و منذر پسرش را بکشت، بنوکلب به مسملان بر حارث افتادند و کشته شد...» و در عیون الاخبار چهار بیت ذیل بنام حارث الکندی آمده است: فلما أن أتیناه و قلنا بحاجتنا تَلوّن لون ورس و آض بکفه یحتک ضرسا یرینا أنه وَ جِعُ بضرس فقلت لصاحبی ابه کزاز و قلت أسِرّه اتراه یمسی و قمنا هاربین معاجمیعا نحاذر ان نزن بقتل نفس. رجوع به البیان و التبیین ج ۳ ص ۱۹۶ و مجمل التواریخ و القصص ص ۴۴ و ۱۶۶ و ۱۷۸ و ۱۷۹ و ۴۲۴ عیون الاخبار ج ۳ ص ۱۵۴ و رجوع به حبیب السیر جزو ۲ ج ۱ اول ص ۹۲ و ایران در زمان ساسانیان کریستنسن ترجمهٔ رشید یاسمی ص ۲۵۲ و ۲۵۳ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن عمروبن حجر. شاید همان حارث بن عمروبن حجر کندی باشد. رجوع به مجمل التواریخ و القصص ص ۱۵۲ و حارث بن عمروبن حجر کندی شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن عمروبن حرام بن عمروبن زیدبن نعمان بن مالک بن ثعلبةبن کعب بن خزرج بن حارث بن خزرج انصاری خزرجی. صحابی است و ابن سعد آرد که حارث و برادر او سعد وقعهٔ احد را دریافته اند و ابن الکلبی گوید که این دو برادر، در جنگ صفین با علی (ع) بودند. رجوع به کتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۲۹۸ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن عمروبن عبداللََّه بن قیس بن ابی عمروبن ربیعةبن عاصم بن عمروبن زبیدالاصغر. یکی از بزرگان قبیلهٔ بنی زبیدالاصغر است. رجوع به عقدالفرید چ محمد سعیدالعریان ج ۳ ص ۲۴۴ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن عمروبن غزیه بن ثعلبةبن خنساءبن مبذول بن عمروبن غنم بن مازن بن تیم اللََّه بن ثعلبةبن عمروبن الخزرج الانصاری الخزرجی المدنی. او را در شمار انصار آرند. حارث برادر حجاج و عبدالرحمن و سعید، فرزندان عمرو، هستند. ابوعمر حارث را با حارث بن غزیه که از پیغمبر (ص) روایت کند، یکی داند. ابن قانع حارث را ترجمهٔ حالی نوشته است و در این ترجمه حدیثی از حارث بن غزیه آرد و آن دو را یکی داند. رجوع به کتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۲۹۸ و استیعاب چ حیدرآباد ج ۱ ص ۱۱۲ شود.
[ رِ ] (اِخ) (مُقاعس) ابن عمروبن کعب بن سعدبن زیدمناةبن تمیم المنقری التمیمی. رجوع به امتاع الاسماع مقریزی ص ۵۰۹ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن عمروبن مؤمل بن حبیب بن تمیم بن عبداللََّه بن قرطبن رزاح بن عدی بن کعب بن لؤی بن غالب قرشی عدوی. صحابی است و ابوعمرو گوید: او یکی از هفتاد تن از بنی عدی بن کعب است که در سال جنگ خیبر بمدینه مهاجرت کردند. رجوع به کتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۲۹۸، و رجوع به استیعاب چ حیدرآباد ج ۱ ص ۱۱۲ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن عمروبن مزیقیاءبن عامر. یکی از ملوک حمیر است و چون شکنجه با آتش را مرسوم کرد او را محرق گفتندی. دو برد او در تاریخ و ادب عرب داستانها دارد از آنجمله است که ابو عبیدة گوید روزی و فود عرب پیش نعمان بن المنذر گرد آمدند نعمان دو برد محرق را بیاورد و گفت: لیقم اعزالعرب قبیلة فلیلبسهما. عامربن احیمرالسعدی برخاست و آن دو برد به بر کرد. نعمان او را گفت: بمَ انت اعز العرب؟ احیمر گفت: العز و العدد من العرب فی معد، ثم فی نزار، ثم فی تمیم، ثم فی سعد، ثم فی کعب، ثم فی عوف، ثم فی بهدلة، فمن انکر هذا من العرب فلینا فِرنی! فسکت الناس. پس نعمان گفت: هذه حالک فی قومک. فکیف انت فی نفسک و اهل بیتک؟ احیمر گفت: انا ابوعشرة، و خال عشرة، و عم عشرة! و اما انا فی نفسی فهذا شاهدی. ثم وضع قدمه فی الارض ثم قال: من ازالها عن مکانها فله مائة من الابل! فلم یقم الیه احد، فذهب بالبردین. فرزدق گوید: فما تم فی سعد و لا آل مالک غلام اذا ما قیل لم یتبهدل لهم وهب النعمان بُردی محرق بمجد مَعدّ والعدید المحصل. و صاحب مجمل التواریخ والقصص این قصه از او حکایت کند: «پس چنان افتاد که در عهد حسن الحمیری سیل العرم بیامد، و پیش از آن بروزگار دراز زنی کاهنه، به نام طریفة، بسخنان سجع چنانکه عادت باشد، خبرداده بود عمروبن مزیقیاءبن عامر را و او جد انصار بود از قبیلهٔ رسول (؟) صلی اللََّه علیه، قبیلهٔ او [ س ] و خزرج. و سید جملهٔ بنی کهلان از آل قحطان، پس عمرو بیندیشید از آن ضیاعهای آباد و جایهای نزه، پس پسر خویش حارث را پیش خواند و اشراف قبیله را، و پسر را گفت چون من برسر انجمن اشراف ترا کاری فرمایم، مرا ناواجب پاسخ کن و من ترا عصایی بزنم، تو مرا یک لطمه بزن، حارث گفت حاشا که من هرگز این کنم، و هیچ آزادزاد پدر را لطمه نزند، عمرو گفت (و عمران همچنین روایت است نام او) گفت من همی فرمایم ترا، و در این کاری هست پس دیگر روز اشراف حمیر و جماعت سادات یمن جمع گشتند، بمحفلی بزرگ، عمران حارث را کاری فرمود، پاسخ زشت کرد، پدرش او را بزد بعصا، حارث پدر را لطمه بزد، عمران سوگندخورد که در زمینی که مرا چنین خواری رود نباشم. بزرگان حمیر و سادات بشفاعت برخاستند، سود نداشت، و سوگند زیاد کرد، پس گفت این ضیاع و اسبان من بخرید که دلم از این جایگاه سرد گشت، تا دیگر جای روم. چون دانستند که حقیقت همی گوید ببهای گران ضیاع او جمله و هر چه نابردنی بود، بخریدند و عمران با جماعت خویش برفت و از بعد مدتی بند گسسته گشت، و سیل اندر آمد، و همهٔ زمین یمن پست گشت و هامون، و هیچ عمارت نماند مگر جائی که بر بلندی بود، چون ارمان و حضرموت و عدن، و چنین جایها، پس این گروه ممزق شدند در ناحیتها، و حارث به یثرب آمد و مقام گرفت بجوار جهودان که از بیت المقدس بگریخته بودند از بخت نصر و حصارها ساخته چون فدک و خیبر و بنی قریظه و دیگرها و نسل حارث به یثرب بماند، جملهٔ اوس و خزرج فرزندان اواند و تغلب بن عمرو و برادرش حارث بذی قار رفت و مقام گرفت، و پسر او خزاعة بود، که بنی خزاعة جمله فرزندان اواند،... رجوع به عقدالفرید چ محمد سعیدالعریان ج ۲ ص ۶۴ و ۶۵ و ج ۳ ص ۲۸۱ و ۲۹۶ و ۳۱۲ و ۳۱۳ و ۳۳۱ و ۳۵۶ و ج ۶ ص ۱۷۸ و ۱۷۹ و مجمل التواریخ والقصص ص ۱۵۰ و ۱۵۱ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن عمرو اسدی. مکنی به ابی ملعب . صحابی و به کنیت خود معروف است. ابن ماکولا، به تبعیت مرزبانی و ابن قانع و ابن مندة و گروهی دیگر او را عرفطةبن نضلة گفته اند و عسقلانی نیز گوید که حارث باین نام مشهورتر است. و مادر پدر او از وی نقل کند که ابومکعت گفت بخدمت پیغمبر (ص) رسیدم و این شعرها را بخواندم: یقول ابومکعت صادقاً علیک السلام اباالقاسم سلام الاله و ریحانه و روح المصلین والصائم. حضرت فرمود: «یا ابامکعت علیک السلام تحیةالمولی». ابن قانع از طریق سلیمان بن عبدالعزیزبن ثابت آرد که حارث با وفد بنی اسد آهنگ تشرّف خدمت پیغمبر (ص) کرد و چون بخدمت آن حضرت رسید دو بیت شعر خود بخواند. حضرت فرمود: «و علیک السلام». ابونعیم نیز آن را چنین اخراج کرده است. رجوع به کتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۲۹۹ و ج ۴ ص ۲۳۶ و ج ۷ ص ۱۷۹ و ۱۸۰ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن عمرو انصاری. صحابی است. برخی حارث را عم و برخی خال براءبن عازب دانند و از براء روایت شده است که گفت عم خود، حارث را دیدم که با رایتی میرفت. مقصد او پرسیدم گفت: «بعثنی رسول اللََّه (ص) الی رجل نکح امراءة ابیه فامرنی ان اضرب عنقه و آخذ ماله.» و بعضی روایت کنند که براء گفت: «خال خود حارث را دیدم که...» رجوع به استیعاب چ حیدرآباد ج ۱ ص ۱۱۲ و ۱۱۳ و کتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۲۹۸ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن عمرو جعفی. محدث است و شیخ طوسی او را در زمرهٔ رجال شیعه آرد. رجوع بلسان المیزان چ حیدرآباد ج ۲ ص ۱۵۵ شود. وی از اصحاب امام صادق (ع) است. (تنقیح المقال مامقانی ج ۱ ص ۲۴۶).
[ رِ ] (اِخ) ابن عمرو سلامانی. محدث و بقول عسقلانی مجهول است. رجوع بلسان المیزان چ حیدرآباد ج ۲ ص ۱۵۵ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن عمرو طائی. ابن حبان او را در زمرهٔ صحابه از مردم شام آرد و گوید در غزاء ارمینیه سردار لشکر بود و در جنگ مزبور کشته شد. ابن عساکر هم از شخصی بنام حارث بن عمرو طائی نام برد و گوید که حارث از دست عمربن عبدالعزیز امارت بلقاء یافت و در سنهٔ ۱۰۷ هـ . ق. والی ارمینیه شد و سلیمان بن عبدالملک او را بمدینه فرستاد و در سنهٔ ۱۰۸ والی آذربایجان بود و ابن خلیفه گوید که حارث تا سنهٔ ۱۱۲ در قید حیات بود. شاید بتوان گفت که این حارث طائی با حارث طائی مذکور که منظور ابن حبان است یکی باشند. رجوع بکتاب الاصابة چ مصر سنه ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۲۹۸ و تهذیب تاریخ کبیر ابن عساکر چ شام ج ۳ ص ۴۵۳ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن عمرو غنوی. کوه حارث و حویرث منسوب بدوست. رجوع به حارث و حویرث شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن عمیر. تابعی است.
[ رِ ] (اِخ) ابن عمیر. محدث است و از ابراهیم بن عقبة روایت کند. رجوع به سیرة عمربن عبدالعزیز، تصنیف بن الجوزی ص ۵۷ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن عمیر ازدی لهبی، صحابی است. واقدی از عمروبن الحکم روایت کند که پیغمبر (ص) نامه ای با حارث بامیر بصری فرستاد و چون حارث به مؤتة (نزدیک کرک، در شرق الاردن) رسید شرحبیل بن عمرو غسانی او را بکشت. و این واقعه در سنهٔ ۸ بعد از هجرت بوده است. و بعلت کشته شدن او غزوهٔ مؤتة روی داد. و گویند حارث تنها کس است از رسولان پیغمبر(ص) که کشته شد. رجوع به کتاب الاصابة ج ۱ ص ۲۹۹ و تهذیب تاریخ کبیر ابن عساکر ج ۳ ص ۲۵۶ و الاعلام زرکلی ج ۱ ص ۲۰۴ و امتاع الاسماع مقریزی و حبیب السیر جزو ۳ ج ۱ ص ۱۳۴ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن عمیر اسدی شامی. مکنی به ابی الجودی یحیی بن معین. نسائی و ابوحاتم گویند او محدثی شامی و صالح و ثقه است و سفیان حمیری گوید وی در واسط بود و پس از آن به سجستان شد. حارث ساکن واسط بود و از ابی ذر و نافع و جز آنان روایت دارد. شعبه و هشیم و ابوعوانه و گروهی دیگر از او روایت کنند. ابن عساکر در تاریخ کبیر خود گوید: سند ما از طریق حارث به ابو درداء میرسد که گفت: «اوصانی خلیلی صلی اللََّه علیه وسلم ان انظر الی من هو اسفل منی ولا انظر الی من هو فوقی. و ان احب المساکین، و ان ادنو منهم. و ان اصل رحمی، و ان قطعونی و جفونی، و ان اقول الحق و ان کان مرّا. و ان لااخاف فی اللََّه لومة لائم. و ان لا اسأل احدا و ان استکثر من لاحول ولا قوة الاّ باللّه فانها من کنزالجنة.» و از مردی بنام «بلح» نیز روایت کند و گوید که از عمربن عبدالعزیز شنیدم که میگفت: «نعم الذخیرة للمرء المسلم عنداللََّه یوم القیامة اصطناع المعروف. و قال لی اغتنم الدمعة تسیلها علی خدک للّه عزوجل». رجوع بتهذیب تاریخ کبیر ابن عساکر چ شام ج ۳ ص ۴۵۶ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن عَمیرة حارثی زَبیدی. محدث است و از معاذبن جبل و ابی عمیدةبن الجراح و ابوالدرداء و عبداللََّه بن مسعود و سلمان فارسی روایت کند. و عبدالرحمن بن غنم و ابی خلف از او روایت دارند حارث در عهد رسول (ص) اسلام آورد و مصاحب معاذبن جبل بود. و پس از رحلت رسول (ص) با معاذ بمدینه شد. سعد و یعقوب بن شبة از طریق شهربن حوشب از عبدالرحمن بن غنم از حارث روایت کنند که او گاه مرگ معاذبن جبل در طاعون عمواس حضور داشته است. شریک از ابوخلف از حارث بن عمیرة روایت کند که گفت در یمن از معاذ شنیدم که میگفت از رسول (ص) شنیدم که فرمود: «لو امرت احداً ان یسجد لأحدٍ لأمرت المرأة ان تسجد لزوجها.» و بقول هیثم بن عدی مرگ حارث در زمان معاویه بوده است. رجوع بکتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۲ ص ۵۴ و رجوع بتهذیب تاریخ کبیر ابن عساکر چ شام ج ۳ صص ۴۵۳ -۴۵۵ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن عمیرة. مردی از بنی السبیع بن الصعب بن معاویةبن کبیربن مالک بن جشم بن حاشد از قبیلهٔ همدان است و اعشی همدان در مدح او گوید: الی ابن عمیرة تخدی بنا علی انها القُلُص الضُّمَّرُ. رجوع بعقدالفرید چ محمد سعیدالعریان ج ۳ ص ۳۴۰ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن عمیرة، یا یزیدبن عمیرة، محدث است و ابو داود و ترمذی و نسائی از او اخراج روایت کنند. رجوع بلسان المیزان چ حیدرآباد ج ۲ ص ۱۵۵ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن عِنبه محدث است. و از علاءبن کثیر روایت کند که ابی الأسقع این دعای پیغمبر (ص) را از بر داشت: «یا موضع کل شکوی و یا شاهد کل نجوی بکل سبیل انت مقیم تری ولا تُری وانت بالمنظر الأعلی». رجوع به عیون الاخبار ج ۲ ص ۲۸۱ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن عوف. یکی از بزرگان عرب در جاهلیت است و به یوم الرقم سالاری بنی مرة داشت. رجوع بعقدالفرید چ محمد سعید العریان ج ۶ ص ۲۶ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن عوف بن ابی حارثه (حازم) مزنی . از دلیران و فرسان عرب در جاهلیت. در وقعهٔ احزاب سالاری بنومرة داشت و آنگاه که در این جنگ کار بر مسلمین سخت شد و پیغمبر (ص) صلح را خواستار گردید حارث بن عوف و عیینةبن حصن را که دو سالار غطفان بودند بخواست که در باب صلح با آنان سخن گوید و چون از صلح منصرف شد و فرمود که پیمان نامه را پاره کنند حارث و عیینة برخاستند حضرت ایشان را گفت: ارجعوا، بیننا السیف.» ابوعبیده، در کتاب الدیباج آرد که گویند پیغمبر (ص) دختر او قرصافه را بزنی خواست. حارث بدروغ گفت وی پیس است و شایستهٔ آنحضرت نیست. حضرت فرمود چنان باشد و چون حارث بخانه بازگشت دختر را پیس یافت و این دختر از آن پس به برصاء معروف گردید و پسرعم وی، یزیدبن جمرة، او را بزنی گرفت و پسر او شیب بابن البرصاء معروف است. واقدی از طریق عبدالرحمن بن ابراهیم آرد: آنگاه که پیغمبر (ص) از تبوک بازمیگشت، و فد بنی مرة که سیزده مرد بودند، و حارث بن عوف رئیس آنان بود، آهنگ پیغمبر (ص) کردند و بخانهٔ دختر حارث فرود آمدند و هنگامی که پیغمبر (ص) در مسجد بود بخدمت آن حضرت رسیدند، حارث گفت: «یا رسول اللََّه انا قومک و عشیرتک انا من لؤی بن غالب» زبیر گوید: عم من مصعب مرا روایت کرد که حارث بن عوف بخدمت رسول (ص) رسید و گفت کسی با من فرست که بدین تو دعوت کند و من او را یار و مددکار باشم. حضرت مردی از انصار را با او بفرستاد، عشیرهٔ حارث بدو غدر کردند و او را بکشتند. حسان بن ثابت خطاب بحارث گوید: یا حار من یغدر بذمة جاره منکم فان محمداً لک یغدر و امانة المری مااستودعته مثل الزجاجة صدعها لم یجبر بکتاب استیعاب چ حیدرآباد ج ۱ ص ۱۱۳ و کتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۲۹۹ و امتاع الاسماع مقریزی چ مصر سنهٔ ۱۹۴۱ ص ۲۱۹ و ۲۳۰ و ۲۳۶، و الاعلام زرکلی شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن عوف بن اسدبن حارثه بن عبدمناف لیثی. مکنی به ابی واقد صحابی و از بنی لیث بن بکربن عبدمناةبن علی بن کنانةبن حزیمةبن مدرکةبن الیاس بن مضر است. در نام وی و نام پدر او اختلاف است. برخی او را حارث بن عوف و بعضی عوف بن حارث و گروهی حارث بن مالک بن اسیدبن جابربن عوثربن عبد مناةبن اشجع بن عامربن لیث خوانده اند. گویندمردی قدیم الاسلام و از کسانی است که وقعهٔ بدر را دریافته و در روز فتح مکه لواء بنی لیث و ضمرة و سعدبن بکر با او بوده. و بعضی گویند وی از کسانی است که در روز فتح مکه اسلام آوردند اما قول قدیم الاسلام بودن وی اصح مینماید. حارث را در زمرهٔ کسانی که وقعهٔ حدیبیه را دریافته اند نیز آرند. او یک سال در مکه مجاور گردید و در همان جا بسال ۶۸ هـ . ق. در ۷۵ سالگی و بقولی ۸۵ سالگی وفات کرد و در مقبرهٔ مهاجرین مدفون گردید. رجوع به استیعاب چ حیدرآباد ج ۱ ص ۱۱۳ و ج ۲ ص ۶۹۹ و کتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۳۰۰ و ج ۷ ص ۲۱۲ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن عوف عبدی. بقول ابن حجر زمان پیغمبر(ص) را دریافته است و با علاءبن الحضرمی، قتال ربیعه را، در بحرین درک کرده و او را در آن وقایع آثار بسیار باشد و گویند این حارث است که حطم را بکشت و بعضی گویند که حطم بدست برادر حارث، حبیب، و بقولی بدست شماخ کشته شد. رجوع بکتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۲ ص ۵۵ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن عوف المری. سردار بنی مره در جنگ خندق، از سپاه ابوسفیان. رجوع به البیان والتبیین ج ۱ ص ۱۱۰ و حبیب السیر جزو سیم ج ۱ ص ۱۲۶ و ص ۱۵۲ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن عیسی، و بقولی ابن عبس، عبدی صباحی. صحابی است. و بقول ابو عبیدة یکی از افراد وفد عبدالقیس میباشد که بخدمت پیغمبر(ص) آمدند. رجوع بکتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۳۰۰، شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن عیسی. بیت من بیوت آل عیسی، و رئیسهم. (صبح الاعشی ج ۱ ص ۳۲۵).
[ رِ ] (اِخ) ابن عیینة حمصی. محدث است و از عبدالرحمن بن سلمه روایت دارد. صاحب لسان المیزان او را مجهول شمرده و گوید ابن حبان او را در زمرهٔ ثقات آورده است و گفته از ولیدبن مسلم روایت دارد و نام پدر او را عتبة ذکر کرده و سپس خود صاحب لسان المیزان گوید گمان می کنم این شخص که منظور ابن حبان است همان حارث بن عبیدهٔ حمصی قاضی حمص سابق الذکر باشد. رجوع به لسان المیزان ج ۲ ص ۱۵۵ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن غزوان. یکی از بنی زیدبن عمروبن غنم بن تغلب،معروف به نابغهٔ تغلبی. او راست: هجرت أمامة هجراً طویلا وما کان هجرک الاحمیلا علی غیر بغض ولا عن قلی ولا حیاء والا ذهولا بخلنا لبخلک قد تعلمین فکیف یلوم البخیل البخیلا. رجوع به موشح مرزبانی ص ۲۲۵ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن غزیة انصاری، و او را غزیةبن حارث نیز گفته اند. ابن سکن و ابن مندة و بارودی او را در شمار صحابه آرند و حسن بن سفیان در مسند خود، از طریق اسحاق بن عبداللََّه بن ابی فروة، و او بنقل از عبداللََّه بن رافع از او روایت کند که گفت از پیغمبر(ص)، بروز فتح مکه شنیدم که فرمود: «لاهجرة بعدالفتح» و «متعةالنساء حرام ثلاث مرات» و ابن سکن گوید این حدیث را یزیدبن خصیفه از عبداللََّه بن رافع از غزیةبن حارث روایت کرده است. چنانکه از گفتهٔ ابن عبدالبر در استیعاب، بر می آید وی در جنگ جمل با علی (ع) بوده است چه در کتاب مذکور آمده است: هوالقائل یوم الجمل: یا معشرالانصار انصروا امیرالمؤمنین آخراً کما نصرتم رسول اللََّه صلی اللََّه علیه و آله وسلم اولا واللََّه ان الآخرة تشبه بالاولی. الا ان الاولی افضلهما» رجوع به استیعاب چ حیدرآباد ج ۱ ص ۱۱۴ و کتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۳۰۰ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن غسان. محدث است. و از ابن عمران جونی روایت دارد. صاحب لسان المیزان گوید مجهول است و سپس آرد که عقیلی او را بصری گفته و از طریق او روایت کرده اند که از ابو عمران، و او از انس، روایت کرده است که «یجاء یوم القیامة بصحف مختومة فتنصب بین یدی اللََّه تعالی فیقول للملائکة اقبلوا هذا و القوا هذا فیقول الملائکة و عزتک ما رأینا الاخیرا فیقول انه کان لغیر وجهی.» حارث از ابن جریح نیز روایت دارد. ازدی او را غیر ثقه داند و ابن حبان او را از ثقات شمرده است. رجوع به لسان المیزان چ حیدرآباد ج ۱ ص ۱۵۴ و ص ۱۵۵ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن غصین. محدث است. و شیخ طوسی او را در رجال شیعه آورده است و نام و نسب او را چنین ذکر کرده:«حارث بن غصین بن هنب ثقفی کوفی» و گوید که از امام جعفر الصادق (ع) روایت کند. حارث بقول صاحب لسان المیزان از عمش روایت دارد و بقول ابن حبان، که او را در زمرهٔ ثقات آورده است، حسین بن علی جعفی از او روایت کند و سلام بن سلیم نیز از وی روایت دارد. رجوع به لسان المیزان چ حیدرآباد ج ۳ ص ۱۵۶ و خلاصهٔ علامه و رجال بن داود و جیزه و غیره از کتب رجال شود. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۲۴۶).
[ رِ ] (اِخ) ابن غُطَیف کندی سکونی شامی. بعضی او را غطیف، و یا عضیف،بن حارث گفته اند. کنیت او ابوغطیف است. ابن صالح و ابن سکن گویند. «حارث بن غطیف» صحیح است چه «غطیف بن حارث» کس دیگر باشد و کنیت او ابواسماء است. ابن منده نیز «حارث بن غطیف» را از «غضیف بن حارث» اصح میداند. حارث از صحابه و محدث است. وی ساکن حمص بود و حدیث او را شامیان روایت کنند. معاویةبن صالح از او روایت دارد و یکی از روایات او از حارث این است: «رایت رسول اللََّه صلی اللََّه علیه وآله وسلم واضعا یده الیمنی علی الیسری فی الصلاة». رجوع به کتاب الاستیعاب چ حیدرآباد، ص ۱۱۴ و کتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۳۰۰ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن فروةبن الشیطان بن خدیج بن امری ء القیس بن حارث بن معاویةبن حارث بن معاویةبن ثور کندی. ابن الکلبی و ابن سعد و طبری گویند او را وفادت است عسقلانی گوید: قال ابن الاثیر وقع فی ذیل ابی موسی الحارث بن قرة بقاف و الذی فی الجمهرة فروة بفاء و زیادة واو و هوالصواب و قال ان جده الشیطان سمی بذلک لجماله. رجوع به کتاب الأصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۳ ص ۳۰۰ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن فضل مدنی. شیخ طوسی در رجال خود وی را از اصحاب سجاد علی بن الحسین (ع) شمرده است. ظاهراً امامی لیکن مجهول الحال است. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۲۴۶).
[ رِ ] (اِخ) ابن قراد. یکی از بزرگان عرب جاهلیت. در یوم زَرود که خزیمةبن طارق اسیر گردید و برسر اسارت او میان انیف بن جبلة الضبی و اسیدبن جبلة السلیطی نزاع در گرفت حکمیت بحارث دادند و چون مادر حارث از بنی سعدبن ضبة بود جنان حکم کرد که ناصیهٔ خزیمه از آن انیف باشد و انیف صد اشتر به اسید دهد. رجوع به عقد الفرید چ محمد سعیدالعریان ج ۶ ص ۴۹ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن قموم البهزی از شجعان و سواران عرب است در صدر اسلام. حارث زمان پیغمبر (ص) را درک کرده است و با سعدبن ابی وقاص وقعهٔ قادسیه را دریافته سعد شجاعت او را پیش عمر بستود و گفت چون او سواری ندیده ام چون بسوار دشمن برخورد کند در او می آویزد تا او را بکشد. رجوع به کتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۲ ص ۵۵ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن قیس شیخ طوسی در رجال خویش وی را از یاران علی (ع) شمرده و گوید: در جنگ صفین پای خود را از دست بداد. علامه در خلاصه گوید آنکه پایش در صفین قطع شد علقمةبن قیس بوده است نه حارث بن قیس. مامقانی گوید: منافاتی نیست بین این دو قول، چه در صفین پاهای بسیار بریده شده است (تنقیح المقال ج ۱ ص ۲۴۷).
[ رِ ] (اِخ) ابن قیس. از قراء است. ابو محمدبن حزم، در طبقات القراء، نام او آرد و گوید که وی عهد پیغمبر(ص) را درک کرده است و بدیدار آن حضرت نائل نگردیده. رجوع به کتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۲ ص ۵۵ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن قیس. محدث است و از ازهر فزاری روایت دارد و ابن عوف از او روایت کند. ابوحاتم گوید او را نشناسم و ابن حبان او را در زمرهٔ ثقات آرد. رجوع به لسان المیزان چ حیدرآباد ج ۲ ص ۱۵۶ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن قیس بن اسماءبن مربن شهاب بن ابی شمرالغسانی. یکی از دلاوران و شاعران عرب جاهلیت. ابن الکلبی و ابن ماکولا گویند که حارث برسولی خدمت پیغمبر(ص) رسیده است و ابن فتحون و ابن الامین گفتهٔ او را استدراک کرده اند. رجوع به کتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۳۰۰ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن قیس بن حصن بن حذیفةبن بدرالفزاری. عسکری گوید: با وفد بنی فزارة بخدمت پیغمبر(ص) رسید. ابن حجر گوید آن کس که در وفد بنی فزارة بود حربن قیس است نه حارث بن قیس، بنابراین حارث بن قیس مزبور را، اگر چنین کس باشد، صحبت نبوده است و عهد رسول(ص) را نیز چنین کسی درک نکرده. رجوع به کتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۲ ص ۵ و ص ۶ و ص ۷۲ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن قیس بن خلدةبن مخلدبن عامربن زریق بن عبد حارثةبن مالک بن عقیب بن جشم انصاری زرقی. مکنی به ابی خالد، صحابی است. ابن اسحاق و دیگران او را در زمرهٔ کسانی که وقعه های بدر و احد و عقبة و وقعات دیگر را دیده اند آرند. واقدی از طریق ضمیرةبن سعید آرد که ابو خالد در وقعهٔ یمامه مجروح گردید و در خلافت عمر وفات کرد. رجوع به کتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۳۰۱ و ج ۷ ص ۵۰ و کتاب الاستیعاب ج ۱ ص ۱۱۴ و کتاب الکنی، از کتاب الاستیعاب ص ۶۳۸ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن قیس بن عدی بن سعدبن سهم قرشی سهمی. معروف به ابن الغیطلة. ابن خیثمه از طریق نصربن مزاحم از معروف ابن خربود آرد که گفت شرف و بزرگواری، در جاهلیت، به ده تن از قریش منتهی گردید و در شمار آنها حارث را نام برده است. او یکی از اشراف قریش در جاهلیت بود و در اموالی که مردم وقف خدایان و یا نذر میکردند حکومت داشت. حارث اسلام آورد و با سه پسر خود، حارث و بشیر و معمر به حبشه مهاجرت کرد، و صاحب عقدالفرید گوید که وی وقعهٔ بدر را درک کرده است. مقریزی گوید وی از قرشیان دشمن پیغمبر(ص) است. زبیر و ابن الکلبی گویند که از مستهزئین است و در تجرید برآن افزاید که کسی جز ابوعمرو نگفته است که حارث اسلام آورده است. عسقلانی، در اصابه، آرد که ابوعبید و مصعب و طبری و جز آنان نیز او را در گروه مستهزئین آورده اند اما این قول منافاتی با توبة و مهاجرت او به حبشه ندارد. و آیهٔ {/B«إِنََّا کَفَیْنََاکَ اَلْمُسْتَهْزِئِینَ ۱-۳۱۵:۹۵/}(قرآن ۱۵/۹۵)» صراحتی در عدم توبهٔ بعض از آنها ندارد. رجوع به کتاب الاستیعاب چ حیدرآباد ج ۱ ص ۱۱۴ و عقد الفرید چ محمد سعیدالعریان ج ۴ ص ۲۶۱ و ۲۳۶ و ۳۳۰ و کتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۳۰۱ و امتاع الاسماع مقریزی ص ۲۲ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن قیس بن عمیرة اسدی کوفی. شیخ طوسی او را در عداد اصحاب پیغمبر (ص) شمرده گوید: وی آنگاه که مسلمان شد هشت زن داشت. پیغمبر فرمود تنها چهارتن از آنان را انتخاب کند و بقیه را دست بازدارد. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۲۷۴).
[ رِ ] (اِخ) ابن قیس بن قلیسی بن ضیفی نخستین تبع از ملوک بنی حمیر یمن است. صاحب مجمل التواریخ والقصص ضمن شرح پادشاهی حمیربن سبا، نخستین پادشاه از قحطانیان گوید. «اول کسی از قحطانیان او بود که پادشاهی کرد و به پیری رسید، و ملک بروی و فرزندانش بماند و بیرون از یمن ملک ایشان نبود، تا روزگاری دراز که پادشاهی با تبع نخستین افتاد، الحارث الرایش، و او را در کتاب سیرالملوک بمطاط گفتست و ذی الاسباب لقب، و در آن اول دو ملک بودند یکی بسبا و دیگر بحضرموت، و مردم اندکی طاعت داشتندی، تا رایش بیامد و بروی جمع شدند و تابع او گشتند، و پادشاهی صافی شد. پس او را تبع لقب از این نهادند.» و سپس در شرح پادشاهی حارث آرد: «ملک الحارث الرایش مائة و خمس و عشرون سنة. الحارث بن قیس بن قلیسی بن صیفی بن سباالاصغر الحمیری، و میان او تا حمیربن سبا الاکبر پانزده پدر بود، و او را رایش از بهر آن خوانند که غزا و تاختن او بدور جایی برسید از یمن و سوی هندوان رفت، پس به آذربایگان آمد،و آنجا با افراسیاب (!) و ترکان حرب کرد و بهمه جایگاهش ظفر یافت، و یمانیان در عهد او توانگر شدند، و معنی رایش آن است که بدور جائی تاختن کرد و کند. و در کتاب المعارف خواندم که رایش از آنجا سوی زمین حرم و مکه آمد، و شعری گفت اندر ذکر ملوک از بعد، و فرزندان و ذکر پیغامبر ما صلی اللََّه علیه وسلم یاد کرده است، در جمله بدین بیتها: و یملک بعد هم رجل عظیم نبی لایرخص فی الحرام یسمی احمداً یا لیت شعری اُعمر بعد مخرجه بعام. و اندر روزگار او لقمن بن عاد خداوند کرکسان فرمان یافت». رجوع به مجمل التواریخ والقصص ص ۱۵۴ و ۱۵۵ و ۴۳۳ و حبیب السیر جزو ۴ ج ۱ ص ۱۹۳ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن قیس بن هبشة انصاری. شیخ طوسی او را از اصحاب پیغمبر (ص) شمرده گوید وی ساکن مدینه بود. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۲۴۷).
[ رِ ] (اِخ) ابن قیس اسدی و او را قیس بن حارث بن حذاف اسدی نیز گفته اند. و «حارث»بن قیس که قول جمهور است اصح می نماید. حارث از صحابه است. رجوع به کتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۳۰۱ و ج ۵ ص ۲۴۸ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن قیس اعور. ابن طاوس «در تحریر طاوسی» گوید: حرث بن قیس فقیهی جلیل بود. در خلاصهٔ علامه و رجال کشی نیز نام وی آمده. برادرش ابی بن قیس در جنگ صفین کشته شد. و برادر دیگرش علقمة در این جنگ پای خود از دست بداد. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۲۴۷).
[ رِ ] (اِخ) ابن قیس الجهضمی جاحظ از او داستانی نقل کند رجوع به البیان والتبیین ج ۲ ص ۵۳ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن قیس فهری صحابی است. رجوع به حارث بن عبد قیس شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن قیس کندی. یکی از شعراء مخضرمی و دعبل بن علی، در طبقات الشعراء ذکر او آورده. و شعری از قصیدهٔ تائیهٔ وی ثبت کرده است. رجوع به کتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۲ ص ۵۵ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن کرز. صحابی است. عبدالصمدبن سعید او را از آن گروه از صحابه شمرد که به حمص سکنی گزیدند و گوید مهاجربن حبیب از او روایت کند. (الاصابة چ مصر ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۳۰۱).
[ رِ ] (اِخ) ابن کعب. نام یکی از اجداد عرب جاهلیت. رجوع به بنی الحارث بن کعب و رجوع به عیون الاخبار ج ۴ ص ۲۲۶ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن کعب. ابن مندة از علی بن سعید عسکری آرد که حارث همان اسلع اعرجی صحابی است و عسقلانی گوید گمان کنم که این درست نباشد. رجوع به اسلع اعرجی و کتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۳۴ و ص ۳۰۱ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن کعب بن سعدبن زید مناة. یکی از بزرگان عرب جاهلی، آنگاه که قسمتی از قبایل بنی سعدبن زید مناة و بعضی از قبایل بنی عمروبن تمیم در تیاس تلاقی کردند غیلان بن مالک بن عمروبن تمیم پای حارث قطع کرد، و چون از وی دیت خواستند غیلان سوگند یاد کرد که دیت ندهد و گفت: لا نعقل الرّجل ولاندیها حتی تروا داهیةً تنسیها. سپس جنگها برپا شد و غیلان را چنان مجروح کردند که گمان میرفت کشته شده است و وقتی در ماه محرم با ضبه از محلی میگذشت حارث او را گفت در این محل جوانی را بکشتم و این شمشیر او برگرفتم. ضبه شمشیر را بدید و بشناخت و گفت: ان الحدیث ذوشجون. و با همان شمشیر حارث را بکشت، مردم ضبة را ملامت کردند که در ماه حرام قتل کردی؟ ضبة گفت: «سبق السیف العَذَلَ» و این گفته در عرب مثل است. رجوع به عقدالفرید چ محمد سعید العریان ج ۳ ص ۲۲ و ج ۶ ص ۹۰ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن کعب بن عمروبن عوف بن مبذول بن عمروبن غنم بن مازن بن النجار الانصاری النجاری المازنی. ابن الکلبی گوید وی صحابی است و در وقعهٔ یمامه بدرجهٔ شهادت نائل گردید. (الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۳۰۱).
[ رِ ] (اِخ) ابن کعب ازدی کوفی. شیخ طوسی او را در زمرهٔ رجال شیعه آرد. (لسان المیزان چ حیدرآباد ج ۲ ص ۱۵۶). شیخ طوسی وی را از اصحاب حضرت سجاد (ع) شمرده است. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۲۴۷).
[ رِ ] (اِخ) ابن کعب جاهلی. از معمرین عرب است، عبدان از او نام می برد و می گوید از احمدبن سیار شنیدم که میگفت وی جاهلی است و صد و شصت سال زندگی کرد و از پندهای نیکوی وی بفرزندان خویش چنین نماید که مسلمانی پذیرفته است. ابن عساکر گوید حارث پیش از بعثت میزیسته است و بصحبت نائل نگردیده است. (کتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۲ ص ۷۲).
[ رِ ] (اِخ) ابن کعب کهلانی. از قبیلهٔ کهلان، جدّی جاهلی و بنوالدیان، رؤساء نجران، از اعقاب او میباشند. رجوع به اعلام زرکلی شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن کلدةبن عمروبن ابی علاج بن ابی سلمةبن عبدالعزی بن غمرةبن عوف بن قسی ثقفی مکنی به ابی وائل از مردم طائف، از بطن ثقیف، مولای ابوبکرة ثقفی طبیب مشهور عرب. وی معاصر رسول (ص) بود و طبّ را در ایران، در بیمارستان جندی شاپور، آموخت و گویند دوبار به ایران آمد و در این مملکت بطبابت پرداخت و بعض بزرگان ایرانی را معالجه کرد و از این راه مالی بدست آورد و گویند سمیة مادر زیاد کنیزک دهقان زندورد بود از ناحیت کسکر، و این دهقان بیمار شد و حارث بن کلدة ثقفی طبیب وی را معالجت کرد و شفا پذیرفت، پس سمیه را بطبیب بخشید و سمیة در خانهٔ وی ابابکرة را که نفیع نام داشت، بزاد و حارث نفیع را بفرزندی خویش نشناخت و باردیگر پسری بزاد بنام نافع. او را نیز بفرزندی نگرفت. و به آخر حارث سمیة را به غلام رومی خود موسوم به عبید بزنی داد و سمیة زیاد را در خانهٔ عبید بزاد، گویند حارث اسلام آورد گروهی او را از صحابه شمرده اند و بعضی در اسلام او تردید کرده اند و مواردی را که رسول (ص) بیماری پیش او فرستاده و یا او را بمعالجهٔ بیماری خوانده است دال بر جواز استعانت از اهل ذمة در معالجات شمرند. ابو داود از طریق بن ابی نجیح از مجاهد و او بنقل از سعدبن ابی نجیح از مجاهد و او بنقل از سعدبن ابی وقاص روایت کند که سعد گفت وقتی بیمار شدم پیغمبر(ص) بعیادت من آمد و فرمود: «انک مفئود ائتِ الحارث بن کلدة اخا ثقیف فانّه یتطبب». ابن مندة، از طریق اسماعیل بن محمدبن سعد آرد که محمد از پدر خود روایت کرده است که چون سعد بیمار شد پیغمبر(ص) به عیادت او شد. و فرمود: انی لارجو ان یشفیک اللََّه. ثمّ قال للحارث بن کلدة عالج سعداً ما به اخبار و سخنان حارث در حکمت و طب بسیار است. جوهری در صحاح گوید: عمر حارث بن کلدة طبیب عرب را، پرسید «ماالدّواء؟» حارث گفت «الأزم» یعنی الحمیة. و بعضی گویند که معاویه از او پرسید «الطب یا حارث؟» حارث گفت «الاُزم یا معاویة» یعنی الجوع. و او را معالجات بسیار است و بعادات عرب و آنچه از داروها بدان احتیاج داشتند دانا بود. حارث برسولی نزد کسری انوشیروان شد و چون بار یافت، کسری او را گفت. کیستی؟ گفت: «انا الحارث بن کلدة الثقفی». کسری گفت شغل تو چیست؟ حارث گفت: «الطب» کسری پرسید: از قوم عرب باشی؟ حارث گفت: «نعم من صمیمها و بحبوحة دارها» کسری گفت: عرب بدان نادانی و کم خردی و بدخوراکی پزشک را چه کنند؟ حارث گفت: ایها الملک اذا کانت هذه صفتها کانت احوج الی من یصلح جهلها و یقیم عوجها و یسوس ابدانها و یعدل امشاجها فان العاقل یعرف ذلک من نفسه و یمیز موضع دائه و یحترز عن الادواء کلها بحسن سیاسته لنفسه». کسری گفت: چگونه رنج معالجت را تحمل کنند و آنان اگر با حلم بودند بجهل منسوب نمیشدند. حارث گفت: «الطفل یناغی فیداوی والحیة ترقی فتحاوی. ثم قال ایها الملک العقل من قسم اللََّه تعالی قسمة بین عباده کقسمة الرزق فیهم فکل من قسمته اصاب و خص بها قوم و زاد فمنهم مثر و معدم و جاهل و عالم و عاجر و حازم و ذلک تقدیر العزیز العلیم.» کسری را از سخن او خوش آمد و بپسندید و گفت: کدام یک از اخلاق و سجایا و روشهای عرب را میستائی و آن را می پسندی؟ حارث گفت: «ایها الملک لها انفس سخیة وقلوب جریة و لغة فصیحة والسن بلیغة و انساب صحیحة و احساب شریفة یمرق من افواههم الکلام مروق السهم من نبعة الرام. اعذب من هواءالربیع و الین من سلسبیل المعین مطعموا الطعام فی الجدب و ضاربوا الهام فی الحرب لایرام عزهم و لایضام جارهم ولا یستباح حریمهم ولا یذل کریمهم و لایقرون بفضل للانام الا للملک الهمام الذی لا یقاس به احد ولا یوازیه سوقة و لا ملک.» کسری روی بنزدیکان کرد و گفت مردی است راجح و قوم خود را مادح و بفضیلت آنان ناطق و در آنچه گوید صادق و خردمند آزموده چنین باشد. پس او را بنشستن اجازت فرمود و گفت دانش تو در طب به چه پایه باشد؟ حارث گفت: «ناهیک». کسری فرمود: اصل طب چه باشد؟ حارث گفت: «الازم» کسری گفت: ازم چه باشد؟ حارث گفت: «ضبط الشفتین والرفق بالیدین». کسری گفت: راست گفتی اکنون بگو که درد سخت کدام است؟ حارث گفت: «ادخال الطعام علی الطعام هو الذی یفنی البریة و یهلک السباع فی جوف البریة». کسری گفت: راست گفتی بگو که پایه و مایهٔ دردها چیست؟ حارث گفت: «هی التخمة ان بقیت فی الجوف قتلت و ان تحللت اسقمت». کسری فرمود: راست گفتی اما در باب حجامت چه گوئی؟ حارث گفت: «فی نقصان الهلال فی یوم صحو لاغیم فیه والنفس طیبة والعروق ساکنة لسرور یفاجئک و همّ یباعدک». کسری گفت: در باب گرمابه رفتن چه گوئی؟ حارث گفت: «لا تدخله شبعاناً ولا تغش اهلک سکراناً ولا تقم باللیل عریاناً ولا تقعد علی الطعام غضبانا وارفق بنفسک یکن ارخی لبالک و قلل من طعامک یکن اهنأ لنومک» کسری گفت: در باب دارو چه گوئی؟ حارث گفت: «مالزمتک الصحة فاجتنبه فان هاج داء فاحسمه بما یردعه قبل استحکامه فان البدن بمنزلة الارض ان اصلحتها عمرت وان ترکتها خربت». کسری فرمود: در باب شراب چه گوئی؟ حارث گفت: «اطیبه اهناه و ارقه أمراه و اعذبه اشهاه لا تشربه صرفاً فیورثک صداعاً و یثیر علیک من الادواء انواعاً». کسری گفت: کدام یک از گوشتها پسندیده تر است حارث گفت: «الضأن الفتی، اسمنه و ابذله والقدید المالح مهلک للآکل و اجتنب لحم الجزور والبقر». کسری فرمود: در باب میوه ها چه گوئی؟ حارث گفت: «کلها فی اقبالها و حین اوانها و اترکها اذا ادبرت و ولت و انقضی زمانها و افضل الفواکه الرمان والاترج و افضل الریاحین الورد والبنفسج وافضل البقول الهندباء والخس». کسری فرمود که در آشامیدن آب چه گوئی؟ حارث گفت: «هو حیاةالبدن و به قوامه ینفع ما شرب منه بقدر الحاجة و شربه بعدالنوم ضرر افضله أمراه وارقه اصفاه و من عظام انهار البارد الزلال لم یختلط بماءالآجام و الآکام ینزل من صرادح المسطان و یتسلسل عن الرضراض و عظام الحصی فی الایفاع». کسری گفت: مزهٔ آن چه باشد؟ حارث گفت: «لا یوهم له طعم الا انه مشتق من الحیات». کسری پرسید که رنگ آن کدام است؟ حارث گفت: «اشتبه عن الا بصارلونه لانه یحکی لون کل شی ء یکون فیه». کسری فرمود: مرا بگوی که اصل انسان چه باشد؟ حارث گفت: «اصله من حیث شرب الماء یعنی رأسه». کسری فرمود آن روشنی که در چشم است چیست؟ حارث گفت: «مرکب من ثلاثة اشیاء فالبیاض شحم والسواد ماء والناظر ریح» کسری گفت: بنیاد بدن مردم بر چند طبیعت استوار است؟ حارث گفت: «علی اربع طبائع: المرة السودا و هی باردة یابسة والمرة الصفراء و هی حارة یابسة والدّم و هو حار رطب و البلغم و هو بارد رطب». کسری فرمود چرا بر یک طبیعت نباشد؟ حارث گفت: «لو خلق من چ واحد لم یأکل و لم یشرب و لم یمرض و لم یهلک». فرمود اگر بر دو طبیعت پایدار بود چه میشد؟ حارث گفت «لم یجز لانهما ضدان یقتتلان» فرمود: اگر سه بودی چه بودی؟ حارث گفت: «لم یصلح موافقان و مخالف، فالاربع هو الاعتدال والقیام». انوشیروان گفت: سرد و گرم را با جمال بیان کن: حارث گفت: «کل حلو حار و کل حامض بارد و کل حریف حار و کل مر معتدل و فی المر حار و بارد.» کسری پرسید: بهترین چیزی که مرة سودا بدان درمان شود کدام است؟ حارث گفت: «کل حار لین». فرمود درمان زرداب (مرةالصفراء) با چیست؟ گفت: «بکل بارد لین». پرسید: بلغم را چه دارو باشد؟ گفت: کل حار یابس». پرسید: در درمان خون چه گوئی؟ گفت: «اخراجه اذا زاد، و تطفئته اذا سخن بالاشیاء الباردة الیابسة». پرسید: در درمان بادها چه گوئی؟ گفت: «بالحقن اللینه والادهان الحارةاللینة». کسری فرمود: حقن اجازت دهی؟ حارث گفت: «نعم قرأت فی بعض الکتب ان الحقنة تنقی الجوف و تکسح الادواء عنه، و عجبت لمن احتقن کیف یهرم او یعدم الولد، و ان الجاهل کل الجاهل من اکل ما قد عرف مضرته، فیؤثر شهوته علی راحة بدنه». پرسید: پرهیز باشد؟ گفت: «الاقتصاد فی کل شی ء فأنه اذا اکل فوق المقدار یضیق علی الروح ساحتها و یسد مسامها». پرسید: در باب آمیزش با زنان چه گوئی؟ گفت: «کثرة غشیانهن ردی ء، و ایاک و اتیان المرأة المسنة فانها کالشن البالی تجذب قوتک و تسقم بدنک ماؤها سم قاتل و نفسها موت عاجل، تأخذ منک الکل ولا تعطیک البعض و علیک باتیان الشباب فان الشابة ماؤها عذب زلال و عناقها غنج و دلال، فوها بارد و ریقها عذب و ریحها طیب و هنها ضیق تزید قوة الی قوتک و نشاطاً الی نشاطک». کسری: پرسید کدام زن دلخواهتر و دیده از دیدن او شادان تر باشد؟ حارث گفت: «اِن اَصبتها المدیدة القامة العظیمة الهامة واسعة الجبین، قنواء العرنین، کحلأ لعساء صافیة الخد، عریضة الصدر، ملیحةالنحر، فی خدها رقة و فی شفتیها لعس، مقرونة الحاجبین ناهدة الثدیین، لطیفة الخصر و القدمین، بیضاء فرعاء، جعدة عضة بضة، تخالها فی الظلمة بدرا زاهراً تبسم عن اقحوان و عن مبسم کالارجوان کانها بیضة مکنونة الین من الزبد و احلی من الشهد و انزه من الفردوس والخلد و ازکی ریحاً من الیاسمین و الورد تفرح بقربها و تسرک الخلوة معها: گویند کسری چنان بخندید که شانه های او بحرکت آمد، کسری او را پرسید: در کدام وقت آمیزش با آنان نیکوتر باشد؟ حارث گفت: «عند ادبار اللیل یکون الجوف اخلی والنفس احداً والقلب اشهی والرحم ادفی». کسری گفت: آمیزش با ایشان در کدام وقت لذیذتر و طربناک تر است؟ حارث گفت: «نهاراً، یزیدک النظر انتشاراً» و در عیون الانباء آمده است: «فان اردت الاستمتاع بها نهاراً تسرح عینک فی جمال و جهها و یجتنی فوک من ثمرات حسنها و یعی سمعک من حلاوة لفظها و تسکن الجوارح کلها الیها». انوشیروان او را گفت: آفرین بر تو اعرابی باد. از دانش و هوش و فهم بهره مندی و در میان احمقان بعلم مخصوص باشی. پس او را عطا فرمود و صلت داد و حوائج او برآورد و گفتار او را نوشتن فرمود. الواثق باللّه در کتاب «بستان» خود آرد که حارث بن کلدة بر گروهی بگذشت که در آفتاب بودند، گفت علیکم بالظل فان الشمس تنهج الثوب و تنقل الریح و تشحب اللون و تهیج الداء الدفین. از سخنان اوست: المعدة بیت الداء والحمیة رأس الدواء و عودوا کل بدن ما اعتاد عبدالرحمن بن ابی بکرة گوید که حارث بن کلدة اَطبّ عرب و این سخنان از اوست: من سرّه البقاء و الابقاء فلیباکر الغداء و لیخفف الرداء و لیقل غشیان النساء. حرب بن محمد از پدر خود روایت کند که حارث گفت «اربعة اشیاء تهدم البدن الغشیان علی البطنة و دخول الحمام علی الامتلاء و اکل القدید و مجامعة العجوز. داودبن رشید از عمروبن عوف روایت کند که گفت چون حارث محتضر گردید اطرافیان او را گفتند ما را وصیتی کن که پس از تو آن را بکار بندیم. حارث گفت: لا تتزوجوا من النساء الا شابة و لا تاکلوا الفاکهة الاّ فی اوان نضجها ولا یتعالجن احد منکم ما احتمل بدنه الداء و علیکم بالنورة فی کل شهر فانها مذیبة للبلغم مهلکة للمرة منبتة للحم. و اذا تغدی احدکم فلینم علی اثر غدائه و اذا تعشی فلیخط اربعین خطوة. و نیز از سخنان اوست: دافع بالدواء ما وجدت مدفعا ولا تشربه الامن ضرورة فانه لا یصلح شیئاً الا افسد مثله. درباب یکی از معالجات عجیبهٔ حارث چنین روایت شده: سلیمان بن جلجل از حسن بن تحسین و او از سعیدبن الاموی و سعید از عم خود محمدبن سعید و او از عبدالملک بن عمیر روایت کند که گفت: دو برادر بودند، در قبیلهٔ ثقیف که رشتهٔ دوستی و الفت میان ایشان مستحکم بود، بزرگتر بسفری خواست رفت، زن خود ببرادر کوچک سپرد و راه خویش پیش گرفت. برادر را چون نظر بر زن برادر افتاد شیفته و دلباختهٔ او گردید و بیمار شد. چون برادر بزرگ از سفر بازگشت پزشکان را بخواند. کسی درد او ندانست تا حارث را بیاوردند چون بیمار را بدید گفت: «اری عینین محتجبتین و ما ادری ما هذا الوجع و سأجرب فاسقوه نبیذاً» چون شراب در او کارگر شد این اشعار خواندن گرفت: الا رفقا الا رفقاقلیلا ما اکوننه الما بی الی الابیات بالخفیف ازرهنه غزالا مارایت الیوم فی دور بنی کنة اسیل الخد مربوب وفی منطقه غنه حارث را گفتند: «انت اطب العرب»: حارث گفت او را باز شراب دهید. بیمار چون شراب را بخورد و سرمست تر گردید این ابیات بخواند: ایها الجیرة اسلمواو قفواکی تکلموا و تقضوا لبانةو تحیوا و تنعموا خرجت مزنة من البحر ریا تجمجم هی ما کنتی و تزعم انی لهاحم. گویند که برادر بزرگ زن را طلاق داد تا برادر کوچک او را بزنی گیرد. برادر کوچک سوگند خورد که چنین کار هرگز نکند. و از درد عشق بمرد. حارث را در زمرهٔ شعراء نیز آورده اند و گویند او را دیوانی است مشروح، و در عقدالفرید آمده که در یوم الحریرة، حارث بن کلدهٔ ثقفی این اشعار بگفت: ترکت الفارس البذاخ منهم تمج عروقه علقا عبیطا دعست بنانه بالرمح حتی سمعت لمتنه فیه اطیطا لقد ارویت قومک یاابن صخر وقد جشمتهم امراً شطیطا و کم اسلمت منکم من کمی جریحاً قد سمعت له غطیطا. گویند حارث نواختن عود نیز می توانست و این هنر در ایران و یمن آموخت و گویند او را کتابی بود بنام«محاورة فی الطب» شامل محاورهٔ او با انوشیروان. بعضی را عقیده این است که حارث تا روزگار معاویه بزیست و در سنهٔ ۵۰ هـ . ق. وفات کرد و برخی گویند که که حارث با ابوبکر غذائی زهرآلود از دست جهودی، بخورد و ابوبکر را گفت در این غذا زهر بود که پس از یک سال بکشد و چنین شد و حارث در روز وفات ابوبکر زندگی را بدرود گفت. صاحب مجمل التواریخ والقصص آرد که: «چنین روایتست که جهودی ابوبکر را مهمان داشت و حارث بن کلدة الطبیب باوی بود، و برآنچ پیش آوردند همی خوردند، حارث چون لقمه بدهن اندر نهاد و طعم یافت بینداخت و گفت اندر این طعام زهر است و تایک سال بکشد، و همچنین بود، سال دیگر روز چهارشنبه بیست و دوم ماه جمادی الاخر سال سیزدهم بوبکر فرمان یافت رحمةاللََّه علیه» رجوع به عقدالفرید چ محمد سعیدالعریان ج ۵ ص ۱۸ و ۲۸۹ و ۲۹۰ و ج ۶ ص ۱۰۹ و ج ۷ ص ۳۱۲ و ج ۸ ص ۱۷ و ۱۸ و صص ۸۷ -۹۳ و طبقات الامم قاضی صاعد اندلسی چ بیروت ص ۴۷ و مجمل التواریخ والقصص ص ۲۶۹ و ۲۷۰ و ۲۹۵ و تاریخ الحکماء قفطی چ لیپزیک صص ۱۶۱ -۱۶۲ و عیون الانباء فی طبقات الاطباء ج ۱ صص ۱۰۹ -۱۱۳ و تاج العروس و حبیب السیر جزو ۴ ج ۱ ص ۱۶۰ و قاموس الاعلام ترکی و الاعلام زرکلی و ترجمهٔ ابن البیطار لکلرک ج ۱ ص ۲۰۶ و عیون الخبار ج ۲ ص ۶۵ و ج ۳ ص ۲۱۸ و ۲۷۲ و ج ۴ ص ۱۳۲ و بلوغ الارب آلوسی ج ۳ ص ۳۲۸ و ۳۲۹ و ۳۳۲ و ۳۳۳ و ۳۳۴ و ۳۳۷ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن لقیط النخعی. محدث است و از عمر روایت دارد و پسر او حنش از وی روایت کند. حارث زمان پیغمبر(ص) را دریافته است و ابن سعد گوید حارث جنگ قادسیه را شاهد بود و ابن خیثمة بنقل از ابی نعیم آرد که حنش بن حارث گفت از پدر خود شنیدم که گفت: «لما قدمنا من الیمن فنزلناالمدینة، خرج الینا عمربن الخطاب فطاف فی النخع و نظر الیهم». رجوع به کتاب الاصابة چ مصر ۱۳۲۳ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن مالک. مکنی به ابی موسی. تابعی و محدث است.
[ رِ ] (اِخ) ابن مالک بن اسیدبن جابربن عوثربن عبد مناةبن اشجع بن عامربن لیث. مکنی به ابی واقد. صحابی است. رجوع به حارث بن عوف لیثی وابوواقد لیثی شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن مالک بن زیدبن الغوث معروف به ذواصبح. ابرهةبن الصباح پادشاه تهامة از فرزندان او است. صاحب عقدالفرید گوید: «و هو اول من عملت له السیاط الاصبحیة». رجوع به عقدالفرید چ محمد سعید العریان ج ۳ ص ۳۱۹ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن مالک بن عمرو ملقب به حَبِط. از قبیلهٔ تمیم و از اجداد عرب است بجاهلیت. اولاد او را حبطات و منسوب بدو را حَبَطی گویند. رجوع به الاعلام زرکلی و رجوع به حبطی و حبط و حبطات شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن مالک بن مالک بن قیس بن عوذبن جابربن عبدمناف بن سجع بن عامربن لیث بن بکر الکنانی اللیثی، و بقولی خزاعی. معروف به ابن البرصاء. و برصاء مادر او، و بقولی مادر پدر اواست. حارث نخست در مکه و سپس در مدینه اقامت گزید. ترمذی و ابن حبان از او حدیث روایت کرده و آن را صحیح دانسته اند. دارقطنی از طریق شعبی از او روایت کند که گفت: در روز فتح مکه از پیغمبر (ص) شنیدم که فرمود: «لاتغزی مکة بعدالیوم الی یوم القیامة». سعیدبن مسیب گوید که حارث از جلساء مروان بن الحکم بود و با اوشب زنده داری میکرد و ماجرائی را که میان حارث و مروان بوده است چنین نقل میکند: وقتی در باب فی ء پیش مروان سخن بمیان آمد و گفته شد که فی ء مال اللََّه است و عمر آن را در مواضع خود صرف کرد. مروان گفت فی ء از آن امیرالمؤمنین معاویه است و میان کسانی که خواهد آن را تقسیم کند. حارث از پیش مروان بدر شد و سعدبن ابی وقاص را بدید و ماجری بدو باز گفت وچون من خواستم بمسجد روم سعد مرا بدید و گفت بدنبال من آی! من فرمان بردم و با او همچنان میرفتم تا بر مروان در آمدیم، سعد با او درشتی کرد و قصه را بگفت. مروان ندیمان را گفت کرا بینید که قصه را باین شیخ گفته باشد؟ گفتند: ابن البرصاء. مروان فرمود حارث را برهنه کنند و تازیانه زنند، حالی دربان بیامد و حکیم بن حزام را اجازت دخول خواست، مروان گفت جامه های حارث بازدهید تا این شیخ دیگر را بر ما نینگیزاند. این قصه دال است براینکه حارث تا خلافت معاویه بزیسته است. رجوع به کتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۳۰۲ و امتاع الاسماع ص ۳۴۲ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن مالک انصاری. صحابی است و ابن مبارک از معمر و او از صالح بن مسمار آرد که پیغمبر(ص) حارث را فرمود: «یا حارث بن مالک کیف اصبحت؟» حارث گفت: «اصحبت مؤمناً حقاً» حضرت فرمود: «ان لکل قول حقیقة فما حقیقة ایمانک؟» حارث گفت: «عرفت نفسی عن الدنیا فاسهرت لیلی و اظمأت نهاری و کانی انظر الی اهل الجنة یتزاورون فیها و کانی اسمع عن اهل النار.» حضرت(ص) فرمود: «مؤمن نوراللََّه قلبه....» و این حدیث را اشخاص مختلف بعبارات گوناگون نقل کرده اند و بعض آنان آورده اند که پیغمبر(ص) او را حارثه خطاب کرده است. فضیل بن غزوان و بعض دیگر آرند که گروهی برنواحی مدینه بتاختند. حارث برای منع آنان بیرون شد و هشت تن از از ایشان بکشت و خود کشته شد. رجوع به کتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۳۰۳ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن مالک طائی. از بزرگان عرب صدر اسلام. وی زمان پیغمبر(ص) را درک کرد. ابن وثیمه آرد که او یکی از کسانی است که در جنگ ردّه پایداری کردند و با عدی بن حاتم صدقهٔ خود را بابوبکر بدادند. او راست: و فینا وفاء ماوفی الناس مثله و سربلنا مجدا عدی بن حاتم. رجوع به کتاب الاصابة ج ۲ چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ص ۵۵ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن محمد. مکنی به ابی حبیب. تابعی است.
[ رِ ] (اِخ) ابن محمد. یکی از سرداران حجاج بن یوسف است.
[ رِ ] (اِخ) ابن محمد. محدث است و از ابی مصعب روایت دارد و ابواحمد ابراهیم بن اسحاق بن ابراهیم از او روایت کند. رجوع به لسان المیزان چ حیدرآباد ج ۲ ص ۱۵۹ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن محمد. محدث است و از ابی الطفیل روایت کند و زافربن سلیمان از طریق حارث از ابی الطفیل آرد که گفت در روز شوری بدرخانهٔ خود ایستاده بودم، بانگها بلند شد، علی بن ابیطالب (ع) را شنیدم که میگفت: «بایع الناس لابی بکر و انا واللََّه اولی بالامر منه و احق به فسمعت و اطعت مخافة ان یرجع الناس کفارا یضرب بعضهم رقاب بعض ثم تابع الناس عمر و انا واللََّه اولی بالامر منه فسمعت و اطعت مخافة ان یضرب بعضهم رقاب بعض ثم انتم تریدون ان تبایعوا عثمان اذن اسمع و اطیع ان عمر جعلنی فی خمسة لایعرف لی فضلا علیهم ولا یعرفونه لی کلنا فیه شرع سواء و ایم اللََّه لو اشاء ان اتکلم فثم لا یستطیع عربیهم ولا عجمیهم ردّه نشدتکم باللّه افیکم من اخی رسول اللََّه صلی اللََّه علیه و آله و سلم غیری قالوا لا. قال: نشدتکم باللّه افیکم احد له مثل عمی حمزه؟ قالوا: اللهم لا. قال: نشدتکم باللّه افیکم احد له اخ مثل اخی جعفر ذی الجناحین الموشی بالجوهر یطیر بهما فی الجنة قالوا: لا. قال: افیکم احد له مثل سبطی الحسن و الحسین سیدی شباب اهل الجنّه؟ قالوا: لا. قال: افیکم احد له زوجة مثل زوجتی؟ قالوا: لا. قال افیکم احد کان اقتل لمشرکی قریش عند کل شدیدة تنزل برسول اللََّه صلی اللََّه علیه و آله وسلم منی؟ قالوا: لا.» عسقلانی گوید: این حدیث درست نیست و حاشا که امیرالمؤمنین چنین گفته باشد. عقیلی از طریق یحیی بن مغیرة نیز این حدیث را روایت کند و گوید حارث و ابی الطفیل مجهول اند و ابن عدی نیز او را مجهول داند. ولی بن حبان او را در زمرهٔ ثقات آرد، عسقلانی گوید: این حدیث را اصلی نباشد و امیرالمؤمنین از چنین گفتاری بر کنار است. رجوع به لسان المیزان چ حیدرآباد ج ۲ ص ۱۵۶ و ۱۵۷ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن محمدبن ابی اسامة التمیمی. حافظ و محدث و صاحب مسند است. ابوالعباس نباتی در آنجا که او را در شمار مشیخة قاسم بن اصبغ آرد، گوید: وی راویهٔ اخبار، محدثی ثقة و بسیار حدیث است. دارقطنی گوید در باب حارث اختلاف است و بنظر من مردی ثقه است و ابن حبان نیز وی را در زمرهٔ ثقات آرد. ابن حزم در جائی گوید ضعیف و در جای دیگر گوید مجهول است ذهبی درتلخیص المستدرک گوید: «لیس بعمدة». خلف بن مرزبان را با او حکایتی است که خود خلف آن را چنین نقل کند: روزی پیش حارث شدم گروهی از وراقان را در دهلیزخانهٔ او دیدم و او نام آنها را با اجرت دو درهم مینوشت. او را گفتم نام من نیز بنویس. پس وراق نامها را بدو عرض کرد حارث گفت: «ابن مرزبان مع هؤلاء ولا کرامة» این خبر بمن گفتند رقعه ای بگرفتم و این ابیات برآن بنوشتم و بدو فرستادم: ابلغ الحارث المحدث قولا عن اخ صادق شدید المحبة ویک قد کنت تعتزی سالف ال دّهر قدیما الی قبائل ضبة و کتبت الحدیث عن سائرالنا س و حاذیت واللقاءبن شبة عن یزید والواقدی و روح و ابن سعد والقعنبی و هدبه ثم صنفت من احادیث سفیا ن و عن مالک و مسند شعبه و عن ابن المدینی ایضا فمازل ت قدیماً تبث للناس کتبه افمنهم اخذت بیعک للعلم و ایثار من یزیدک حبه سوءة سوءة لشیخ قدیم ملک الحرص والضراعة قلبه فهو کالقفر فی المعیشة یبسا و امانیه بعد تسعین رطبة. چون حارث آن رقعه را بخواند گفت: «ادخلوه قاتله اللََّه فضحنی». بقول حاجی خلیفه حارث را مسند است. احمدبن کامل گوید حارث مردی ثقه بود و به ۹۶ سالگی رسید. عسقلانی گوید مولد او بسال ۱۸۶ هـ . ق. و وفات در ۲۸۲ بوده است. و وفات او را در سنهٔ ۲۷۹ نیز گفته اند ولی آنچه پیشتر گفته شد درست می نماید چه گفتهٔ احمدبن کامل که حارث ۹۶ سال زندگی کرد - در حالی که میدانیم از اصحاب حارث بوده است -قول عسقلانی را تأیید میکند. رجوع به لسان المیزان چ حیدرآباد ج ۲ ص ۱۵۷ و ۱۵۸ و رجوع به کشف الظنون شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن محمدبن نعمان ابومحمدبن ابی جعفر بجلی کوفی. پدر او معروف به شیطان الطاق (مؤمن الطاق) است. حارث یکی از ائمهٔ عارف بحدیث اهل بیت میباشد و شیخ طوسی او را در زمرهٔ مصنفین شیعه آرد و گوید او را کتابی معتمد علیه است. علی بن الحکم گوید که حسن بن محبوب گفت حارث در حلقهٔ درس محمدبن حسن صاحب الرأی حاضر شد. محمدبن الحسن بی اجازت او سخنی نگفت و چون حارث برفت محمد گفت: «ای رجل لولا. یعنی الرفض». حارث مردی شعرشناس و کثیرالروایة نیز بوده است. رجوع به لسان المیزان چ حیدرآباد ج ۲ ص ۱۵۹ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن محمر ظِهری تابعی است.
[ رِ ] (اِخ) ابن محمد العری (؟) محدث است و از اسماعیل بن ابی حکیم روایت کند. رجوع به سیرهٔ عمربن عبدالعزیز تألیف ابن الجوزی ص ۱۲ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن محمد کوفی. شیخ طوسی در رجال خود وی را در عداد اصحاب صادق (ع) شمرده است. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۲۴۷).
[ رِ ] (اِخ) ابن محمد المکفوف. محدث است و از ابوبکربن عیاش از معروف بن خربوذ و او از ابی الطفیل و ابوالطفیل از ابوذر آرد که پیغمبر(ص) فرمود: «لاتزول قدما عبد حتی یسئل عن حبنا اهل البیت و اومی الی علیّ.» عسقلانی گوید این خبر اصل ندارد و نیز گوید که ابوبکر باغندی، از یعقوب بن اسحاق طوسی هم خبر مزبور را از حارث روایت کرده است. حارث از جلدبن السری از ابی اسحاق از ابی الاحوص از عبداللََّه روایت کند که پیغمبر(ص) فرمود: «لاالفین احدکم یتغنی و یدع ان یقرأ سورة البقرة.» عسقلانی گوید جلد ثقه است. رجوع به لسان المیزان چ حیدرآباد ج ۲ ص ۱۵۹ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن مخاشن. صحابی است. ابوعمر گوید اسماعیل قاضی، بنقل ازعلی بن المدینی، او را از مهاجرین داند. مدفن او ببصره است. رجوع به کتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۳۰۳ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن مخلد انصاری زرقی. بواسطهٔ ارسال حدیثی، ابن شاهین او را از صحابه شمارد و از طریق سهیل بن ابی صالح، و سهیل بنقل از پدر خود، از حارث روایت کند که گفت: پیغمبر(ص) فرمود: «من اتی النساء فی ادبارهن لم ینظراللََّه الیه.» و این حدیث را اصحاب سنن از سهیل از حارث بن مخلد از ابی هریرة نقل کرده اند و عبدان نیز از طریق سعیدبن سمعان آرد: که او از ابوهریره شنید که میگفت: «یا حارث ان استطعت ان تموت فمت.» قصه ای نیز از او نقل کند و از این روی حارث را از صحابه داند. ابن حجر گوید روایت صحبت حارث را دلیل نباشد و او را از تابعین شمرد. ابن حبان و بخاری و دیگران نیز وی را در زمرهٔ تابعین آرند. رجوع به کتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۲ ص ۷۲ و ص ۷۳ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن مرةبن ذهل بن شیبان. از بزرگان عرب است در جاهلیت و در یوم النهی سالاری بنی شیبان داشت و در یوم الذنائب که بنی تغلب پیروز گردیدند و بسیاری از بکریان را از دم تیغ گذرانیدند، حارث بدست کعب بن زهیربن جشم کشته شد. رجوع به عقدالفرید چ محمد سعید العریان ج ۶ ص ۷۴ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن مرةبن دودان النفیلی. از بزرگان صدر اسلام است و زمان پیغمبر (ص) را درک کرده وثیمه او را یکی از کسانی داند که در جنگ رده بودند و موعظتی که بنی عامر را بدان وعظ کرده است، از او نقل کند که قسمتی از آن در ذیل نقل میشود: بنی عامر ان تنصروا اللََّه تنصروا و ان تنصبوا اللََّه والدین تخذلوا و ان تهزموا لاینجکم منه مهرب و ان تثبتوا للقوم واللََّه تقتلوا. رجوع به کتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۲ ص ۵۵ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن مرة الجهنی. از دلاوران صحابه است. سیف در فتوح از او نام برد و گوید آنگاه که خالدبن ولید در زمان ابوبکر، به عراق رفت حارث از دست او امارت قضاعة یافت. حارث از ابن مسعود روایت کند و ارطاةبن ارطاة نخعی از او روایت دارد. رجوع به کتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۳۰۳ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن مرهٔ حنفی مکنی به ابی مرّة. محدث است.
[ رِ ] (اِخ) ابن مرة العبدی از سرداران و غزاة صدر اسلام و اصحاب علی (ع) است. وی در سال ۳۹ هـ . ق. بغزو بلاد سند رفت و پیوسته بدین غزو مشغول بود تا بسال ۴۲ هـ . ق. (۶۶۲ م) بقتل رسید. رجوع به الاعلام زرکلی ج ۱ ص ۲۰۵ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن مرطبن سفیان بن مجاشع. از بزرگان عرب است بجاهلیت و در یوم طخفة حاجب ابن زراره از نعمان در خواست که رفادت حارث را باشد . رجوع به عقدالفرید چ محمد سعید العریان ج ۶ ص ۸۶ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن مسعودبن عبدةبن مظهربن قیس بن امیةبن معاویةبن مالک بن عوف الانصاری الاوسی. صحابی است. موسی بن عقبة و ابن اسحاق او را از کسانی که در یوم الجسر بدرجهٔ شهادت رسیدند یاد کنند. رجوع به کتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۳۰۴ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن مسکین بن محمد ضبی اموی. مکنی به ابی عمرو تابعی. وی از بزرگان قضاة و فقهاء مذهب مالکی و ثقات محدثین مائهٔ دوم و سوم است او از سفیان بن عیینه و محمدبن نصرالجهنی از او سماع دارد. وی از مردم مصر است و چون از موالی بنی امیه بود به اموی معروف گردید. حارث را در عصر مأمون به عراق آوردند، صاحب عقدالفرید گوید روزی حارث بر مأمون درآمد. مأمون مسئله ای از او پرسید حارث گفت در این مسئله تراچنان پاسخ گویم که مالک بن انس پدرت هارون را گفت، و گفتهٔ مالک را یاد کرد. مأمون را آن سخن خوش نیامد و گفت. «لقدتتیست و تتیس مالک.» حارث گفت: «فالسامع یا امیرالمؤمنین من التیسین اتیس» مأمون متغیر گردید و حارث برخاست و بیرون شد و از گفتهٔ خود پشیمان گردید و بخانه خود نرسیده رسول مأمون بدو در آمد. حارث بددل شد و یقین کرد که آسیبی بدو خواهد رسید، کفن بپوشید و نزد مأمون شد. چون بدرگاه او رسید مأمون او را بخود نزدیک کرد و گفت:« یا هذا. ان اللََّه قد امرمن هو خیر منک بألانة القول لمن هو شرّ منی. فقال لنبیه موسی صلی اللََّه علیه و سلم اذا ارسله الی فرعون {/B«فَقُولاََ لَهُ قَوْلاً لَیِّناً لَعَلَّهُ یَتَذَکَّرُ أَوْ یَخْشی ََ ۱-۸۲۰:۴۴/}(قرآن ۲۰/۴۴)». حارث گفت:«یا امیرالمؤمنین، ابوء بالذنب و استغفر اللََّه تعالی، قال: عفا اللََّه عنک انصرف اذا شئت». و چون خلق قران را معتقد نبود در این مسئله گرفتار و محبوس شد و آنگاه که متوکل بخلافت رسید او را از زندان رهائی داد، حارث بمصر بازگشت و در سال ۲۳۷ هـ . ق. بر مسند قضاء مصر بنشست، و در سنهٔ ۲۴۵ از این شغل استعفا کرد. صاحب عقدالفرید گوید: آنگاه که واثق عهده دار خلافت گردید احمدبن ابی داود را مأمور مسئلهٔ خلق قرآن کرد و فقهاء عصر را بدین امر بخواند، از جملهٔ آن فقها حارث بود، او را گفتند: شهادت ده که قرآن مخلوق است. حارث گفت: اشهد ان التوراة والانجیل والزبور والقران هذه الاربعة مخلوقة.» و چهار انگشت خویش برداشت و بدان خلق قرآن را بکنایت بنمود و خویشتن را از قتل نجات دادء و نیز صاحب عقدالفرید گوید: وقتی حارث و عمروبن عبید، درمنی، تصادف کردند، عمرو حارث را گفت: روا نباشد که من و توئی در یک جای گرد آییم و بی فائدتی از یکدیگر جدا شویم. اگر خواهی تو چیزی گوی واگر خواهی من چیزی گویم. حارث او را گفت بگوی آنچه خواهی. عمرو گفت: «هل تعلم احداً اقبل للعذر من اللََّه عزوجل؟ حارث گفت: لا. عمرو گفت:«فهل تعلم عذرا ابین من عذر من قال لا اقدر فیما تعلم انت انه لا یقدر علیه؟ حارث گفت: لا. عمرو گفت: فلم تقبل قول من لا اقبل للعذر منه عذرا ولا ابین من عذر (؟). حارث خاموش ماند و چیزی نگفت. حارث از پای ناتوان بود لذا او را بر تخت روانی میبردند و گاهی چهار زانو، بر چهار پائی می نشست. حارث در زمان تولیت قضاء مصر امر بحفر خلیج اسکندریه داد و نداء بر جنائز و خواندن قرآن را با الحان منع کرد. حارث، از پادشاهان و امیران سخت دوری میگزید. مولد او بسال ۱۵۴ هـ . ق. و وفات در سنهٔ ۲۵۰ هـ . ق. است. رجوع بعقد الفرید چ محمد سعید العریان ج ۱ ص ۴۷ و ج ۲ ص ۲۰۶ و ۲۰۷ و ص ۲۸۷ و سیرهٔ احمدبن حنبل تصنیف ابن الجوزی ص ۴۰۰ و الاعلام زرکلی والحلل السندسیة ج ۲ ص ۱۴۴ و حبیب السیر جزو ۳ از ج ۲ ص ۹۹ و ضحی الاسلام ج ۳ ص ۱۹۸ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن مسلم. ابومغیرة مخزومی قرشی حجازی. شیخ طوسی وی را از صحابه شمرده است. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۲۴۷).
[ رِ ] (اِخ) ابن مسلم بن الحارث. محدث است و از طریق جد خود از پیغمبر(ص) روایت کند. ابن حبان او را از ثقات داند. و دارقطنی گوید که حارث مجهول است. رجوع به لسان المیزان چ حیدرآباد ج ۲ ص ۱۶۰ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن مسلم الرازی المقری. محدث است. سلیمانی گوید در حق حارث نظراست. رجوع بلسان المیزان چ حیدرآباد ج ۲ ص ۱۵۹ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن مضرس بن عبیدبن رزاح انصاری، صحابی است. عدوی گوید بیعة الشجرة را دریافته است و در قادسیه بدرجهٔ شهادت نائل گردید. رجوع بکتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۳۰۴ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن معاذ مکنی به ابی ذرّه. صحابی است.
[ رِ ] (اِخ) ابن معاذبن نعمان بن امری ء القیس بن زیدبن عبدالاشهل انصاری اسهلی. صحابی و برادر سعدبن معاذ و عم حارث بن اوس بن معاذ است. رجوع بکتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۳۰۴ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن معاویةبن ثوربن مرتع بن ثور الکندی الکهلانی معروف به الحارث الاکبر و حارث حرّاب از قبیلهٔ قحطان و یکی از ملوک جاهلی است و بر مشقر و یمامة و بحرین حکومت داشت و این حکومت پس از پدر خود یافت. یعقوب بن اسحاق کندی فیلسوف و اشعث بن قیس صحابی از نسل وی باشند. رجوع بتاریخ الحکماء قفطی ص ۳۶۰ و عیون الانباء ابن ابی اصیبعة ج ۱ ص ۲۰۶ و ۲۰۷ والاعلام زرکلی ص ۲۰۵ و عیون الاخبار ص ۲۰۷ و حبیب السیر، اختتام کتاب، ص ۴۲۲ شود. و یکی از فرزندان او معاویة الاکرمین بن الحارث بن معاویةبن الحارث است. لبید گوید: والحارث الحرّاب حل بعاقل جدثاً اقام به فلم یتحول. رجوع به تاج العروس و منتهی الارب شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن معاویة ثقفی. از شجعان و بزرگان عرب و از اصحاب حجاج بن یوسف بعراق بود و حجاج او را با گروهی قریب به هزار تن از شرطه بجنگ شبیب فرستاد، و حارث در سال ۷۷ هـ . ق. بدست شبیب کشته شد. رجوع به الاعلام زرکلی و حبیب السیر جزو ۲ از ج ۲ ص ۵۶ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن معاویة الحارثی. جد عیسی بن شبیب. وی از جانب سلم بن زیاد بخراسان شد تا راه حکومت آنجا را برای سلم هموار ساخت و سپس سلم بدانجا رهسپار گردید. (احوال رودکی ج ۱ ص ۲۳۷ و ۲۴۵).
[ رِ ] (اِخ) ابن معاویة سکونی. صحابی و حلیف بنی هاشم است. حارث در ایام صلح امام حسن(ع) و معاویة در کوفه درگذشت. رجوع بکتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ص ۳۰۴ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن معاویةالکندی. در صحبت او اختلاف است. گروهی چون ابن مندة و ابو نعیم او را از صحابه شمرند. ابن سعد و ابوزرعة دمشقی او را در طبقهٔ اولی از تابعین شام آرند و ابو مسهر گوید حارث از بزرگان اصحاب ابی الدرداء است. عجلی گوید او از کبار تابعین است و بخاری و مسلم و ابوحاتم و ابن سمیع و ابن حبان نیز او را در زمرهٔ تابعین نام برند. ابو وهب کلاعی از مکحول از او قصه ای در باب مسح بر موزه نقل کند، و یعقوب بن سفیان از طریق سلیم بن عامر از حارث آرد که وی بر عمر درآمد و عمر او را گفت: «ما اقدمک؟ کیف ترکت اهل الشام؟» و او قصهٔ خود بگفت. ابن حجر عسقلانی گوید بظن غالب چنین نماید که حارث از مخضرمین باشد. رجوع بکتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۳۰۴ شود.
[ رِ ] (اِخ) (یا ابوسعید رافع و یا اوس) ابن المُعَلّی بن نفیع بن المُعَلّی بن لوذان بن خالدبن زیدبن ثعلبةالزرقی الانصاری. بقول صاحب امتاع الاسماع، یکی از دو تن است که پس از تحویل قبله از بیت المقدس بکعبه، نخستین بار بسوی آن نماز گزاردند. رجوع به امتاع الاسماع مقریزی ص ۵۹ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن معمربن حبیب بن وهب بن حذافةبن جمح الجمحی. وی صحابی و جد حارث ابن حاطب مذکور است. ابوالاسود، بنقل از عروة، او را از کسانی که بحبشه مهاجرت کردند آرد. ابن عابد و ابن مندة از طریق او، روایت عطاء خراسانی را که از پدر خود، از ابن عباس نقل کرده است آرند و گویند که حارث بحبشه مهاجرت کرد و فرزند او حاطب بدانجا متولد شد، ابن حجر گوید این روایت درست نیست و حاطب بحبشه متولد نشد و چنانکه گذشت حارث بن حاطب است که در آنجاتولد یافته است. رجوع به کتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۳۰۴ و ص ۳۰۵ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن مغیرة. رجوع به ابی الجودی در ذیل لغت نامه شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن مغیرةالنضری البصری. محدث است و از امام محمد باقر(ع) و برادر او زیدبن علی و جعفربن محمد الصادق علیهماالسلام روایت دارد. شیخ طوسی و ابن النجاشی او را در زمرهٔ رجال شیعه آرند وثقة دانند. علی بن الحکم گوید حارث از پرهیزکارترین مردم زمان خود بود. ثعلبةبن میمون و هشام بن سالم و جعفربن بشر و دیگران از او روایت کنند. رجوع به لسان المیزان چ حیدر آباد ج ۲ ص ۱۶۰ شود. در فهرست شیخ طوسی آمده است که او را کتابی هست و اصحاب ما آن را روایت کرده اند. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۲۴۷ و ۲۴۸).
[ رِ ] (اِخ) ابن منصور. محدث است. بدو واسطه از ابن الحنفیة در باب جواز فروش مصاحف روایت کند. رجوع به ص ۱۷۵ کتاب المصاحف ابن ابی داود چ لیدن سنهٔ ۱۹۳۷ م شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن منصور. مکنی به ابی منصور. تابعی و محدث است.
[ رِ ] (اِخ) ابن مینا. محدث و از بزرگان عرب صدر اسلام. وی زمان پیغمبر(ص) را درک کرده. حارث از عمر روایت دارد. بخاری در تاریخ خود از او نام برد و ابن حبان او را از ثقات تابعین یاد کند. عسقلانی گوید:«و فیه جهالة» و ابن معین گوید:«لیس حدیثه بشی ء». رجوع بکتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۲ ص ۵۵ و لسان المیزان چ حیدرآباد ج ۲ ص ۱۶۰ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن نبهان. مولی حمزةبن عبدالمطلب. مورخین گویند نبهان غلام حمزه مردی شجاع بود و دو سال پس از شهادت حمزه وفات یافت و پسرش حارث به علی (ع) پیوست و پس از وی با حسن و آنگاه با حسین علیهماالسلام بود و از مدینه با حسین(ع) بمکه و کربلا رفت و در عاشوراء کشته شد. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۲۴۸).
[ رِ ] (اِخ) ابن نبیه. صحابی و پدر انس صحابی است. ابوعبدالرحمن سلمی او را در زمرهٔ اصحاب الصفة آرد و پسر او انس حدیثی از وی روایت کند. رجوع بکتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۳۰۵ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن نصرالسهمی و یا حارث بن سهم بصری. صحابی است، و زبیربن بکار، در الموفقیات، از طریق محمدبن اسحاق از او شعری در باب قصهٔ سقیفهٔ بنی ساعده در مورد انصار آرد: یا لقومی لخفة الاحلام و انتظاری لزلة الاقدام قبل کانوا من الدعاة الی اللّ -ه و کانوا ازمة الاسلام ان ذا الامر دوننا لقریش و قریش هم ذووالاحلام. وثیمة گوید چون مهاجرین و انصار در باب خلافت بنزاع برخاستند حارث بن النضرالانصاری برخاست و خطاب بقوم خود شعری گفت، و بیت اول و سوم شعر مذکور را بعلاوه این بیت آرد: فاتقوااللََّه معشرالاوس والخز رج واخشوا عواقب الایام. و شعر دیگری در باب امیری خالدبن ولید در جنگ ردّه، در یمامه از او ذکر کند، و چنانکه گذشت، آنچه را که وثیمه در باب نام پدر و نسبت حارث آرد با آنچه که زبیربن بکار گفته است، اختلاف دارد واللََّه اعلم بالصواب. رجوع بکتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۳۰۵ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن النضر. محدث است. شیخ طوسی او را از رجال شیعه یاد کند و گویدکه عبداللََّه ابن المحبر از او روایت دارد. رجوع به لسان المیزان چ حیدرآباد ج ۲ ص ۱۶۰ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن نضربن حارث انصاری. عدوی در نسب انصار آرد که حارث را صحبت است و قداح گوید که وی بیعة الرضوان را دریافت و پدر او را صحبت بود. در ضبط نام او اختلاف است. رجوع به کتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۳۰۵شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن نظام ابی جشم بن عمروبن مالک بن جشم بن حاشدبن جشم بن حزان (عمران)بن نوف بن همدان الهمدانی. از بزرگان عرب صدراسلام. وی زمان پیغمبر(ص) را دریافته. ابن حجر بنقل از ابن الکلبی گوید که او پدر اعشی همدان است ولی در آن قسمت از دیوان اعشی میمون که معنون بعنوان «باب اعشی همدان» میباشد دربارهٔ او چنین آمده است. «وهوابومصبح عبدالرحمن بن عبداللََّه و در الاعلام زرکلی نام و نسب اعشی همدان چنین است: «عبدالرحمن بن عبداللََّه بن الحارث الهمدانی». رجوع بکتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۲ ص ۵۵ و دیوان اعشی چ رودلف گییر، سنهٔ ۱۹۲۸ ص ۳۱۱ والاعلام زرکلی ج ۲ ص ۴۹۷ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن نعمان. صحابی است. رجوع بحارثةبن النعمان بن نفیع شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن نعمان. محدث است و اسحاق ابن ابراهیم شهیدی از او روایت کند و او از خلیدبن دعلج روایت دارد. رجوع به عیون الاخبار ج ۱ ص ۲۷۹ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن نعمان بن اساف بن نضلةبن عبدعوف بن غنم بن مالک بن النجار الانصاری النجاری. صحابی است. عدوی گوید او وقعهٔ بدر و احد و وقائع دیگری را دریافت و در مؤتة بدرجهٔ شهادت رسید، ابن اسحاق وابوالاسود، از عروة آرند که حارث در مؤتة بدرجهٔ شهادت نائل گردید، و ابن حجر گفتهٔ عدوی را، در باب دیدن حارث وقعهٔ بدر را استدراک کند و گوید آنکه وقعهٔ بدر را بدیده است حارث بن نعمان بن امری ء القیس آتی الذکر، باشد نه حارث بن نعمان بن اساف. رجوع به کتاب الاصابة؛ چ مصر؛ سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۳۰۵ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن نعمان بن امری ء القیس بن البرک بن ثعلبةبن عمروبن عوف بن مالک بن اوس الانصاری الاوسی. صحابی است. ابن سعد گوید که موسی بن عقبة و ابن عمارة و ابومعشر و واقدی او را در شمار کسانی که وقعهٔ بدر را شاهد بودند آرند. و ابن حجر گوید ابوالاسود، از عروة، و ابن الکلبی نیز او را در این شمار آورده اند. ابن اسحاق او را یاد نکرده است و طبرانی از طریق عبیداللََّه بن ابی رافع روایت کند که در وقعهٔ صفین با علی (ع) بود. ابن مندة گوید از وی حدیثی معروف نیست. رجوع به کتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۳۰۵ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن نعمان بن خزمةبن ابی خزمة و بقولی خزیمةبن ثعلبةبن عمروبن عوف انصاری اوسی. عبدان او را در عداد صحابه آرد و میان وی و حارثةبن نعمان فرق گذارد. رجوع به کتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۳۰۵ بشود.
[ رِ ] (اِخ) ابن نعمان بن امیة انصاری أوسی. شیخ طوسی او را در رجال خود از صحابهٔ پیغمبر شمرده گوید بدر واحد را دریافته است. در خلاصهٔ علامه و رجال ابن داود نیز نام وی ذکر شده است. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۶۴۸).
[ رِ ] (اِخ) ابن نعمان بن رافع بن ثعلبةبن جشم الاوسی. محدث است، ابن مندة گوید پسر وی از او روایت دارد و سلیمان بن عبیداللََّه، بدو واسطه، حدیث او را از این پسر روایت کند. رجوع بکتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۳۰۵ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن النعمان بن قیس. از بزرگان عرب صدراسلام است که زمان پیغمبر (ص) را درک کرده. رجوع بکتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۲ ص ۵۶ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن النعمان اکفانی مکنی به ابی النضر. تابعی و محدث است.
[ رِ ] (اِخ) ابن نفیع. گوید این حارث همان ابی سعدبن معلی است(؟) رجوع بکتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۳۰۶ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن نوف. مکنی به ابی الجعد. محدث است. ابن المدینی گوید که وی مجهول است. عسقلانی آرد که ابن النباتی نیز در باب او باختصار پرداخته. رجوع به لسان المیزان چ حیدرآباد ج ۲ ص ۱۶۰ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن نَوفل. محدث است. رجوع به امتاع الاسماع. ص ۴۰۸ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن نوفل بن حارث بن عبدالمطلب بن هاشم هاشمی قرشی. از صحابه و ولاة و پدر عبداللََّه ملقب به ببة است. و عبداللََّه ببة در عهد رسول متولد شد. ابن ابی خیثمة بنقل از مصعب آرد که حارث را صحبت و روایت است. ابن الکلبی گوید که آیهٔ: {/B«وَ مََا کََانَ اَللََّهُ لِیُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِیهِمْ...» ۱-۸۸:۳۳/}(قرآن ۸/۳۳) دربارهٔ حارث بن نوفل نازل شده است. ابن حبّان و زبیربن بکار او را در زمرهٔ صحابه آرند و گویند از دست پیغمبر(ص) ولایت بعض نواحی مکه یافت و ابوبکر و عمر و عثمان نیز او را در آن کار باقی گذاردند و ابن سعد بنقل از علی بن عیسی بن عبداللََّه بن الحارث بر گفتهٔ ابن حبان و زبیربن بکار افزاید که حارث سپس ببصره رفت و در آن جا برای خود خانه ای بساخت و در آخر خلافت عثمان (در حدود سنهٔ ۳۵ هـ . ق.) در همان شهر درگذشت و بنا بگفتهٔ یکی از خاندان او حارث در زمان معاویه وفات کرده است. عتبی گوید که سعیدبن العاص، آنگاه که والی مدینه بود، پسر خود عمرو را ولایت مکه داد و چون عمرو بمکه آمد کسی جز حارث پیش باز او نرفت. عمرو او را گفت: «یا حار ِما الذی منع قومک ان یلقونی کمالقیتنی؟». حارث گفت: «ما منعهم من ذلک الا ما استقبلتنی به، واللََّه ماکنیتنی و لا اتممت اسمی، و انّ ما انهاک عن التشذر علی اکفائک، فان ذلک لا یرفعک علیهم و لا یضعهم لک.» عمرو گفت: «واللََّه ما اسأت الموعظة، و لا اتهمک علی النصیحة، و ان الذی رأیت منی لخلق». رجوع بعقدالفرید چ محمد سعیدالعریان ج ۴ ص ۲۱۷ والاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۳۰۶ و الاعلام زرکلی شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن وحشی بن مالک الجنبی. صحابی و جد ابی ظبیان و حصین بن جندب است. رجوع به کتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۳۰۸ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن وعلة. از بزرگان و شرفاء عرب و از فرزندان حارث است حصین بن المنذربن الحارث بن وعلة که در وقعهٔ صفین با علی (ع) بود و رایت قبیلهٔ ربیعه داشت و علی(ع) دربارهٔ او فرمود: لمن رایة سوداء یخفق ظلّها اذا قیل قدمها حصین تقدما. رجوع به عقدالفرید چ محمد سعید العریان ج ۳ ص ۳۱۱ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن وعلة الجرمی. از فرسان و اعلام و فحول شعراء قضاعة و شعر او پسندیده است. حارث از شعراء مفضلیات است. او راست: و زعمتم ان لا حلوم لنا ان العصا قرعت لذی الحلم. رجوع به البیان والتبیین ج ۳ ص ۲۷ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن وهب. تابعی است و بروایتی که از صنابح دارد معروف است و ابن حجر گوید طبرانی اشتباهاً او را از صحابه آرد. رجوع به کتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۲ ص ۷۳ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن وهب. و بقولی وهبان، از قبیلهٔ بنی عدی بن دئل صحابی است و با وفد بنی عبدبن عدی بخدمت پیغمبر(ص) رسید. زبیر، در موفقیات از طریق یحیی بن محمدبن عبداللََّه بن ثوبان آرد که عمر، ابوموسی و قدامةبن مطعون و ابوهریرة و حارث بن وهب را از کار برکنار کرد و نیمی از اموال هر یک بستد و حارث را گفت: «ما قلاص واعبد بعتها بمائة دینار». حارث گفت:«خرجت بنفقة معی فتجرت فیها.» عمر گفت: «اما واللََّه ما بعثناک للتجارة فی اموال المسلین: ثم امره ان یحملها» حارث گفت: «واللََّه لا عملت لک عملا بعدها» عمر گفت: «تبدل حتی استعملک». رجوع به عقدالفرید چ محمد سعیدالعریان ج ۱ ص ۳۸ و رجوع به کتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۴۶ و ص ۳۰۸ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن وهب، و بقولی وهب بن حارث. طبرانی از طریق اشعث از ابواسحاق از حارث روایت کند که گفت:«صلیت مع رسول اللََّه صلی اللََّه علیه و آله و سلّم بمکة و بمنی رکعتین» و از این روی او را صحابی داند. ابن حجر گوید اشعث را در نام او اشتباه است و صاحب حدیث مزبور، چنانکه در صحیح هم، از طرق مختلف از ابواسحاق روایت شده حارثةبن وهب است نه حارث. بنابراین اگر چنین کسی بوده بشرف صحبت نائل نیامده است. رجوع به کتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۲ ص ۷۳ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن هاشم بن مغیر مخزومی. رجوع به حارث بن هشام شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن هانی بن ابی شمربن جبلةبن عدی بن ربیعةبن معاویة الکندی. ابن الکلبی گوید وی به رسولی بخدمت پیغمبر(ص) رفت و یوم ساباط را بمدائن درک کرد. رجوع به کتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۳۰۶ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن هانی بن حارث العدوی. محدث است و پسر او محمد از او روایت کند. عسقلانی در باب محمد گوید که از پدر وجد خود روایت دارد و سپس آرد:«لا یدری من هو ولا آباؤه فلا یعتمد علی ما رواه». رجوع به لسان المیزان چ حیدرآباد ج ۵ ص ۱۱۱ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن هشام بن مغیرةبن عبداللََّه بن عمروبن مخزوم قرشی مخزومی. مکنی به ابی عبدالرحمن. مادر او ام الجلاس اسماء دختر مخربة (مخرمة) و بقول عسقلانی فاطمه دختر ولیدبن مغیرة است. او از بزرگان عرب در جاهلیت و از بزرگان اسلام و از صحابه است. کعب بن اشرف یهودی او را مدح گفته. در شرف و بزرگی بدو مثل زنند، چنانکه شاعری گوید: اظننت ابن اباک حین تسبنی فی المجد کان الحارث بن هشام اولی قریش بالمکارم والندی فی الجاهلیة کان و الاسلام. حارث برادر ابی جهل بن هشام است. و در وقعهٔ بدر با مشرکین بود و از معرکه بگریخت او را سرزنش ها کردند و از آنجمله این سه بیت حسان بن ثابت است: ان کنتِ کاذبة بما حدثتنی فنجوت منجی الحارث بن هشام ترک الاحبة لم یقاتل دونهم و نجابراس طمرة و لجام ملأت به الفرجین فامتدت به وثوی احبته بشر مقام. حارث این گفتهٔ حسان را پاسخ گفت و چنین عذر خواست: واللََّه یعلم ما ترکت قتالهم حتی رموا فرسی باشقر مزبد و وجدت ریح الموت من تلقائهم فی مازق والخیل لم تتبدّد فعلمت انی ان اقاتل واحداً اقتل ولا ینکی عدوی مشهدی ففررت عنهم والاحبة فیهم طمعاً لهم بعقاب یوم مرصد حاکم رتبیل چون این اشعار بشنید گفت: «یا معشر العرب حسنتم کل شی ء فَحسنُ حتی الفرار». ابو عبیدة معمربن مثنی و اصمعی گویند در عذر خواهی از فرار به از این ابیات شنیده نشده است. صاحب عقدالفرید آرد: در روز فتح مکه حارث حربه ای تیز میکرد زن وی او را بدید بدو گفت این حربه را چه کنی؟ حارث گفت آن را برای محمد(ص) و یاران او آماده کرده ام. زن گفت چیزی را درمقابل محمد(ص) و یاران او پایدار نمی بینم. حارث گفت امیدوارم که یکی از آنان را بخدمت تو گمارم و چنین رجز خواند: اِنْ یُقبلوا الیوم فما بی علّه هذا سلاح کامل واَلّه وذوغرارین سریع السله . و چون در یوم الخندمة خالد با او روبرو شد حارث بگریخت. زن او را ملامت کرد. حارث گفت: اِنّکِ لو شاهدتِ یومَ الخندمة اذ فرصفوان و فرّ عکرمة ولحقتنا بالسیوف المسلمة یفلقن کلّ ساعد و جمجمة ضربا فلا تسمَعُ الا غمغمة لم تنطقی فی اللوم ادنی کلمة. چنانکه گفته شد حارث در وقعهٔ بدر با مشرکین بود و پس از این وقعه پیغمبر(ص) قتل او را میخواست و در روز فتح مکه هنگام ظهر که رسول (ص) بلال را فرمود بر بام کعبه اذان گوید حارث گفت واثکلاه! لیتنی مت قبل هذاالیوم! قبل ان اسمع بلالا ینهق فوق الکعبة. و در همین روز، با عبداللََّه بن ابی ربیعة عمروبن مغیرةبن عبداللََّه بن عمربن مخزوم مخزومی، بخانهٔ ام هانی دختر ابی طالب، که زن یکی از خویشان او، یعنی هبیرةبن ابی وهب مخزومی، بود پناه برد. علی(ع) بخانهٔ خواهر خود، ام هانی، رفت و قصد کشتن آن دو کرد. ام هانی شفاعت کرد. حارث در همین روز اسلام آورد و در اسلام نیکو عقیدت گردید و در محاربات با کفار شرکت می کرد و در غزوات این رجز میخواند: انی بربی والنبی مؤمن والبعث من بعدالممات موقن اقبح بشخص للحیاة موطن. حارث در زمرهٔ المؤلفة قلوبهم بشمار می آید و در وقعهٔ حنین با پیغمبر(ص) بود و رسول(ص) او را، مانند افراد دیگر از المؤلفة قلوبهم، صد شتر داد. زبیربن بکار در موفقیات از محمدبن اسحاق، در باب قصهٔ سقیفهٔ بنی ساعدة، آرد حارث که در این هنگام سید بنی مخزوم بود و جز سابقین از صحابه عدیلی نداشت برخاست و گفت: «واللََّه لولاقول رسول اللََّه صلی اللََّه علیه وآله وسلم الائمة من قریش ما ابعدنا منها الانصار ولکانوا لها اهلا ولکنه قول لاشک فیه فواللََّه لولم یبق من قریش کلها الارجل واحد لصیراللََّه هذاالامر فیه». در استیعاب آمده است که ابوزید عمربن شبة این دو بیت را از حارث انشاد کرده است: من کان یسأل عنا این منزلنا فالاقحوانة منّا منزل فمن اذ نلبس العیش صفواً مایکدره طعن (قول) الوشاة ولاینبو بنا الزمن . ابن مبارک و دیگران گویند که حارث در خلافت عمر با اهل و مال خود بشام رفت و بسیاری از مردم مکه در مشایعت او میگریستند و تا هنگام وفات بشام بود. پس از مرگ حارث، از فرزندان وی عبدالرحمن و ام حکیم باقی بودند و عبدالرحمن از پدر روایت کند که پیغمبر (ص) را گفت: «یا رسول اللََّه اخبرنی بامر اعتصم به». حضرت فرمود: «املک علیک هذا» و بزبان او اشارت کرد حارث گوید چون مرد کم گوئی بودم این اشارت مرا آسان نمود و سختی آن درنیافتم و چون آهنگ این کار کردم چیزی دشوارتر از آن نیافتم. مدائنی گوید حارث در جنگ یرموک، در ماه رجب سنهٔ ۱۵ هـ . ق. بشهادت رسید. واقدی، بنا بگفتهٔ اصحاب سیر، و برخی دیگر گویند که حارث در طاعون عمواس در سنهٔ ۱۸ هـ . ق. در گذشته. ابن لهیعة، از یزیدبن ابی حبیب و او از زهری و زهری از ابی بکربن عبدالرحمن، آرد که حارث را با یکی از موالی خود اختلافی پیش آمد و دعوی پیش عثمان بردند. بنابراین چنین می نماید که حارث تا زمان عثمان زنده بوده است، ابن حجر گوید ابن لهیعة ضعیف است و از زبیر آرد که گفت حارث را پس از مرگ پسری جز عبدالرحمن نمانده بود. عبدالرحمن و ناجیة دختر عتبةبن سهل را پیش عمر بردند، عمر گفت: «زوجوا الشریدة بالشرید عسی اللََّه ان ینشر منهما» و این گفتهٔ عمر راست آمد و فرزندان آن دو بسیار شدند. ابن عبدالبر آرد:«و خلف عمربن الخطاب رضی اللََّه عنه علی امرأته فاطمة بنت الولیدبن المغیرة و هی ام عبدالرحمن بن الحارث بن هشام...» بنابراین شهادت حارث در ماه رجب سنهٔ ۱۵ هـ . و یا فوت او در سنهٔ ۱۸ هـ . ق. صحیح تر مینماید واللََّه اعلم بالصواب. رجوع بکتاب الاستیعاب چ حیدرآباد ج ۱ ص ۱۱۵ و ۱۱۶ و رجوع بعقدالفرید چ محمد سعید العریان ج ۱ ص ۱۰۹ و ۱۱۳ و ۱۱۴ و ج ۶ ص ۱۸۳ والاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۳۰۷ و ۳۰۸ و رجوع به معجم البلدان یاقوت، در کلمهٔ اقحوانه، و امتاع الاسماع ج ۱ ص ۷۰ و ۸۶ و ۲۸۶ و ۳۵۸ و ۳۸۱ و ۳۸۲ و ۳۹۰ و ۴۰۵ و ۴۲۴ و ۵۲۴ و عیون الاخبار ج ۱ ص ۱۶۹ و ۳۳۹ و ۳۴۰ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن هشام الجهنی مکنی به ابی عبدالرحمن. از صحابهٔ نزیل مصر. بغوی گوید: حارث دو حدیث از پیغمبر(ص) روایت کرده است. بخاری و ترمذی و طبرانی و دولابی و عسکری و ابن یونس و بارودی و دیگران نیز او را در زمرهٔ صحابه آرند و ابن سعد او را از کسانی که وقعهٔ خندق را درک کرده اند، یاد کند و ابوالفتح ازدی منفرداً حکایت کند که نام او زید است. ابن حجر گوید که بخط حافظ عمادالدین بن کثیر خواندم که گویند این شخص همان عقبةبن عامر صحابی مشهور است. رجوع بکتاب استیعاب چ حیدرآباد ج ۱ ص ۱۱۶ و الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۳۰۶ و ج ۷ ص ۱۲۴ و ۱۲۵ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن هَمّام نخعی. صاحب لواء أشتر در روز صفین. شیخ طوسی در رجال خود وی را ذکر کرده است. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۲۴۸).
[ رِ ] (اِخ) ابن یزید. محدث است و از ابی ذر روایت دارد. ابن معین گوید این روایت او از ابوذر بسماع نباشد. ابن عدی گوید حارث معروف نیست. ابن حبان او را از ثقات داند و گوید یحیی بن سعید انصاری از او روایت کند. رجوع به لسان المیزان چ حیدرآباد ج ۲ ص ۱۶۰ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن یزید. از بطن یربوع بن حنظلةبن مالک بن زید مناةبن تمیم. یکی از اصحاب امام حسن(ع) است. رجوع به عقدالفرید چ محمد سعیدالعریان ج ۳ ص ۲۹۷ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن یزیدبن انیسه (و یا به قول ابی حاتم و عبدالرحمن بن قاسم، ابی انیسه) از بنی معیص بن عامربن لؤی القرشی العامری. پیش از اسلام آوردن او، مسلمین از زحمت وی در مکه آسوده نبودند. عبدالرحمن بن قاسم گوید حارث در بند کردن عیاش بن ابی ربیعة کمک کرده و عیاش سوگند خورد که اگر تواند او را بکشد. ابن جریر از طریق بن جریج از عیاش از عکرمة روایت کند که حارث بن انیسه با ابوجهل، عیاش بن ربیعة را آزاری دادند و عیاش قسم یاد کرد که حارث را بکشد. هنگامی که صحابه هجرت کردند حارث اسلام آورد و گروهی از اسلام او خبر نداشتند و او با مهاجرین نبود تا بنزدیک حسرة رسید، عیاش او را بدید و پنداشت که هنوز مشرک است وی را بکشت. ابن اسحاق در سیرة آرد که عبدالرحمن بن حارث بن عبداللََّه بن عیاش گوید قاسم بن محمد مرا گفت که آیهٔ: {/B«وَ مََا کََانَ لِمُؤْمِنٍ أَنْ یَقْتُلَ مُؤْمِناً إِلاََّ خَطَأً ۱-۹۴:۹۲/}(قرآن ۴/۹۲)» در باب جد تو عیاش، و حارث بن زید (ظ:یزید) نازل شده است از سیاق عبارت بعض رواة در باب حارث چنان می نماید که او بعد از اسلام آوردن بخدمت پیغمبر(ص) رسید و شرف صحبت یافت و سپس مهاجرت کرد و بدست عیاش کشته شد و از این روایت باید او را در زمرهٔ صحابه شمرد. ابن ابی حاتم در الجرح والتعدیل آرد که حارث بن یزیدبن ابی انیسه همان است که بعد از آمدن او بمدینه، پس از وقعهٔ احد، بدست عیاش بن ابی ربیعه، به بقیع، کشته شد. ابن عبدالبر از حارث در دو جا سخن گوید و در جائی نام پدر وی را «یزید» و در جای دیگر «زید» آرد و از این روی دو حارث تو هم کرده است. رجوع به کتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۳۰۸ و ص ۳۰۹ و استیعاب چ حیدرآباد ج ۱ ص ۱۱۶ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن یزید البکری. محدث است و بعضی او را همان حارث بن حسان دانند. رجوع به حارث بن حسان و الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۳۰۹ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن یزید الجهنی. محدث است. عبدان گوید از احمدبن سیار شنیدم که میگفت از حارث حدیثی معروف نیست و نام او در حدیث ابویسر که گوید: «و کان لی علی الحارث بن یزید الجهنی مال فطال حبسه ایای....» برده شده است. در صحیح مسلم، از عبادةبن الولیدبن عبادةبن الصامت آمده است که با پدر خود بطلب علم پیش قبیله ای از انصار شدیم و نخستین کسی را که دیدیم ابوالیسر بود، و ابوالیسر گفت:«کان لی علی فلان بن فلان الحرامی مال...» عسقلانی گوید حرامی در زمرهٔ انصار است و شاید که جهنی، حلیف انصار باشد و سپس گوید او را روایت حدیثی یافتم که اسناد آن ضعیف است و در باب آن حدیث آرد که از حارث بن یزید جهنی روایت شده است که گفت: «کان النبی صلی اللََّه علیه ینهی ان یبال فی الماء المجتمع المستنقع». رجوع به کتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۳۰۹ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن یزید السعدی از قدماء شعراء عرب و او جد احیمر لص است او راست: لالا أعق ولا احوب ولا اغیر علی مضر لکنما اغزو أذا ضج المطی من الدبر. رجوع به البیان والتبیین ج ۳ ص ۱۳۰ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن یزید سکونی. محدث است و در لسان المیزان آمده است. «شیخ للولیدبن مسلم.» وی از عمروبن قبیس روایت دارد. رجوع به لسان المیزان چ حیدرآباد ج ۲ ص ۱۶۰ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن یزید. از کسانی است که بعد از پیغمبر(ص) فتوحات را درک کرده است. سیف از او در فتوح سخن گوید و از عمر روایت کند که به سعدبن ابی وقاص نوشت عمروبن مالک بن عتبةبن وهیب را بسالاری لشکر بگمار و او را برای محاصرهٔ هیت فرست. عمرو برفت وهیت را محاصره کرد و حارث را بر نیمی از لشکر سالاری داد و خود بسوی قرقیسیاء رفت ابن فتحون این مطلب را استدراک کرده است. عسقلانی گوید چون در آن زمان امارت جز بصحابه ندادندی باید حارث را از صحابه شمرد. رجوع به الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۳۰۹ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن یزید الطائی حلیف بنی عمروبن عوف. یکی از منافقین است که در تبوک بود. رجوع به امتاع الاسماع ج ۱ ص ۴۷۴ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن الیهیم. شانزدهم از ملوک غسانیه او بیست و دو سال و پنج ماه مالک تاج و تخت بود. رجوع به حبیب السیر جزو ۲ از ج ۱ ص ۹۳ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابوالفضل. یکی از سرهنگان عرب در سیستان بزمان امارت امیر ابوجعفر. (شرح احوال رودکی ص ۴۸۲ و ۴۸۳).
[ رِ ] (اِخ) ازدی. محدث است و از ابن الحنیفه روایت دارد و ثوری از او روایت کند. ابن ابی حاتم گوید او را نشناسم، و ابن حبان او را در زمرهٔ ثقات آرد. رجوع به لسان المیزان چ حیدرآباد ج ۲ ص ۱۶۱ شود.
[ رِ ] (اِخ) اشعری. شیخ طوسی در رجال خود شرح حال او را آورده و گوید از صحابهٔ رسول است ولیکن مجهول الحال است. (رجال مامقانی شمارهٔ ۱۹۶۳).
[ رِ ] (اِخ) الاعور. از فقهاءِ تابعینی است که در کوفه زندگی کردند. ابواسحاق گوید در کوفه، در باب فرائض کسی از عبیده و حارث اعور اعلم نبود. ابن سیرین گوید: آنگاه که بکوفه رفتم چهار تن از فقها بدان جا بودند، هر کس از مردم کوفه که نخست حارث را نام میبرد پس از او، نام عبیده می آورد و آنکس که بنام عبیده آغاز میکرد سپس نام حارث میگفت و سوم آنها علقمه و چهارم شریح است. وی از معاصرین و مصاحبین علی (ع) و عبداللََّه بن مسعود است. و از علی(ع) روایت کند که گفت از پیغمبر (ص) شنیدم که میفرمود:«کتاب اللََّه فیه خبر ما قبلکم و نبأ ما بعدکم و حکم ما بینکم. هوالفصل لیس بالهزل. هوالذی لا تزیغ به الاهواء و تشبع منه العلماء ولا یخلق علی کثرة الرد ولا تنقضی عجائبه. هوالذی من ترکه من جبار قصمه اللََّه، و من ابتغی الهدی فی غیره اضله اللََّه. هو حبل اللََّه المتین، و الذکر الحکیم، والصراط المستقیم...» رجوع بعقدالفرید چ محمد سعیدالعریان ج ۲ ص ۹۹ و ۱۰۰ و طبقات الفقهاء ابی اسحاق شیرازی چ بغداد ص ۶۰ و عیون الاخبار ج ۲ ص ۱۳۳ والبیان والتبیین ج ۱ ص ۱۱۱ و حبیب السیر جزو ۴ از ج ۱ ص ۱۹۴ شود. حسین بن معین الدین میبدی در حرف لام شرح دیوان امیرالمؤمنین(ع) از قول علی(ع) خطاب بحارث اعور همدانی، آرد: یا حار همدان من یمت یرنی من مؤمن او منافق قبلا یعرفنی طرفه واعرفه بنعته واسمه و ما فعلا وانت عندالصراط معترضی فلا تخف عثرة ولا زللا اقول للنار حین توقف للعر ض ذریه لا تقربی الرجلا ذریه لا تقربیه ان له حبلا بحبل الوصی متصلا اسقیک من بارد علی ظماء تخاله فی الحلاوة العسلا قول علی لحارث عجب کم ثم اعجوبة له جملا. مراد از حار در این اشعار حارث اعور همدانی است که از خواص اصحاب مرتضی(ع) بود و ترخیم بضرورت شعر است، چه ترخیم منادای مضاف در سعهٔ کلام جائز نیست. (شرح دیوان امیرالمؤمنین حرف لام چ سال ۱۲۸۵ ص ۳۶۹ و ۳۷۰) حارث اعور را کشی در رجال خود و ابن طاوس در تحریر طاوسی و علامهٔ حلی در قسم اول خلاصة الاقوال و حسن بن داود در رجال خود و میرزا محمود رجالی در وسیط و شیخ عبداللََّه مامقانی در تنقیح المقال یاد کرده اند. شیخ بهائی (متوفی ۱۰۳۱ هـ . ق.) خود را از اولاد حارث همدانی میدانسته است. رجوع به روضات الجنات ص ۹۳ (ترجمهٔ حسین بن عبدالصمد حارث پدر شیخ بهائی) شود.
[ رِ ] (اِخ) البنائی. او برادر ابوالجحاف و معاصر با فرزدقِ شاعر(متوفی در سنهٔ ۱۱۰ هـ . ق.) است و از این شاعر روایت کند که از فرزدق شنیدم که این شعر انشاد میکرد: فیاعجبا حتی کلیب تسبنی کانّ اباها نهشل او مجاشع. رجوع به الموشح مرزبانی ص ۱۰۱ شود.
[ رِ ] (اِخ) حَرّاب. رجوع به حارث بن معاویةبن ثور شود.
[ رِ ] (اِخ) حفار. مولای عثمان بن عفان و سید ابوفروه کیسان است. رجوع به الوزراء والکتاب ص ۸۹ شود.
[ رِ ] (اِخ) خراسانی مکنی به ابی حفص. از مهندسین معاصر ابن عمید. و بنابراین در حدود سال ۳۶۰ هـ . ق. میزیسته است. او راست: تفسیر مقالهٔ دهم اقلیدس. رجوع بتاریخ الحکماء قفطی ص ۶۴ و کشف الظنون و گاهنامه و ابو حفص شود.
[ رِ ] (اِخ) زَونی. محدث است ابن ابی حاتم گوید پدرم گفت او را نمی شناسم. رجوع به لسان المیزان چ حیدرآباد ج ۲ ص ۶ شود.
[ رِ ] (اِخ) سمرقندی. از امنای مأمون بود و سپس در زمرهٔ سرهنگان سپاه معتصم درآمد و چون معتصم پس از فتح عموریة عزیمت استنبول کرد، شنید که حارث با سرهنگان دیگری، چون عبودبن عتبة و عمر فرغانه ای و احمدبن خلیل، که از افشین و اسباش رنجیده خاطر شده بودند دل بر خلافت عباس بن مأمون نهاده اند. ناچار عنان عزیمت منعطف گردانید و جماعت مذکور را مؤاخذ و مقید ساخته پس از ثبوت گناه تمامی ایشان را بقتل رسانید. رجوع بحبیب السیر جزو ۳ از ج ۲ ص ۶۹ شود.
[ رِ ] (اِخ) شامی در رجال کشی و تحریر طاوسی و خلاصة الاقوال علاّمه، ذکر او آمده و او و حمزهٔ بربری را ملعون خوانده اند. و از امام صادق(ع) روایت کرده اند که آیهٔ {/B(هَلْ أُنَبِّئُکُمْ عَلی ََ مَنْ تَنَزَّلُ اَلشَّیََاطِینُ ۱-۶۲۶:۲۲۱/}(قرآن ۲۶/۲۲۱) {/Bتَنَزَّلُ عَلی ََ کُلِ أَفََّاکٍ أَثِیمٍ ) ۱-۵۲۶:۲۲۲/}(قرآن ۲۶/۲۲۲) در حق هفت تن نازل شده است که از آنجمله حارث و حمزهٔ مزبور باشند. (تنقیح المقال ما مقانی ج ۱ ص ۲۴۵).
[ رِ ] (اِخ) شیبانی از شجاعان سپاه علی(ع) که در جنگ صفین بدست کریب بن ابرهه شهید شد. رجوع به حبیب السیر جزو ۴ از ج ۱ ص ۱۸۵ شود.
[ رِ ] (اِخ) طائفی او پدر حکیم است که با پدر و مادر و فرزندان خود به مدینه هجرت کرد و بدانجا زندگی را بدرود گفت، پیغمبر(ص) فرزندان و پدر و مادر او را عطا فرمود و زن را چیزی نداد و والدین را فرمود که ازترکهٔ حکیم او را نفقه دهند و آیهٔ {/B«وَ اَلَّذِینَ یُتَوَفَّوْنَ مِنْکُمْ وَ یَذَرُونَ أَزْوََاجاً.... ۱-۷۲:۲۳۴/}(قرآن کریم، ۲/۲۳۴)» دربارهٔ این حکیم نازل شده است. رجوع بکتاب الاصابه چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۲ ص ۳۲ شود.
[ رِ ] (اِخ) غامدی عسقلانی گوید وی پدر حارث(بن حارث) غامدی سابق الذکر است و شاید این حارث همان حارث بن یزید مذکور باشد. رجوع به کتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۲۸۸ و ص ۳۱۱ و حارث بن حارث الغامدی شود.
[ رِ ] (اِخ) کذاب. رجوع به حارث بن سعید کذاب شود.
[ رِ ] (اِخ) متنبی. رجوع به حارث بن سعید کذاب شود.
[ رِ ] (اِخ) محرق. قبیله ای از طائفهٔ غسان که بطنی از طائفهٔ ازد از اعراب بوده اند. رجوع به صبح الاعشی ج ۱ ص ۳۱۹ شود.
[ رِ ] (اِخ) ملیکی. صحابی و محدث است و از پیغمبر(ص) روایت کرده است که:«الخیل معقود فی نواصیها الخیر الی یوم القیامة و اهلها معانون علیها» ابن حجر گوید این حدیث از دیگری نیز روایت شده است. رجوع به کتاب الاستیعاب ج ۱ ص ۱۱۶ و کتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۳۱۰ شود.
[ رِ ] (اِخ) منجم. از پیوستگان حسن بن سهل و او از فضلاء منجمین است و ابومعشر از او نقل کند. و او راست: کتاب الزیج. رجوع به تاریخ الحکماء قفطی ص ۱۶۳ والفهرست ابن ندیم چ مصر ص ۳۸۸ شود.
[ رِ ] (اِخ) همدانی. از خواص علی (ع) است. رجوع به حارث أعور شود.
[ رِ ] (ع ص، اِ) نعت فاعلی از حرث، کشاورز. (دهّار). برزگر. (نصاب) (مهذب الاسماء). زارع : اینک بخشیدت خریدی وارثی ریع را چون میستانی حارثی.مثنوی. دهقان. || جمع کنندهٔ چیزی. || کاسب. ج، حارثون و حرّاث. || شیر. اسد. ابوالحارث.
[ رِ ] (اِخ) نام قریه ای است از قراء حوران، به نواحی دمشق، و آن را حارث الجولان نیز گویند و جولان کوهی است به شام و حارث نام قله ای از قلل آن است.
[ رِ ] (اِخ) جنگل. و آن جنگل یهودا بود که داود از حضور شاؤل بدانجا گریخت. کاندر گوید باید آن را شهر حارث خواند چنانکه دریوسیفس و دو نسخهٔ معتبر از سموئیل مذکور است بنابراین موقعش در نزد قریهٔ خرس حالیه به طرف شمال وادی ارنبه وقعیله میباشد. (قاموس کتاب مقدس ص ۳۰۷).
[ رِ ] (اِخ) به قول صاحب تاریخ سیستان وی پدر هاله زن اسماعیل و مادر قیدار است. رجوع بتاریخ سیستان ص ۴۴ شود.
[ رِ ] (اِخ) صاحب مجمل التواریخ والقصص، در آن قسمت از کتاب خود که بیان نسب همای چهرزاد میکند، از این حارث نام می برد و عبارت او این است: «همای چهرزاد: در نسب او خلاف است، بعضی گویند دختر حارث بود ملک مصر،...». رجوع به مجمل التواریخ والقصص ص ۳۰ شود.
[ رِ ] (اِخ) بیست و یکمین ملک از غسانیان یعنی آل جفنه. رجوع به حبط جزء ۲ از ج ۱ ص ۹۲ شود.
[ رِ ] (اِخ) نام یکی از پادشاهان غسانی شام است معاصر رسول اکرم که پیغمبر (ص) نامه ای با شجاع بن وهب اسدی بدو فرستاد. رجوع به حبط ج ۱ جزء ۳ از ج ۱ ص ۱۲۹ شود.
[ رِ ] (اِخ) برادر ذوالکلاع الحمیری از شجاعان شام است. رجوع به حبط جزء ۴ از ج ۱ ص ۱۸۶ شود.
[ رِ ] (اِخ) مکنی به ابوزینب از بزرگان یهود معاصر پیغمبر(ص) وی در جنگ خیبر سالاری و پیشوایی قسمتی از یهود داشت و برادر مرحب سالار معروف یهود خیبر است. رجوع به امتاع الاسماع مقریزی ص ۱۸۷ و ۳۱۳ و ۳۱۴ و ۳۲۲ شود.
[ رِ ] (اِخ) مکنی به ابوعبداللََّه. محدث است و پسر او عبداللََّه از وی روایت کند. بخاری گوید او همان حارث بن نوفل است و گوید غیر از او بچنین نام کسی نمی شناسم. ابن عبدالبر گوید ابوعبداللََّه، حارث، در باب نماز میت از پیغمبر (ص) روایت کند و حدیث مزبور را علقمةبن مرثد، از عبداللََّه بن حارث، از این حارث روایت دارد. ابن الاثیر و ابو عمر نیز گویند که حارث منظور همان حارث بن نوفل است. عسقلانی گوید احتمال میرود که او حارث بن نوفل باشد اما جزم در این مطلب نمیتوان کرد. رجوع به کتاب الاصابه چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۳۱۰ و استیعاب ج ۱ ص ۱۱۷ و حارث بن نوفل شود.
[ رِ ] (اِخ) مکنی به ابوالعنبس. محدث است.
[ رِ ] (اِخ) پدر زهدم. محدث است و از انس روایت دارد و پسر وی از او روایت کند. ابوالحسن بن القطان او را مجهول می شمارد. رجوع به لسان المیزان چ حیدرآباد ج ۲ ص ۱۶۱ شود.
[ رِ ] (اِخ) محدث است و عسقلانی در لسان المیزان گوید: «شیخ لابی هاشم» و هردو را مجهول میداند و سپس میگوید که ابوهاشم منظور، ابوهاشم بن بنت داودبن ابی هند است و نیز گوید که این حارث از عمروبن قبیس روایت دارد. رجوع به لسان المیزان چ حیدرآباد ج ۲ ص ۱۶۰ شود.
[ رِ ] (اِخ) محدث است و از زیدبن علی روایت کند. ابن ابی حاتم از ابی زرعه روایت کند که گفت وی را نمیشناسم. رجوع به لسان المیزان چ حیدرآباد ج ۲ ص ۱۶۱ شود.
[ رِ ] (اِخ) غلام معاویه است که در جنگ صفین با او بود. صاحب حبیب السیر در شرح قسمتی از این جنگ آرد: «مخارق دو مسلمان دیگر را بعز شهادت رسانید آنگاه شاه ولایت پناه تغییر لباس کرده روی بمیدان نهاد و مخارق بر امیرالمؤمنین حمله برده آن حضرب به یک ضربت شمشیر نصف بدن او را از پشت زین بر روی زمین انداخت و از اسب فرود آمده سرآن بداختر را از مرکب تن جدا کرده و هفت مبارز از لشکر شام جهت انتقام مخارق متعاقب یکدیگر بمبارزت امیرالمؤمنین حیدر مبادرت نموده بمجرد تحریک ذوالفقار از پای در آمدند. مخالفان چون صورت حال بدین منوال دیدند متوهم گشته دیگر کسی قدم در میدان ننهاد و معاویه غلام خویش حارث را که بصفت جلادت اتصاف داشت مخاطب ساخته گفت همت بر دفع این سوار مصروف دار که غیر از تو کسی با او قتال نتواند کرد حارث گفت ایهاالامیر من این مبارز را چنان می بینم که اگر جمیع پهلوانان شام بهیئت اجتماع بروی حمله کنند روی نگرداند بلکه بیشتر ایشان را به قتل رساند غالباً خاطر نامبارک تو از من ملال یافته است که مرا بمحاربهٔ او مأمور میگردانی لاجرم دست از جان شیرین شسته ترا وداع میکنم و بمیدان میروم معاویه گفت معاذاللََّه که من بهلاکت تو راضی شوم اگر ترا مصلحت در محاربت این شخص نیست تا دیگری با او محاربت کند حارث این معنی را فوز عظیم دانسته از محاربت ماند و معاویه دلیران شام را بر قتال امیرالمؤمنین تحریض کرد هیچکس زبان به قبول آن امر خطیر نگشود...» رجوع به حبط جزء ۴ ج ۱ ص ۱۸۶ شود.
[ رِ ] (اِخ) محدث است. ابن ابی حاتم از پدر خود آرد که او را صحبت است و نسائی از طریق حبیب بن سیعه از حارث روایت کند که گفت مردی پیش پیغمبر (ص) بود مردی دیگر بر آن حضرت بگذشت و گفت: «یا رسول اللََّه انی احبه...» الحدیث. مبارک بن فضاله و حسین بن واقد و جز آنها گویند که حارث از طریق ثابت از انس روایت کند. رجوع به کتاب الاصابه چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۳۱۰ شود.
[ رِ ] (اِخ) محدث است. ابن قتیبة، در عیون الاخبار آرد که ابی اسحاق از حارث و او از علی (ع) روایت کند که گفت: «مثل المؤمن الذی یقرأ القرآن مثل الاترجة ریحها طیب و طعمها طیب، و مثل المؤمن الذی لا یقرأ القرآن مثل التمرة طعمها طَیب و لاریح لها، و مثل الفاجر الذی یقرأ القرآن مثل الریحانة ریحها طیب و طعمها مُرّ، و مثل الفاجر الذی لا یقرأ القرآن مثل الحنظلة طعمها مر ولا ریح لها.» و هم او در جای دیگر از کتاب مزبور گوید که ابن اسحاق از حارث و او از علی (ع) روایت کند که پیغمبر (ص) فرمود: «للمسلم علی المسلم خصال ستّ یسلّمُ علیه اذا لقیه، و یجیبه اذا دعاه، و یُشمته اذا عطس، و یعوده اذا مرض، و یحضر جنازته اذا مات، و یحب له ما یحب لنفسه.» رجوع به عیون الاخبار ج ۲ ص ۱۳۱ و ج ۳ ص ۱۴ شود.
[ رِ ] (اِخ) مکنی به ابوصالح. مولای عثمان ابن عفان. تابعی است.
[ رِ ] (اِخ) مکنی به ابی الفضل از رجال نیمهٔ اول قرن چهارم است. صاحب تاریخ سیستان گوید: باز خبر آمد که بوالفضل حارث و بوالفضل حصین بیعت کردند ببست عزیزبن عبداللََّه را اندر رجب سنهٔ ثلث عشر و ثلثمائة. رجوع به تاریخ سیستان ص ۳۱۲ شود.
[ رِ ] (اِخ) نام یکی از صنادید عرب است که شیطان به نام سراقه او را بجنگ تحریض کرد: چونکه حارث با سراقه گفت این از عتابش خشمگین شد آن لعین.مولوی.
[ رِ ] (اِخ) نام یکی از اعضاء وفدی است از شامیان، که چون عبداللََّه بن علی از شام بگریخت، بحضور منصور عباسی رسیدند و حارث در پیشگاه منصور گفت: «انا لسنا وفد مباهاة، و انما نحن وفدُ توبة، ابتلینا بفتنة استخفت کریمنا و استفزت حلیمنا، و نحن بما قَدّمنا معترفون و مما سلف منا معتذرون؛ فأن تعاقبنا فقد اجرمنا، و ان تعف عنا فطالما احسنت الی من اساء منا» منصور فرمود ضیاع او را که به غوطه بود، باز دهند. رجوع به عقدالفرید چ محمد سعید العریان ج ۲ ص ۳۱ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن ابی اسامه محمد التمیمی. محدث است و از محمدبن سعد و مداینی روایت دارد. او راست مسندی. وفات وی در سال ۲۸۲ هـ . ق. بوده است. رجوع به کتاب الموشح ص ۱۵۱ و سیرهٔ عمر ابن عبدالعزیز تصنیف ابن الجوزی ص ۵ و کشف الظنون چ ۱ استانبول ج ۲ ص ۴۳۰ و ۴۳۱ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن ابی حارثه، صحابی است و ابن فتحون بنقل از طبری آرد که رسول (ص) دختر حارث جمرة، را خواستگاری کرد، حارث بدروغ، گفت که در دختر سیاهی باشد و چون به خانهٔ خود بازگشت دختر را دید به بیماری برص گرفتار گشته. رجوع به کتاب الاصابه چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۲۸۹ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن ابی حیسر. رجوع به حارث بن انس بن رافع شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن ابی ربیعه بن مغیرةبن عبداللََّه بن عمربن مخزوم مخزومی. صحابی است و ابن منده از طریق قاسم جرمی آرد که چون حارث بمکه آمد پیغمبر (ص) سی هزار درم از او بوام گرفت و بعضی گویند آنکه پیغمبر (ص) از او وام گرفت عبداللََّه بن ابی ربیعه برادر حارث است نه خود او و گروهی این حدیث را در باب هر دو برادر می آورند. رجوع به کتاب الاصابه چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۲۹۱ و ۲۹۲ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن ابی الزبیر. محدث است: ابی حاتم آرد که حسن بن عرفه گفت از پدر خود از حارث پرسیدم گفت او شیخی است و چندان بزیست که ابوزرعه و اصحاب ما او را درک کردند و از او حدیث نوشتند. رجوع به لسان المیزان چ حیدرآباد ج ۲ ص ۱۴۹ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن ابی زید العکلی. از فقهاء و تابعینی است که در کوفه زندگی کرده اند. رجوع به طبقات الفقهاء ابی اسحاق شیرازی چ بغداد ص ۶۳ و ۶۴ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن ابی سبرة. صحابی است. و او را پسری بود به نام سبرة و بعضی گویند که پدر سبرة یزیدبن ابی سبرة است نه حارث. رجوع به استیعاب چ حیدرآباد ج ۱ ص ۱۱۴ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن ابی سبرة جعفی. وی برادر سبرةبن سبرة است و بعضی گویند که سبرة همان حارث بن ابی سبرة محدث است و پدر او از صحابه باشد. رجوع بکتاب الاصابه چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۲۹۲ و ج ۳ ص ۶۴ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن ابی شمر، جبلةبن الحارث الرابع بن حجر، معروف بحارث غسانی، ملقب به اعرج و چون مادر او جفنی بود او را حارث جفنی و حارث پنجم نیز گویند، از پادشاهان مشهور غسان است و او را در عرب عراق و حجاز وقایع مشهور است. وی پدر حلیمه ای است که دربارهٔ او گفته شده «مایوم حلیمة بسر» و مادر حارث ماریه ذات القرطین میباشد و حسان بن ثابت، در جاهلیت، او را مدح گفته است و روزی حسان پیش حارث شد و گفت: «اَنعم صباحا ایها الملک! السماء عطاؤک، والارض وطاؤک، و والدی و والدتی فداؤک انّی یناویک [ ابن ] المنذر؟ فواللََّه لقذالک، احسن من وجهه و لامک احسن من ابیه، و لظلک خیر من شخصه، و لصمتک خیر من کلامه، و لشمالک خیر من یمینه» سپس گفت: فذالک احسن من وجهه و امک خیر من المنذر ویسری یدیک اذا اعسرت کیمنی یدیه، فلا تمتر. و نابغه گوید: «والحارث الاعرج خیرالانام». حارث مردی جواد و بسیار بخشش و شجاع و عارف به اسرار جنگ بود و در زمان خسرو پرویز بجنگ منذربن منذربن ماءالسماء که از دست رومیان، در شام حکومت داشت، شد و این جنگ بعین اباغ بود و منذر در معرکه کشته شد، و سی سال پادشاهی راند. وفات او در حدود چهل سال پیش از هجرت یعنی در نزدیکی سنهٔ ۵۸۰ م. بوده است و حسان بن ثابت در رثاء او گوید: انی حلفت یمینا غیر کاذبة لو کان للحارث الجفنی اصحاب من جذم غسان مسترخ حمائلهم لا یغبقون من المعزی اذا آبوا ولا یذادون محمرا عیونهم اذا تحضر عندالماجد الباب کانوا اذا حضروا شیب العقارلهم وطیف فیهم باکواس واکواب اذا لآبوا جمیعا او لکان لهم اسری من القوم او قتلی واسلاب لجالدوا حیث کان الموت ادرکهم حتی یؤوبوا لهم اسری و اسلاب لکنه انما لاقا بمأشبة لیس لهم عند صدق الموت احساب رجوع به دیوان حسان بن ثابت چ لیدن ص ۴۵ و ۹۰ ، (متن) و ص ۷۳ و ۱۱۵ (حواشی و تعلیقات کتاب) و عقدالفرید چ محمد سعیدالعریان ج ۲ ص ۱۱ و ج ۳ ص ۱۲ و ۱۳ و ۳۴ و ۳۳۷ و ج ۶ ص ۱۱۰ و الاعلام زرکلی ج ۱ ص ۲۰۱ و حبط جزء ۲ از ج ۳ ص ۹۲ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن ابی صعصعه، عمروبن زیدبن عوف بن مبذول بن عمروبن غنم بن مازن بن نجار و او را سه برادر بود به نام ابوکلاب و جابر و قیس. حارث در غزوهٔ یمامه بشهادت رسید و دو تن از برادران او یعنی ابو کلاب و جابر در وقعه موتة بدرجهٔ شهادت نائل گردیدند رجوع بکتاب الاستیعاب چ حیدرآباد ج ۱ ص ۱۱۳ و امتاع الاسماع ص ۳۰۷ و ۳۰۸ و ۴۲۷ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن ابی ضراربن حبیب بن حارث بن عائدبن مالک بن المصطلق بن مالک الخزاعی المصطلقی. او پدر امّ المؤمنین جویریه است. ابن اسحاق در مغازی، آرد که چون حارث پس از اسیری دختر خود، برای باز خریدن او با فدیه بمدینه میشد آنگاه که بعقیق رسید شتری چند در آنجا دید و دو شتر برگزیده را در شعبی پنهان کرد و آنگاه که به خدمت پیغمبر (ص) رسید و فدیهٔ دختر خواست داد، پیغمبر (ص) فرمود آن دو شترکه پنهان کردی کجاست؟ و حارث از این اخبار بغیب بر نبوت او صلی اللََّه علیه و آله یقین کرده کلمهٔ شهادت برزبان راند و دو پسر و گروهی از قوم او نیز اسلام آوردند برخی از رواة از طریق عیسی بن دینار مؤذن آرند و او بنقل از پدر خود گوید از حارث شنیدم که گفت: بخدمت پیغمبر رسیدم و مرا به اسلام خواند و من اسلام آوردم و حدیث مفصلی از او روایت کند که قصهٔ ولیدبن عقبه و نزول آیهٔ {/B«یََا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا إِنْ جََاءَکُمْ فََاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَیَّنُوا ۱-۹۴۹:۶/}(قرآن ۴۹/۶)» در آن است. رجوع به کتاب الاصابه چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۲۹۴ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن ابی طلحة. او در جنگ احد لواء مشرکین در دست داشت و بدست قزمان کشته شد. رجوع به کتاب امتاع الاسماع مقریزی ص ۱۲۶ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن ابی العلاء سعیدبن حمدان بن حمدون التغلبی الربعی، معروف به ابی فراس حمدانی. رجوع به ابی فراس حمدانی در همین لغت نامه شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن ابی العلاء عماربن العریان ابوسفیان. رجوع به معجم الادبا ج ۳ ص ۳ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن ابی قارب قرشی سهمی. موسی ابن عقبه گوید او صحابی است و در غزوهٔ اجنادین بدرجهٔ شهادت رسیده است. رجوع به کتاب الاصابه چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۳۰۰ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن ابی مالک. رجوع به ابی واقد حارث بن عوف شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن ابی موسی الاشعری. مکنی به ابو برده تابعی است.
[ رِ ] (اِخ) ابن ابی هاله، نباش بن زرارةبن وقدان بن حبیب بن سلامةبن عدی بن جروةبن اسیدبن عمروبن تمیم. پدر او، نباش بن زرارة که او را زرارةبن النباش و مالک بن النباش بن زرارة و هندبن زرارةبن النباش نیز گویند، پیش از پیغمبر (ص) شوهر خدیجه، زن آن حضرت، بود و حارث برادر هندبن ابی هالهٔ ربیب پیغمبر (ص) است. ابن الکلبی و ابن حزم گویند که حارث نخستین کسی است، که در زیر رکن یمانی، در راه خدا کشته شد. عسکری گوید که چون پیغمبر (ص) به امر خدا، امر خود آشکار کردن خواست در مسجدالحرام برخاست و گفت: «قولوا لااله الا اللََّه تفلحوا» گروهی بمخالفت برخاستند و صریخ به کسان خود پیوست، و حارث بدو برخورد و با صریخ و همراهان و کسان وی دست و گریبان شدند و حارث کشته شد و این اول کسی باشد که در اسلام بشهادت رسید.و سیف، در فتوح از سهل بن یوسف، و سهل بنقل از پدر خود و او بنقل از عثمان بن مطعون آرد که گفت پس از شهادت حارث بن ابی هاله، که بسال هشتم هجری بود نخستین وصیتی که پیغمبر (ص) بما فرمود، و ما چهل تن بودیم، و سوای ما کسی در مکه مسلمانی نگرفته بود. الحدیث. رجوع به کتاب الاصابه چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۳۰۶ و ج ۶ ص ۲۹۴ و اعلام زرکلی شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن اثوب. رجوع به حارث بن ثوب شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن احمد، مکنی به ابی احمد و ملقب به ولی الدوله. رجوع به آثارالباقیه ص ۱۳۳ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن اسدبن عبدالعزی بن جعونةبن عمروبن القیس بن رزاح بن عمروبن سعدبن کعب الخزاعی. او بگفتهٔ هشام بن الکلبی، درک صحبت رسول (ص) کرده است. رجوع به عقدالفرید چ محمد سعید العریان ج ۳ ص ۳۳۳ و کتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۲۸۶ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن الاسلت، عامربن جشم بن وائل بن زیدبن قیس بن عامربن مرةبن مالک بن الاوس الاوسی. مکنی به ابوقیس، در نام او اختلاف است و او را حارث وصیفی و عبداللََّه و صرمت خوانده اند. وی یکی از بزرگان عرب است در جاهلیت و اوائل اسلام، و در شجاعت و شعر عدیل قیس بن الحطیم می باشد. در اسلام او نیز اختلاف است و ابو عبید قاسم بن السلام در ترجمهٔ حال پسر وی، عقبة، گوید: او و پدرش را صحبت بود. در جاهلیت پیرو دین حنیفیه بود و در این دین اعلم مردم بشمار میرفت. حارث سفری بشام کرد و بر آل جفنه فرود آمد و اکرام و احترام یافت، و از رهبانان و احبار سؤالات کرد، ایشان او را بدین خود خواندند لکن حارث نپذیرفت و گفت من بر دین ابراهیم باشم. سپس، برای انجام اعمال عمره، به مکه رفت و زیدبن عمروبن نفیل را بدید و با وی سخن گفت. حارث میگفت: کسی بر دین ابراهیم جز من و زیدبن عمرو نباشد. و گویند او صفات پیغمبر (ص) و هجرت او را به یثرب از پیش می گفت، و او وقعهٔ بعاث را که پنج سال پیش از هجرت روی داد دریافته بود و چون پیغمبر (ص) بمدینه رفت، حارث بخدمت او شد و پرسید که مردمان را بچه چیز دعوت فرمایی پیغمبر (ص) برخی از شرائع اسلام را برای او ذکر فرمود حارث گفت: «ما احسن هذا و اجمله» لکن اسلام نیاورد و گفت در کار خود نگرم و باز گردم و پس از این پیوسته قوم خویش را به پیروی پیغمبر (ص) میخواند و میگفت «استبقوا الی هذا الرجل» و ده ماه پس از هجرت، و فات کرد و گویند چون حارث را مرگ فرا رسید پیغمبر (ص) کس بدو فرستاد و فرمود: «لااله الا اللََّه» گوی تا ترا بدان شفاعت کنم و گویند که در آن حال کلمهٔ توحید از او بشنیدند. و ابوعمر گوید در اسلام او نظر است و از ابن اسحاق روایت شده است که حارث بگریخت و بمکه رفت و تا سال فتح مکه، در آن جای، با قریش، ببود. ابو موسی بنقل از مستغفری و او بنقل از ابن جریح از عکرمه آرد که آیهٔ {/B«لاََ یَحِلُّ لَکُمْ أَنْ تَرِثُوا اَلنِّسََاءَ کَرْهاً» ۵-۱۱۴:۱۹/}(قرآن ۴/۱۹) در بارهٔ حارث و زن او، کبشة بنت معن بن عاصم، نازل شده است. و بنظر طبری، و جز او، منقول از ابن جریج آیه راجع به پسر حارث و کبشه {/B«وَ لاََ تَنْکِحُوا مََا نَکَحَ آبََاؤُکُمْ مِنَ اَلنِّسََاءِ» ۱-۸۴:۲۲/}(قرآن ۴/۲۲) است و گویند که این آیه دربارهٔ حارث و زن او کبشه، و پسر وی نازل گردیده است. و قصهٔ آن چنان است که حارث را زنی کبشه نام بود و چون وفات یافت، پسر او، زن پدر را خواستگاری کرد، زن بخدمت پیغمبر رفت و گفت حارث در گذشت و پسر او که از نکوکاران قبیله است مرا بزنی خواهد، پیغمبر خاموش ماند و پاسخی نفرمود و سپس آیهٔ: «ولا تنکحوا...» نازل گردید. گویند این اولین زن است که بر پسر شوهر خود حرام گردید. و از اشعار او است: و تکرمها جاراتها فیزرنها و تعتل من اتیانهن فتعذر. رجوع به کتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۷ ص ۱۵۸ و ۱۵۹ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن افلح. محدث است. و ابن معین گوید او ثقه نیست و ساجی و عقیلی او را از زمرهٔ ضعفا گفته اند. علی بن الحسین بن الجنید از وی روایت کند و او را ثقه خواند و ابن النجار ذکر او می آورد و مروان بن معاویه از او روایت دارد و حدیث «من صلی فی هذاالمسجد، یعنی مسجد قباء، کان له عدل عمرة» را محمدبن یحیی از طریق حارث از ابن عمر روایت کند. رجوع به لسان المیزان چ حیدرآباد ج ۲ ص ۱۴۷ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن اُقیش یا وقیش، عکلی عوفی، که او را حارث بن زهیربن اُقیش نیز گویند. از محدثین صحابه است. ابن ماجه، حدیثی در باب شفاعت، بسند صحیح، از وی روایت کند. ابن خزیمه نیز حدیث مزبور را، با حدیثی دیگر، در باب میتی که از او سه فرزند بجای ماند، روایت میکند. و بغوی صریحاً او را صحابی و صاحب سماع حدیث از رسول صلوات اللََّه علیه میگوید. رجوع به کتاب الاصابه چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۲۸۶ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن الازمع [ الهمدانی ]بن ابی تینه بن عبداللََّه بن مرابن مالک بن حرب بن حارث بن سعدبن عبداللََّه بن وداعة. ابن عبدالبرو عبدان او را صحابی گفته اند وی در اواخر روزگار معاویه وفات کرده است. و ابن شاهین او را تابعی میگوید و گوید درک جاهلیت نیز کرده است. ابن سعد نسب او را بنحو مذکور آورده و در طبقهٔ اولی از تابعین اهل کوفه شمرده است و گوید در اواخر زمان معاویه وفات کرد. بخاری نیز ذکر او کرده است ابن ابی حاتم و مسلم و ابن حبان و خلیفةبن خیاط او را در زمرهٔ تابعین ذکر میکنند. رجوع بکتاب الاستیعاب ج ۱ ص ۱۰۸ و رجوع به کتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۲ ص ۵۳ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن الأیهم. یکی از پادشاهان غسانی است که بیست و دو سال ملک رانده است. رجوع به مجمل التواریخ والقصص ص ۱۷۶ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن انس بن رافع انصاری. صحابی است و بگفتهٔ ابن اسحاق غزوهٔ بدر را دریافته است وی از بطن عبدالاشهل بن جشم بن الحرث بن الخزرج بن عمروبن مالک بن اوس است. حارث جنگ بدر را دریافته و در وقعهٔ احد بشهادت رسیده است. رجوع به عقدالفرید چ محمد سعید العریان ج ۳ ص ۳۲۶ و رجوع به کتاب الاصابه چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۲۸۶ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن انس بن مالک بن عبیدبن کعب الانصاری از بنی النبیت است. موسی بن عقبه گوید: او غزوهٔ بدر را دریافت. و ابو عمر گوید: شاید که این حارث همان حارث بن انس بن رافع باشد، لکن عسقلانی بطور قطع می گوید که این حارث بن انس غیر از حارث بن رافع انصاری است رجوع به کتاب الاصابه چ شرکة طبع الکتب العلمیة بمصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۲۸۷ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن انعم. محدث است و از بعض از تابعین روایت دارد ابن ابی حاتم او را مجهول میشمارد لکن ابن حبان وی را در زمرهٔ ثقات آورده است. رجوع به لسان المیزان چ حیدرآباد ج ۲ ص ۱۴۷ و ۱۴۸ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن اوس بن رافع بن امری ء القیس بن زیدبن عبدالاشهل الانصاری الأوسی الأشهلی. صحابی است. ابو معشر گوید او غزوهٔ بدر را دریافت و ابن لهیعه، بنقل از ابی الاسود، نام پدر او را «اشیم» می آرد. و بعضی او را همان حارث بن انس ابن رافع می شمارند. رجوع به کتاب الاصابه، چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۲۸۶ و ۲۸۷ و رجوع به حارث بن انس شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن اوس بن عتیک (عتاب) ابن عمروبن عبدالاعلم بن عامربن زعوراءبن جشم بن حارث بن خزرج الانصاری. صحابی است. قداح، در نسب انصار ذکر او آورده و ابن سعد گوید که او غزوهٔ احد، و غزوات پس از آن، را دریافته است و در وقعهٔ اجنادین بقتل رسیده است. رجوع به کتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۲۸۷ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن اوس ابن لوذان بن حارثةبن عدی انصاری اوسی. مکنی به ابو سعد. محدث است و طبری گوید که وفات او در سنهٔ ۹۴ هـ . ق. است. رجوع به کتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ و ج ۱ ص ۲۸۷ و ج ۷ ص ۸۴ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن اوس بن معاذبن النعمان الانصاری. صحابی و برادرزادهٔ سعدبن معاذ رئیس قبیلهٔ اوس است و گویند وی غزوهٔ خندق را دریافته است و مبنای این قول گفتهٔ عائشه است،که احمد از طریق علقمة بن وقاص از او نقل کند که گفت: «خرجت یوم الخندق فسمعت حسا فالتفت فاذا انا بسعدبن معاذ و معه ابن اخیه الحارث بن اوس یحمل مجنة» و ابوعمرو گوید حارث شاهد جنگ بدر نیز بوده است و در احد بشهادت رسیده ولی میان این دو قول، چنانکه عسقلانی هم متوجه است، منافات باشد. چه وقعهٔ احد مدتها پیش از خندق روی داد و آنکس که در احد شهید شده چگونه خندق را درک تواند کرد؟ و عسقلانی گوید نام او را در شهداء احد نیافته ام و «حارث بن اوس بن معاذ» را که ابن اسحاق در زمرهٔ شهداء احد آرد نمیگوید که وی برادرزادهٔ سعدبن معاذ است، بنابراین تواند بود که حارث شهید احد کس دیگر باشد. رجوع به کتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۲۸۷ و ج ۲ ص ۶۹ و ج ۷ ص ۱۹۲ و امتاع الاسماع ص ۱۰۸ و ۱۰۹ و ۲۵۲ و ۴۳۲ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن اوس ثقفی. بقول ابن سعد، صحابی است و گوید او غیر حارث بن عبداللََّه بن اوس است و ابوحاتم و بغوی و ابن حبان نیز همین عقیده دارند ولی بعضی گویند که این دو یکی باشند. و از کتاب استیعاب هم چنین بر می آید. حارث از مردم حجاز و ساکن طائف بود. و ولیدبن عبدالرحمن و عمروبن عبداللََّه بن اوس از وی روایت کنند. رجوع به کتاب استیعاب چ حیدرآباد ج ۱ ص ۱۱۲ و کتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۲۸۷ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن بدل السعدی، و نام او را حارث بن سلیمان، و یا سلیم بن بدل، و بقولی عبداللََّه بن الحارث بن بدل گفته اند. گروهی چون بغوی و مطین و باوردی و ابن شاهین او را در زمرهٔ صحابه آورده اند و از طریق معاذبن معاذ، و او بنقل از محمدبن عبداللََّه الشعیثی از حارث بن بدل روایت کنند که گفت: «شهدت [ مع ] النبی صلی اللََّه علیه و آله وسلم یوم حنین فانهزم اصحابه» بغوی، در معجم الصحابه در این قول تردید کند و گوید شعیثی این حدیث را سماع ندارد و کسی از صحابه را ندیده است و ابن عبدالبرّ، در استیعاب، بواسطهٔ ضعف شعیثی، که در این روایت منفرد است، و اضطراب در حدیث مذکور، آن را صحیح نمیداند و عسقلانی نیز با او موافق است و گوید حارث شرف صحبت نیافته و تابعی است و او را در زمرهٔ آنانکه درک صحبت نکرده و بغلط صحابی خوانده شده اند نام میبرد. و ابوزرعة دمشقی حارث را در طبقهٔ سوم از تابعین شامی بشمار آورده و گوید شعیثی از حارث روایت دارد و چون ابوحاتم (ابن ابی حاتم) را مسلم است که شعیثی هیچیک از صحابه را درک نکرده، گوید او را صحبت نیست و مجهول است. لکن ابن عساکر در تاریخ خود آورده است که حارث صحبت پیغمبر (ص) را درک کرده است. رجوع به کتاب الاستیعاب فی معرفة الاصحاب چ حیدرآباد ج ۱ ص ۱۰۸ و کتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۲ ص ۶۹ و لسان المیزان چ حیدرآباد ج ۲ ص ۱۴۷ و ۱۴۸ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن البرضاء. رجوع به حارث بن مالک بن قیس بن عوذبن جابر... شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن بسخر. ابن الندیم در قسمت «الکتب المؤلفه فی الطبیخ» گوید:« کتاب الطبیخ للحارث بن بسخر» رجوع به الفهرست ابن ندیم چ مصر ص ۴۴۰ و رجوع به عیون الانباء ج ۱ ص ۱۵۳ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن بلال مزنی، صحابی است. سیف، در فتوح آورده است که وی در زمرهٔ صحابه ای است که با خالدبن ولید بودند و چون خالد خواست که صحابه را میان خود و مثنی بن حارثة تقسیم کند او را با مثنی گذاشت و در جای دیگر میگوید که این حارث عامل پیغمبر (ص) بود بر نیمی از جدیلهٔ بنی طیّ. رجوع به کتاب الاصابه ج ۱ ص ۲۸۷ و ۲۸۸ و ج ۲ ص ۷۰ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن بیبة. مهتر مجاشع، از بنی تمیم، وی از جلساء و ندماء ملوک بود و فرزدق او را مدح گفته است. رجوع به تاج العروس، درب ی ب، شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن تبیع الرعینی. صحابی است. عبدالغنی بن سعید بنقل از ابی سعیدبن یونس، می آورد که حارث برسولی، بخدمت پیغمبر (ص) آمد و تا فتح مصر حیات داشت و در حرب فتح مصر حاضر بود، رجوع بکتاب الاصابة ج ۱ ص ۲۸۸ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن تمیم (ابو جزة) ابن ابی عمروبن امیَّةبن عبد شمس بن امیَّة الاموی. او از معمرین عرب است، در جاهلیت و صدر اسلام. واقدی و زبیر گویند که او در غزوهٔ بدر با مشرکین بود و سعدبن ابی وقاص وی را اسیر کرد. ابو حاتم سجستانی، در کتاب المعمرین از او نام میبرد و میگوید مردی گندمگون و بلند بالا و خشک اندام بود و روزی در پشت سر عمر نماز میکرد، عمر این آیت میخواند، {/B«کَأَنَّهُمْ خُشُبٌ مُسَنَّدَةٌ » ۱۱-۱۳۶۳:۴/}(قرآن ۶۳/۴) حارث گفت: یا ابن الخطاب آیا از من کنایت کنی! بخدای سوگند که دیگر در پشت سر تو نماز نگزارم. مرزبانی در معجم الشعرا آرد که وی آنقدر بزیست که تا پاهای وی از کار بیفتاد و خود او گوید: کبرت وابلتنی اللیالی و من یعش کما عشت یصبح ذا وساوس مقعدا و قصری وان عمرت عشرین حجة فناءُ ولا یبقی الزمان مخلدا. بلاذری گوید که عمر آنگاه که حارث مدح خالدبن ولید گفت او را نهی کرد و گفت: «ان حب الفخر مفسدة للدین» عسقلانی گوید: کسانی که راجع بصحابه کتاب کرده اند نامی از این حارث نبرده اند و حق این است که او درک صحبت رسول (ص) کرده است و پس از فتح مکه ایمان نیز آورده است چه پس از فتح مکه هیچ قرشی بدین بت پرستی باقی نماند و همهٔ آنان در حجةالوداع با رسول (ص) بودند و او در زمرهٔ آن دسته از مسلمین قریش بود که پس از فتح مکه ایمان آوردند، حارث تا زمان خلافت عمر بزیست. رجوع به کتاب الاصابه چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۳۰۸، شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن ثابت بن ثعلبةبن زید الانصاری، صحابیست. و چون ثعلبه را بلقب جدع میخواندند لذا حارث معروف به ابن الجدع شده است. پدر حارث، ثعلبه، در یوم الطائف، بدرجهٔ شهادت رسید و بقول ابن سعد دو پسر بنام حارث و عبداللََّه و یک دختر مسماة ام ایاس از او بر جای ماند رجوع به کتاب الاصابه چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۲ ص ۵۱ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن ثابت بن سعیدبن عدی بن عمروبن امری ء القیس ابن مالک الاغربن ثعلبةبن کعب ابن الخزرج بن حارث بن الخزرج الانصاری. صحابی است. ابن شاهین بنقل از شیوخ خود گوید که وی در غزوهٔ احد بشهادت رسید. و ابن عبدالبرّ، در استیعاب نام جد او را بجای «سعید» سفیان آورده است. رجوع بکتاب الاصابه ج ۱ ص ۲۸۸ و کتاب الاستیعاب فی معرفة الاصحاب ج ۱ ص ۱۰۸ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن ثابت بن عبداللََّه بن سعدبن امری ء القیس بن ثعلبةبن کعب ابن الخزرج، صحابی است. ابن شاهین از شیوخ خود آرد که او در غزوهٔ احد بشهادت رسید. ابن الاثیر گوید تواند بود که این حارث همان «حارث بن ثابت بن سعیدبن عدی» مذکور فقرهٔ قبل باشد و عسقلانی گوید این درست نیست چه در نسب یکی نیستند رجوع بکتاب الاصابه چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۲۸۸، شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن ثعلبةبن عمروبن جفنة. سومین ملوک آل جفنه، از غسانیان عرب و شام. مدت امارت او بیست سال بود. رجوع به مجمل التواریخ والقصص صص ۱۷۳ -۱۷۵ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن ثقف. محدث است. و از محمدبن سیرین روایت دارد و یحیی بن یمان و ابو داود حفری از او روایت کنند. و حفری گوید که حارث بنقل از حسین حدیث کند که مغاذ از رسول (ص) پرسید: ماهو کائن بعدک؟ پیغمبر (ص) فرمود: «یکون خلفا ثم یکون ملکا ثم یکون فتن یتبع بعضها بعضا». و همو گوید حدیث مسندی از حارث بیاد ندارم و آنچه روایت کند مراسیل و مقطعات است و ابن عدی و ابو حاتم نیز چنین گویند و ابن الجارود او را ضعیف میشمارد و ابن حبان وی را در زمرهٔ ثقات می آورد. رجوع بلسان المیزان چ حیدرآباد ج ۲ ص ۱۴۸، شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن ثوب، حافظ عبدالغنی مقدسی بغلط نام پدر او را اثوب گفته است و ابن ماکولا قول او را خطا شمرده است. وی تابعی است و درک صحبت امیرالمؤمنین علی علیه السلام کرده است رجوع به تاج العروس. در مادّهٔ ث وب شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن ثولاء [ ثِ ] محدث است و بغلط او را در زمرهٔ صحابه شمرده اند. عسقلانی گوید اینکه محمدبن عبیداللََّه بن المهاجر از حارث ابن ثولاء روایت کند که گفت: «شهدت مع رسول اللََّه صلی اللََّه علیه و آله و سلم یوم حنین» درست نیست و حدیث مزبور مربوط به حارث بن بدل سابق الذکر است. رجوع بکتاب الاصابه چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۲ ص ۷۰ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن جارودالتیمی. محدث است و از حسین بن علی علیهماالسلام روایت کند. رجوع بلسان المیزان چ حیدرآباد ج ۲ ص ۱۴۸ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن جبلةبن حارث. پنجمین از غسانیان است و مدت امارت او ده سال بود. و ماریهٔ ذات القرطین بنت عمروبن جفنه مادر اوست، و ببلقا می نشست و حفیر را او پی افکند و هم بنائی میان قصر اشراف و دعجان کرده است. رجوع به مجمل التواریخ والقصص ص ۱۷۵ و ص ۱۷۶، و رجوع به حبط ج ۱ ص ۱۹، شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن جران. رجوع به عیون الاخبار ج ۲ ص ۴۵ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن جعده. شاعری ایرانی است و نام اصلی او هرمزان است او بعربی شعر میگفت. او راست: هم [ ای الفرس ] ملکوا جمیع الناس طرّا و هم ربقوا هرقلا بالسواد و هم قتلوا ابا قابوس عصبا و هم اخذوا البسیطة من ایاد.
[ رِ ] (اِخ) ابن جمازبن مالک بن ثعلبةبن عتبان، حلیف بنی ساعده. صحابی است، طبری گوید او درک غزوهٔ احد کرد و ابن شاهین نیز بنقل از شیوخ خود، گوید وی برادر کعب بن جماز است. رجوع بکتاب الأصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۲۸۸ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن جمهان. محدث است. و از مردی موسوم به علی روایت میکند و شیخ طوسی نام این دو کس را در زمرهٔ رجال شیعه آورده است. رجوع به لسان المیزان چ حیدرآباد ج ۲ ص ۱۴۹ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن جندب العبدی. مردی از وفد بنی عابس بن عوف، از بطن عبدالقیس، بخدمت رسول میباشد و وی آنگاه که بشرف رؤیت رسول (ص) رسید اسلام آورد. رجوع بکتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۲۸۸ و ج ۳ ص ۲۳۶ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن جنید العبدی. اسماعیلی او را در زمرهٔ صحابه آورده و از او روایت کرده اند که گفت پیغمبر (ص) مرا فرمود: «ایاکم والجدال فان الجدال لایدل علی خیر» رجوع به کتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۲۸۸، شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن حارث الازدی. صحابی است و از پیغمبر (ص) روایت دارد. با وردی و طبرانی و جز آنان از طریق عبادةبن نسی از عدی بن هلال سلمی از او روایت دارند رجوع به کتاب الاستیعاب چ حیدرآباد ج ۱ ص ۱۰۹ و کتاب الاصابه چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۲۸۸ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن حارث الاشعری الشامی. مکنی به ابی مالک، صحابی است و ابوسلام اسود، ممطور حبشی، منفرداً از او روایت کند و گروهی او را با ابومالک اشعری که به کنیهٔ خود مشهور و در نام او اختلاف است، خلط کرده اند و این ابو مالک به اسم معروف است و از ابومالک دیگر که به کنیة شهرت دارد متأخر است، چنانکه ابوسلام از وی سماع داشته است. رجوع به کتاب الاستیعاب چ حیدرآباد ج ۱ ص ۱۰۹ و کتاب الاصابة چ مصر ج ۱ ص ۲۸۸ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن حارث الغامدی. مکنی به ابو مخارق. صحابی است و از پیغمبر (ص) روایت دارد. ابن السکن و ابوالقاسم بن عیسی او را در زمرهٔ حمصیها می آورند. و روایت «الفردوس سرةالجنة» و «خمری علیک نحرک» از اوست. سلیم بن عامر و خالدبن سعدان [ در اصابهٔ معدان ] و شریح بن عبید و ولیدبن عبدالرحمن الجرشی از وی روایت آرند. و گویند وی وقعهٔ راهط را دریافته است. رجوع بکتاب الاستیعاب چ حیدرآباد ج ۱ ص ۱۰۹ و کتاب الاصابه چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۲۸۹ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن حارث شامی. صحابیست و بعضی او را همان حارث بن الحارث الغامدی سابق الذکر میشمارند. رجوع به کتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۲ ص ۷۰ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن حارث بن قیس بن عدی بن سعدبن سهم بن عمروبن مصیص القرشی السهمی. صحابی است. ابوالاسود بنقل از عروة وابو حذیفهٔ بخاری، در المبتداء و ابن اسحاق و گروهی دیگر او را در زمرهٔ شهدای اجنادین گفته اند و سیف، در فتوح، او را از شهدای یرموک می شمارد. و ابن عساکر در تاریخ کبیر خود گوید بعضی او را از شهدای وقعهٔ فحل دانند ابن عبدالبر گوید حارث بن قیس با پدر و دو برادر خود، بشر و معمر بحبشه هجرت کردند و بلاذری نیز هجرت آنان را به حبشه نقل میکند ولی در آن شک دارد. رجوع به کتاب الاستیعاب چ حیدرآباد ج ۱ ص ۱۰۸ و کتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۲۸۹ و تهذیب تاریخ کبیر ابن عساکر ج ۳ ص ۴۳۶ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن حارث ابی کلدةبن عمروبن علاج الثقفی. او پسر حارث بن کلدهٔ طبیب و حکیم معروف عرب و از اشراف و بزرگان قوم خود بود و در زمرهٔ {/B«اَلْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ ۱۰-۱۱۹:۶۰/}(قرآن ۹/۶۰)» بوده است رجوع به کتاب الاستیعاب چ حیدرآباد ج ۱ ص ۱۰۸ و ص ۱۰۹ و کتاب الاصابه چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۲۸۹ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن حاطب بن حارث بن معمربن حبیب بن وهب بن حذافةبن جمح القرشی الجمحی. صحابی است و از پیغمبر (ص) روایت دارد و روایت او را ابوداود و نسائی ضبط کرده اند و در نص حدیث او آمده است که «عهد الینا رسول اللََّه صلی اللََّه علیه و آله و سلم» بنابراین ابن حبان که وی را در زمرهٔ تابعین شمرده مشتبه است. چنانکه ابن عبدالبر و زهری می آورند پدر حارث بحبشه هجرت کرده و حارث و برادر او محمد در حبشه زاده اند و حارث از محمد بزرگ تر است و از گفتهٔ مصعب چنین بر می آید که تولد حارث پیش از هجرت بحبشه و مولد محمد در آنجا بوده است. مصعب زبیری گوید که حارث عامل مروان بر مدینه ونیز عامل پسر او، عبدالملک بمکه بود و حسین ابن حارث و جز او از وی روایت کنند. رجوع بکتاب الاستیعاب چ حیدرآباد ج ۱ ص ۱۰۹ و کتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۲۸۹، شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن حباب بن الأرقم بن عوف بن وهب انصاری قاری، مکنی به ابومعاذ. صحابی و برادر مادری جاریة (حارثة)بن النعمان است. عدوی و ابن شاهین، بنقل از شیوخ خود، آرند که او درک غزوهٔ احد کرد و گویند در وقعهٔ جسر ابوعبید بشهادت رسید. و ابن سکن گوید در خلافت عمر وفات یافت. رجوع به کتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۲۸۹ و ص ۲۹۰ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن حبان بن ربیعةبن دعبل بن انس بن خزیمة (جبلة)بن مالک بن سلامان بن اسلم اسلمی، صحابی است. ابن الکلبی و ابن جریر و ابن شاهین گویند او درک غزوهٔ حدیبیه کرده است. رجوع به کتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۲۹۰ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن حبیب بن خزیمةبن مالک بن حنبل بن عامربن لؤی القرشی العامری صحابی است و خلیفةبن الخیاط او را از آن دسته از صحابه که بمصر رفتند می شمارد. حارث در افریقیه، با معبدبن العباس بن عبدالمطلب بود و در آن جا بقتل رسید. رجوع به کتاب الاصابه چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۲۹۰ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن حبیش. از رواة است.
[ رِ ] (اِخ) ابن حجربن نعمان. یکی از ملوک غسانی است او بیست و شش سال پادشاهی کرد. رجوع به مجمل التواریخ والقصص ص ۱۷۶ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن حرمل بن تغلب بن ربیعهٔ حضرمی، و بقولی رهاوی، تابعی و محدث است و از علی علیه السلام و عبداللََّه بن عمروبن العاص روایت کند، عبدالرحمن تنوخی گوید که او عهده دار قضاء شام بود. ابن سمیع او را در زمرهٔ طبقهٔ دوم از تابعین شام آورده و ابن منده گوید که او قدری بود. و بعضی او را بغلط مصری دانسته اند. رجوع به تهذیب تاریخ کبیر ابن عساکر چ شام سنهٔ ۱۳۳۱ ج ۳ ص ۴۳۶ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن حزن هلالی. پدر میمونة ام المؤمنین زوجهٔ رسول صلوات اللََّه علیه است.
[ رِ ] (اِخ) ابن حسان بن کلدهٔ بکری. و بقولی ربعی، ذهلی. و بعضی او را حارث بن یزیدبن حسان، و برخی حریث بن حسان، گفته اند. وی از بطن بنی ذهل بن شیبان است. ابووائل و سماک بن حرب و ایادبن لقیط از او روایت آرند. بغوی گوید حارث ساکن بادیه بود و طبرانی بنقل از طریق سماک بن حرب گوید آنگاه که حارث بدرک صحبت پیغمبر(ص) نائل آمد زنی بحبالهٔ نکاح آورد و عرب را رسم چنان بود که داماد باید تا چند روز در خانه ماند، در این امر با وی سخن گفتند او گفت:«واللََّه ان امرأةً تمنعنی من صلاة الغداة فی جمع لا مرأة سوء» و یا بروایت خود او، آنگاه بخدمت رسول (ص) رسیده است که رسول صلوات اللََّه علیه عمروبن العاص را بغزوهٔ سلاسل فرستاده بود. عسقلانی حدس میزند که حارث بن حسانی را که احنف پس از فتح خراسان، بسرخس فرستاد همین حارث است. رجوع به کتاب الاستیعاب چ حیدرآباد ج ۱ ص ۱۰۹ و کتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۲۹۰ شود. و در الاعلام زرکلی آمده است: ابن حسان ذهلی بکری از شرفا و سادات و فرمانروایان و شجعان صحابه است او وقعهٔ جمل را درک کرده است و در این جنگ، در سنهٔ ۳۶ هـ . ق. با پسر و پنج تن از کسان خود کشته شد. رجوع به الاعلام زرکلی ج ۱ ص ۲۰۱ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن حصیرهٔ ازدی محدث است. (تاج العروس).
[ رِ ] (اِخ) ابن حضیرة از بطن بنونمربن عثمان بن نصربن زهران است و از ابومریم، حذیفةبن عبداللََّه، روایت کند. رجوع به عقد الفرید محمد سعید العریان ج ۳ ص ۳۳۵ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن الحکم بن العاص بن امیةبن عبد شمس اموی، برادر مروان بن حکم است.
[ رِ ] (اِخ) ابن حِلَّزَة الیشکری الوائلی. شاعری جاهلی، و یکی از فحول شعرا و اصحاب معلقات است. ابوعبیده گوید بهترین شعرا که دارای قصائد طوالند سه تن باشند؛ عمروبن کلثوم و حارث بن حلزه و طرفةبن العبد. و او ابرص بود و در فخر بدان پایه بود که بدو مثل زنند و «افخر من حارث بن حلزة» گویند. اصمعی گوید حارث معلقهٔ خود را که عادةً آن را قصیدهٔ ششم از معلقات میشمارند و بمطلع: آذنتنا ببینها اسماء رب ثاو یمل منه الثواء. است، در ۱۳۵ سالگی در پیشگاه عمروبن هند به کمان و یا نیزهٔ خود تکیه کرده، ارتجالاً، بگفته است و چنان گرم گفتار خود بوده که سنان نیزه به تن او فرو شده و وی درد آن درنیافته است و گویند مبروصین را پیش عمرو راه نمی دادند و چون حارث ابرص بود اجازهٔ رفتن نزد عمرو نداشت روزی در پس قبهٔ عمرو قصیدهٔ خود را بخواند و عمرو بشنید و حارث را نزد خود طلبید ابو عمرو شیبانی به ارتجال این قصیده در یک موقف پیوسته در شگفت بود و می گفت اگر آن را در یک سال نیز می گفت بأسی بر او نبود. صولی گوید: تأهّب سفر و جمع وسائل آن را بهتر از این گفتهٔ حارث وصف نتوان کرد: اجمعوا امرهم عشاءً فلما اصبحوا اصبحت لهم ضوضاءُ من منادِ و من مجیب و من تص هالِ خیلِ خلال ذاک رُغاءُ. گویند بکربن وائل و تمیم بن مر نزد ملکی از ملوک عرب حضور یافتند و میان آن دو مفاخرة و منازعة در گرفت و تخم بغضاء و عداوت بین بکرو تمیم از آن روز کشته شد تا آنجا که با بهانه ای جزئی جنگ بیست چهارساله ای میان آنان برپا شد و حارث در این معنی گوید: قرّ بی یا خَلَیّ ویحک درعی لقحت حربنا و حرب تمیم اخوة قَرّ شوا الذنوب علینا فی حدیث من دهرهم و قدیم طلبوا صلحنا ولات اوانِ ان ما یطلبون فوق النجوم. و او راست: لمن الدیار عفون بالحبس آیا تهاکمهارق الفرس لا شی ء فیها غیر اصورة سفع الخدود یلحن فی الشمس و غیر آثار الجیاد باع راض الجماد و آیة الدعس فحبست فیها الرکب احدس فی کل الأمور و کنت ذاحدس. * لا أعرفنّک ان ارسلت قافیة تلقی المعاذیر ان لم تنفع العذر ان السعید له فی غیره عظة و فی التجارب تحکیم و معتبر. * واذکروا حلف ذی المجاز و ماقُ دّمَ فیه العهود والکفلاء حذر الخون والتعدی وهل تن قض ما فی المهارق الاهواء. * و نیز او راست: یا ایها المزمع ثم انثنی لا یثنک الحازی ولا الشاحج و لا قعید اعضب قرنه هاج له من مرتع هائج بینا الفتی یسعی و یُسعی له تاح له من امره خالج یترک ما رَفَّحَ من عیشه یعبث فیه همج هامج قلت لعمر و حین ارسلته و قد حبا من دوننا عالج لا تکسع الشول باغبارها انک لا تدری من الناثُج و اصبب لاُِضیافک البانها فأنّ شرّاللبن الوالج. و جاحظ آرد که ابوعبیده گفته است قسمتی از این اشعار مصنوع است. و هم از اوست: و هم زباب حائر لا تسمع الآذان رعدا. و از اشعار اوست که بدان مثل زنند: عش بجد لایضرک النوک ما او تیت جدا والنوک خیر فی ظلال العیش ممن عاش کدا. وفات حارث در حدود سنهٔ ۵۰ پیش از هجرت (مطابق سال ۵۷۰ م.) بوده است. رجوع به الشعر والشعراء ابن قتیبه چ مصر سنهٔ ۱۹۳۲ م. ص ۵۳ و عیون الاخبار ابن قتیبه ج ۲ ص ۹۵ و ۹۶ البیان والتبیین ج ۲ ص ۳۱ و ۸۶ و ج ۳ ص ۶ و ۱۸۴ و رجوع به عقدالفرید چ محمد سعیدالعریان ج ۲ ص ۱۵۱ و ج ۳ ص ۳۰۹ و ج ۶ ص ۱۲۰ و قاموس الاعلام ترکی و رجوع به الموشح ص ۷۷ و ص ۲۳۳ و الاعلام زرکلی ج ۱ ص ۲۰۱ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن حوطب اللیثی. او بروز صفین، آنگاه که علی علیه السلام بر منبر بود، برخاست و گفت: گمان بری که ما طلحه و زبیر را گمراه دانیم؟ علی (ع) گفت یا حار، انه ملبوس علیک، ان الحق لایعرف بالرجال، فاعرف الحق فالحق تعرف اهله. رجوع به البیان والتبیین ج ۳ ص ۱۳۶ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن خالد قرشی. صحابی است. ابن منده گوید که هشیم از عبدالرحمن عدوی، و عبدالرحمن از ابن الاشعث و ابن الاشعث از حارث، روایت کند. و ابن الاثیر گوید: شاید او همان حارث بن خالدبن صخر باشد. رجوع به کتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ص ۲۹۰ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن خالدبن صخربن عامربن کعب بن سعدبن تیم بن مرهٔ قرشی تیمی. از صحابهٔ متقدمین در اسلام است وی در مکه بسعادت قبول اسلام نائل آمد ابن اسحاق و دیگران، او را در زمرهٔ هجرت کنندگان بحبشه آرند ابن عابد از طریق عطاء خراسانی از عکرمه و عکرمه بنقل از ابن عباس، آرد که حارث با جعفربن ابیطالب بحبشه هجرت کرد. و ابن ابی شیبه از طریق موسی بن عبیده روایت کند که حارث از مهاجرین است. ابن اسحاق و ابن عبدالبر گویند که او با زن خود، ریطه دختر حارث بن جبیلةبن عامربن کعب بن سعدبن تیم بن مرة به حبشه رفت و او را، از این زن، در آنجا، چهار فرزند آمد: «موسی و زینب و ابراهیم و عایشه» که به بنی الحارث معروفند، و هر چهار هم در حبشه وفات کردند، و مصعب زبیری و دیگران گویند، آنگاه که حارث با فرزندان، از حبشه، به حجاز میرفت در راه از آبی بیاشامیدند و بمردند و چون حارث بمدینه آمد پیغمبر (ص) بنت عبدیزیدبن هاشم بن عبدالمطلب ابن عبدمناف را بحبالهٔ نکاح او در آورد. محمدبن ابراهیم بن حارث تیمی محدث مدنی از احفاد او است. رجوع به کتاب الاستیعاب چ حیدرآباد ج ۱ ص ۱۱۰ و کتاب الاصابه چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۲۹۰ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن خالدبن العاصی بن هشام بن المغیرةبن عبداللََّه بن مخزوم معروف بحارث مخزومی. شاعری است ظریف، غزل سرا، از قریش و او در اواخر زمان عمربن ابی ربیعة شهرت یافت و در شعر بر طریق او میرفت وی عاشق عائشه دختر طلحه بود و بدو تشبیب میکرد و او را با وی حکایات بسیار است. حارث از عائشه روایت دارد وزرارةبن مصعب از او روایت کند. بعضی گفته اند که او از دست معاویه ولایت مکه یافته است و این درست نیست بلکه پدر او، خالد، از جانب عثمان ولایت مکه داشت و چون عثمان کشته شد امیرالمؤمنین علی علیه السلام او را از امارت مکه عزل فرمود. و یزیدبن معاویه حارث را ولایت مکه داد، بروزگار عبداللََّه بن الزبیر. او راست: سابکی و ما لی غیره من معول علیک و ما لی غیر حبک من جرم لعل انسکاب الدمع ان یذهب الاسی و یشفی مما فی الضمیر من السقم. و وی در آخر از دست عبدالملک امارت مکه داشت. وفات حارث در حدود سنهٔ ۸۰ هـ . ق. بمکه بود. رجوع به الموشح مرزبانی ص ۲۰۹ و ۲۱۰ و عقدالفرید ج ۱ ص ۲۱۷ و تهذیب تاریخ کبیر ابن عساکر چ شام سنهٔ ۱۳۳۱ ج ۳ ص ۴۳۸ و الاعلام زرکلی ص ۲۰۱ و ۲۰۲ و البیان والتبیین ج ۲ ص ۲۲۰ و عیون الاخبار ج ۱ ص ۱۹۷ و قاموس الاعلام ترکی شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن خدان. از سخنان اوست: الفتنة! فانها تقبل بشبهة و تدبر ببیان، وانّ المؤمن لا یلسع من جحر مرتین. و هم او گفت: اتقوا عصبا تاتیکم من الشام کانها دلاء قد انقطع و ذمها. رجوع به البیان والتبیین ج ۲ ص ۱۴ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن خرار (؟) الخزاعی. مکنی به ابومالک. صحابی است. رجوع به قاموس الاعلام شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن خزمةبن عدی بن ابی غنم بن سالم بن عوف بن عمروبن عوف بن الخزرج الاشهلی الانصاری. طبرانی، در کتاب الاصابة فی تمییز الصحابة گوید: کنیت وی ابوبشر و بقول ابن عبدالبر مکنی به ابو خزمه است و بنا بقول صاحب عقدالفرید و طبرانی از بطن نوفل میباشد. موسی بن عقبه و ابوالاسود، بنقل از عروة، گویند که حارث وقعهٔ بدر را دریافته است طبری گوید که حارث در وقعهٔ بدر و احد و خندق و وقایع دیگر حاضر بود. ابن منده باسنادی ضعیف از او روایت کند که پیغمبر در روز دوشنبه مبعوث گردید. ابن ابی داود، در کتاب المصاحف، بروایت از ابن اسحاق و او بنقل از یحیی بن عباد و یحیی بنقل از پدر خود عبادبن عبداللََّه بن الزبیر، آرد که حارث پیش عمر آمد و این دو آیه آخر سورهٔ براءة: {/B«لَقَدْ جََاءَکُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِکُمْ عَزِیزٌ عَلَیْهِ مََا عَنِتُّمْ حَرِیصٌ عَلَیْکُمْ بِالْمُؤْمِنِینَ رَؤُفٌ رَحِیمٌ ...۱-۱۴۹:۱۲۸/} {/B«رَبُّ اَلْعَرْشِ اَلْعَظِیمِ »۱۴-۱۶۹:۱۲۹*/} بیاورد. عمر او را گفت: آیا دیگری از اصحاب نیز این آیات روایت کرده است حارث گفت: بخدای سوگند ندانم، لیکن شهادت میدهم که آنها را از پیغمبر شنیدم و بحافظه سپردم. عمر گفت من نیز شهادت میدهم که آنها را از پیغمبر (ص) شنیده ام. و اگر سه آیت بود از آن سوره ای جدا میکردم سوره های قرآن را بنگرید و این دو آیه بیکی از آنان بیفزائید عباد گوید من آنها را بسورهٔ براءة افزودم. و پیغمبر (ص) وی را با ایاس بن البکیر مواخات داد. ابن عبدالبر از ابوعمر آرد: آنگاه که ناقهٔ پیغمبر (ص) در غزوهٔ تبوک، گم شد منافقان گفتند آنکه جای اشتر خود نداند چگونه از آسمانها آگاهی دهد پیغمبر (ص) فرمود: «انی لااعلم الا ما علمنی اللََّه و قد اعلمنی بمکانها و دلّنی علیها و هی فی الوادی فی شعب کذا حبسها شجرة فانطلقوا حتی تأتونی بها» و گروهی به آوردن اشتر برفتند، حارث اشتر را بدید. زمام وی بدرختی بند شده و آن را بخدمت حضرت آورد. در کتاب الاصابه بنقل از طبری آمده است که حارث در سنهٔ ۴۰ هـ . ق. در ۶۷ سالگی، در مدینه، درگذشت. رجوع به کتاب المصاحف ابن ابی داود چ لیدن سنهٔ ۱۹۳۷ ص ۳۰ و عقدالفرید ج ۳ ص ۳۳۰ و کتاب الاستیعاب چ حیدرآباد ج ۱ ص ۱۱۰ و کتاب الاصابه چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۲۹۱ و امتاع الاسماع مقریزی شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن خزیمه. مکنی به ابی خزیمه صحابی انصاریست. ابن عبدالبراو را غیر از ابوخزیمةبن اوس بن زیدبن اصرم... انصاری، متوفی در خلافت عثمان شمارد و گوید این دو مرد هر دو از انصارند لیکن یکی خزرجی و دیگری اوسی است. رجوع به کتاب الاستیعاب چ حیدرآباد ج ۱ ص ۱۱۰ و ج ۲ ص ۶۳۸ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن خفاف بن ایماءبن رخصة الغفاری. بخاری گوید صحابیست. رجوع به کتاب الأصابة چ مصر ج ۱ ص ۲۹۱ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن خلیفه مکنی به ابوالعلا. محدث است. عسقلانی در لسان المیزان آرد که ابو حاتم مختصراً از او ذکر کند و من حدیثی از او در فوائد ابوالعباس بن نجیح دیدم که ابراهیم بن عبدالرحیم از او روایت کرده است. حارث از سعید روایت دارد. رجوع به لسان المیزان چ حیدرآباد ج ۲ ص ۱۴۹ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن الذهلی. شاعری است عرب که از شعر او در الحماسه آمده است. او راست: قومی هُمْ قتلوا اُمیمَ اخی فاذا رمیت یصیبنی سهمی ولئن عفوت لا عفون جلالا و لئن قرعت لا وهنن عظمی.
[ رِ ] (اِخ) ابن راشد الناجی. ابوالحسن مدائنی و سیف بن عمر او را در زمرهٔ آنانکه درک خدمت رسول کرده لیکن در خلافت عثمان اسلام آورده و بر بعضی بلاد ایران حکومت یافته اند آورده. و گویند آنگاه که اهل عمان مرتد شدند او سالاری عبدالقیس داشت و صیحان بن صوحان با او بود. رجوع به کتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۲۹۱ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن رافع. عسقلانی آرد که عبداللََّه مروزی بسماع از ابن سیار گوید که حارث از صحابه بود و در وقعهٔ احد بشهادت رسید. رجوع به کتاب الاصابه چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۲۹۱ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن رافع بن مکیث الجهنی. محدث است و گروهی او را صحابی گفته اند و ابوموسی از طریق بقیه از عثمان بن زفر و او از محمدبن خالدبن رافع بن مکیث و او از عم خود حارث بن رافع آرد که پیغمبر (ص) گفت: «حسن الملکة نماء و سوء الخلق شؤم» و او را روایتی است از جابر. رجوع به کتاب الاصابه چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۲ ص ۷۰ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن رافع بن مکیث الجهنی. محدث است و گروهی او را صحابی گفته اند و ابوموسی از طریق بقیه از عثمان بن زفر و او از محمدبن خالدبن رافع بن مکیث و او از عم خود حارث بن رافع آرد که پیغمبر (ص) گفت: «حسن الملکة نماء و سوء الخلق شؤم» و او را روایتی است از جابر. رجوع به کتاب الاصابه چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۲ ص ۷۰ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن ربیع بن زیادبن سفیان بن عبداللََّه بن ناشب بن هدم بن عودبن قطیعةبن عبس عبسی صحابی و یکی از نه تن وفد بنی عبس است که بخدمت پیغمبر رسیدند و پیغمبر آنها را دعای خیر کرد و فرمود «ابغونی لکم عاشراً اعقد لکم». رجوع به کتاب الاصابه چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۱۵۵ و ص ۲۹۱ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن ربیعةبن زیدبن عوف بن عامربن ذهل بن ثعلبة الذهلی. او زمان پیغمبر (ص) را درک کرده و بواسطهٔ بیتی که گفته است او را بلقب کلح میخواندند. مرزبانی، در معجم الشعرا، ذکر او آورده و گوید حارث مخضرم است و در فتحها شرکت داشته است. رجوع به کتاب الاصابه چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۲ ص ۵۳ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن رحیل محدث است و از پدر خود روایت دارد ابن حجر در لسان المیزان او را مجهول گفته و ابن حبان او را از ثقات شمرده است. رجوع به لسان المیزان چ حیدرآباد ج ۲ ص ۱۴۹ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن زمعةبن الاسود. یکی از پنج تنی است که نخستین بار ردّه آورده اند. رجوع به امتاع الاسماع ص ۲۰ و ص ۸۱ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن زهیر. از بزرگان بنی عبس است و در یوم النفرات، که بنی عامر بر بنی عبس تاختند با پدر و برادر خود ورقاء حضور داشت. و در یوم الهباءة که بنی عبس بر ذبیان تاختن گرفتند نیز شرکت داشت. رجوع به عقدالفرید ج ۶ ص ۵ و ۶ و ۲۳ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن زهیربن اقیش العکلی. صحابی است. گویند پیغمبر(ص) بدو و قوم او نامه کرد و اول نامه این است: «بسم اللََّه الرحمن الرحیم هذا کتاب من محمد النبی، رسول اللََّه، لبنی اقیش، اما بعد...» رجوع بکتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۲۹۲ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن زیاد محدث است و از انس بن مالک روایت دارد و ابو نعیم از او روایت کند. گروهی او را ضعیف و مجهول گفته اند. رجوع به لسان المیزان چ حیدرآباد ج ۱ ص ۱۴۹ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن زیاد انصاری ساعدی. صحابی است و درک غزوهٔ بدر کرده است. احمد و ابوداود در فضائل انصار و ابن ابی خیثمه و بخاری در تاریخ و بغوی و بعض دیگر از طریق عبدالرحمن بن غسیل از جمرةبن ابی اسید، از او روایت کنند که گفت: بروز خندق پیغمبر را دیدم آنگاه که با مردم بر هجرت بیعت میکرد. گفتم: یا رسول اللََّه با این مرد بر هجرت بیعت کن. حضرت فرمود او کیست؟ گفتم حوطبن یزید پسرعم من. حضرت فرمود:«انکم معاشر الانصار لاتهاجرون الی احد و لکن الناس یهاجرون الیکم» ابن قانع، این حارث را با حارث بن عمرو اشتباه کرده و او را خال براءبن عازب گفته است. رجوع بکتاب الأصابه چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۲۹۲ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن زیاد شامی. بغوی گوید وی صحابیست. ابن عساکر گوید او صحابی نیست و حتی درک زمان رسول نکرده است. ابن حبان حارث را از ثقات تابعین گفته است. رجوع بکتاب الاصابه. چ مصر. سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۲ ص ۷۱ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن زیاد شیبانی کوفی. مکنی به ابوالعلاء در رجال شیخ طوسی (متوفی ۴۶۰ هـ . ق.) از صحابهٔ امام جعفر صادق (ع) شمرده شده است. و گوید از وی روایت هست. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۲۴۴).
[ رِ ] (اِخ) ابن زید صحابیست. رجوع بقاموس الاعلام ص ۱۹۰۸ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن زید از بزرگان قبیلهٔ ذبیان. او به «یوم الیعمریه» بدست عبسیها بقتل رسید. رجوع بعقدالفرید. ج ۶ ص ۲۱ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن زیدبن حارثه بن معاویةبن ثعلبة ابن حذیمةبن عوف بن بکربن عوف بن انمار. مکنی به ابی عتاب. صحابی است. وی در سنهٔ ۲۱ هـ . ق. کشته شد. رجوع به کتاب الأصابه چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۲۹۲ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن زیدبن العطاف بن ضبیعةبن زید ابن مالک بن عوف بن عمروبن مالک بن اوس انصاری اوسی صحابی است. ابن منده و ابو نعیم ذکر او آورده اند. رجوع بکتاب الاصابة. چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۲۹۲ شود.
[ رِ ] ابن زیدالربعی. صحابی است. رجوع به قاموس الاعلام شود. حارث بن زیدبن حارثة ربعی عبدی. (اِخ) ابوموسی او را از صحابه شمرده گوید: کنیهٔ وی ابوعتاب است. و بسال بیست و یک هجرت کشته شد. مامقانی. شمارهٔ ۲۰۰۵.
[ رِ ] (اِخ) ابن سامةبن لوی. رجوع به بلوغ الارب آلوسی ج ۲ ص ۵۳ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن سدوس. او را بیست و یک فرزند نرینه بود. (منتهی الارب) و بنوالحارث رهط خالدبن معمّرند. رجوع به البیان والتبیین ج ۳ ص ۷۴ و عیون الاخبار ج ۱ ص م و بلوغ الارب آلوسی ج ۴ ص ۴۱۴ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن سرارالخزاعی. طبرانی گوید: او صحابیست و ابن حجر گوید او همان حارث بن ابی ضرار است. رجوع بکتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۲ ص ۷۱ و به حارث بن ابی ضرار سابق الذکر شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن سُراقة. محدث است. شیخ طوسی او را در زمرهٔ رجال شیعه آرد و گوید از اصحاب علی (ع) بود. رجوع به لسان المیزان چ حیدرآباد ج ۲ ص ۱۴۹ شود. ابن منده و ابونعیم و ابن اثیر وی را در زمرهٔ صحابه آورده گویند انصاری و از بنی عدی بن نجار باشد و در بدر کشته شده است لیکن کشته شدن در بدر با صحابه علی بودن منافات دارد. مامقانی ج ۱ ص ۲۴۴ و ۲۴۵ و رجوع به حارث (بعد ازین فقره) شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن سراقةبن حارث الانصاری النجاری. صحابی است و ابوالاسود بنقل از عروة او را از شهیدان بدر شمرده است و بعضی گویند نام او حارثةبن سراقة است نه حارث و شاید که او را برادری بنام حارث بوده است. رجوع بکتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۲۹۲ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن سُریج التمیمی از شجعان و بزرگان ساکن خراسان بوده است. وی در سنهٔ ۱۱۶ هـ . ق. بر امیر خراسان خروج کرد و جامهٔ سیاه پوشید و مردم را به احیای دین و کتاب خدا و سنت پیغامبر و بیعت با رضی بخواند و از اطاعت هشام بن عبدالملک (از خلفای بنی مروان) سرباز زد و بسوی فاریاب رفت، و از فاریاب روی ببلخ آورد و در این هنگام حکومت بلخ نصر سیار داشت. وی با ده هزار سپاهی بمقابله حارث که چهار هزار سپاهی همراه داشت، شتافت ولی پایداری نتوانست و راه گریز پیش گرفت، حارث او را تعقیب کرد و ببلخ در آمد و نصر از آن شهر بدررفت. حارث او را رها کرد و مردی را، از فرزندان عبداللََّه بن خازم به حکومت بلخ گماشت، و پس از آن بر جوزجان و طالقان و مروالروذ استیلا یافت و کار وی بالا گرفت، و گویند که شمارهٔ لشکریان او به شصت هزار رسید. سپس روی بمرو آورد، عاصم بن عبداللََّه بجنگ او پرداخت، شکست بر سپاه حارث افتاد و بسیاری از سپاهیان او در نهرها غرق شدند و بیش از سه هزار لشکری با وی نماند. و از آنجا ببلاد ترک رفت و دوازده سال بماند. نصر سیار، امیر خراسان، امان یزیدبن ولید را برای او فرستاد و او را به بازگشت بخراسان دعوت کرد. حارث در جمادی الاخرة سنهٔ ۱۲۷ بمرو بازگشت. نصر سیار آنچه از حارث ستده بود باز داد و او را روزانه پنجاه درهم مقرر داشت و خواست که او را به حکومت گمارد و صدهزار دینار دهد. حارث نپذیرفت و او را پیغام فرستاد که مرا با دنیا و لذت آن کاری نیست و از توخواهم که به کتاب خدا و سنت رسول کار کنی و مردم نیکوکار بکار گماری و اگر چنین کنی ترا یاری کنم و با دشمنان تو جنگ کنم و به کرمانی پیغام فرستاد که اگر نصر، بکتاب و سنت عمل کند او را یاری کنم و اگر چنان نکرد و تو دادگری پیشه سازی، و از سنت پیروی کنی بیاری تو برخیزم. حارث بنی تمیم را بسوی خود بخواند. آنان و گروهی دیگر، نزدیک بسه هزار کس، نزد او گرد آمدند. حارث نصر را گفت سیزده سال پیش بسبب جور و ستم از این شهر برفتم و اکنون تو مرا بر آن میداری. و چون ابن هبیره ولایت عراق یافت و مروان بن محمد را بیعت خواست، حارث نصر را گفت یزیدبن ولید مرا امان بداده است و مروان امان نداده و امان یزید را نیز نپذیرم و در این باب با نصر مخالفت کرد. نصر او را به اجتماع و اتحاد بخواند و از جدائی و افتراق نهی کرد، حارث نپذیرفت و از او جدا شد و اردوی خود مرتب کرد و به نصر پیغام فرستاد که کار را به شوری گذارد. نصر نپذیرفت. حارث جهم بن صفوان، پیشوای جهمیه را گفت که سیرت وی و آنچه که مردم را بدان دعوت میکند بر مردم بخواند، جهم چنین کرد. چون مردم سخن وی بشنیدند نزد حارث گرد آمدند، و حارث نصر را پیغام فرستاد که سالم بن احوز را از ریاست شرطه و عمال خود را از کار، برکنار سازد و کسانی تعیین کند که عمال نیکوکار و عامل بکتاب خدا برگزینند. نصر، مقاتل بن سلیمان و مقاتل بن حیان، و حارث، مغیرةبن شعبة الجهضمی و معاذبن جبلة را برگزیدند. نصر کاتب خود را فرمود سننی را که این چهار تن می پذیرند بنویسد و عمالی را که بر می گزینند بر ثغر سمرقند و طخارستان بگمارد. نصر حارث گفت اگر انقراض دولت اموی خواهی ترا بمال و عدت یاری دهم. حارث گفت: چنین باید کرد، اما کسان من در این باب با من بیعت نکنند. نصر خواست ولایت ماوراءالنهر او را دهد، حارث نپذیرفت. نصر او را گفت به کرمانی بپرداز، اگر او راکشتی در طاعت تو باشم، حارث نپذیرفت، و بدین رضا دادند که جهم بن صفوان و مقاتل بن حیان را حکم سازند، و رأی این دو بر این قرار گرفت که نصر از کار بر کنار گردد و کار را بشوری گذارند، نصر نپذیرفت و حارث با وی مخالفت کرد و کار بجنگ کشید و آتش فتنه بالا گرفت و عاقبت حارث در سنهٔ ۱۲۸ هـ . ق. (سنهٔ ۷۴۶ م.) در مقابل سور مرو کشته شد و در این حال نصر سیار خطاب بجسد او، این اشعار بگفت: یا مدخل الذل علی قومه بعداً و سحقا لک من هالک شؤمک اردی مضراً کلها و خرمن قوم بالحارک ما کانت الازد و اشیاعها تطمع فی عمرو لامالک ولا بنوسعد اذا الجموا کل طمرلونه حالک. رجوع به کامل ابن اثیر چ مطبعة الازهریة سنهٔ ۱۳۰۱ ج ۵ ص ۸۵ و ۱۴۵ و ۱۵۵ و ۱۶۲ و ۱۶۳ و ۱۶۴ و رجوع به الاعلام زرکلی ص ۲۰۲ و رجوع به ضحی الاسلام ج ۳ ص ۸۱ و ۳۲۵ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن سریج نقال. یکی از فقها و محدثین که در باب او بسیار سخن گفته اند، گروهی او را ضعیف و مجهول و حتی کذاب میدانند و گروهی او را در زمرهٔ ثقات شمرند. عبدالرحمن بن الجوزی، در کتاب مناقب احمدبن حنبل در عنوان «فی ذکر من حدث عنه من مشایخه و من الاکابر» نام او آرد و گوید از احمد حنبل روایت دارد و عبارت او در باب وی چنین است: «و منهم الحارث بن سریج النقال، انبأنا ابن خیرون قال انبأنا ابوبکر احمدبن علی بن ثابت قال انبأنا ابوطاهر محمدبن الحسین بن سعدون الموصلی قال انبأنا علی بن عمر الحضرمی قال حدثنا احمدبن الحسین بن عبدالجبار الصوفی قال حدثنا الحارث بن سریج قال حدثنا احمدبن محمدبن حنبل قال اخبرنی صاحب لی...» و ابن حبان او را ثقه میداند و گوید اصل وی از خوارزم است و در بغداد سکنی گزیده و از معتمر و دیگر علمای عراق روایت دارد و احمدبن حسن عبدالجبار صوفی و ابایعلی از او روایت کنند. حارث در سنهٔ ۲۳۶ هـ . ق. به بغداد، وفات کرده است. رجوع به مناقب الامام احمدبن حنبل، تألیف عبدالرحمن بن الجوزی چ ۱ مصر ص ۸۸ و رجوع به لسان المیزان چ حیدرآباد ج ۱ صص ۱۴۹ -۱۵۱ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن سعد. محدث است، بقول ابن حجر گروهی به اشتباه او را صحابی دانند و از او این حدیث نقل کنند: یا رسول اللََّه ارایت دواء نتداوی به... رجوع به کتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۲ ص ۷۱ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن سعدبن ابی وقاص. محدث است. رجوع به لسان المیزان چ حیدرآباد ج ۲ ص ۱۵۱ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن سعد حجوری. وی منسوب است به حجور که نام قبیله ای است از همدان و از شعراء آن قبیله میباشد و در باب جنگ ابی الهندام گوید: ان افلت النوم فلا ممات هیهات هیهات هیهات لا مخلص له ولا انفلات الیوم حتی حضر المیقات قحطان احیاء لنا اموات قد غمنی منهم ولا التفات. رجوع به تهذیب تاریخ کبیر ابن عساکر ج ۳ ص ۴۴۵ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن سعید. محدث است و از ایوب بن مدرک روایت دارد. رجوع به لسان المیزان چ حیدرآباد ج ۲ ص ۱۵۱ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن سعید (سعد) ابن ابی ذئاب الدوسی. ابن حبان او را از ثقات تابعین گفته است و گوید عمر او را بمصدقی فرستاد. حارث پسر عم ابوهریره است و یزیدبن هرمز از او روایت کند. و ابن حجر حارث را در باب «من ادرک النبی ولم یره» آورده است. رجوع به کتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۲ ص ۵۴ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن سعید. مکنی به ابی محمد. تابعی است.
[ رِ ] (اِخ) ابن ابی العلاء سعیدبن حمدان تغلبی همدانی. مکنی بابی فراس. رجوع به ابوفراس حارث بن ابی العلاء... شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن سعید کذاب و بعضی نام او را حارث بن عبدالرحمن بن سعدالمثنی گفته اند، وی از مردم دمشق مولی ابی الجلاس العبدری القرشی و یا مولی مروان بن الحکم بود ابن جابر گوید: قاسم بن مخیمرة نزد ابی ادریس خولانی شد و ابوادریس در این وقت یعنی بزمان عبدالملک قضاء دمشق داشت. و گفت حارث نزد من آمد و از من عهد گرفت که سخنان او بشنوم، اگر پذیرفتم چه بهتر، وگرنه کتمان کنم، سپس گفت: من رسول خدایم، من گفتم: تویکی از دجالهای دروغ زنی که رسول خدا (ص) از آنان خبر داد و فرمود: ان الساعة لا تقوم حتی یخرج ثلاثون دجالا کلهم یزعم انه نبیّ. و تو یکی از آنان باشی و عهد با تو روا نبود، و من امر تو با امیرالمؤمنین عبدالملک بردارم ابوادریس گفت: ترساندن وی خوب نبود کاش او را با ملایمت نزد ما می آوردی تا دستگیر کنیم. سپس ابوادریس امر حارث با عبدالملک در میان نهاد، و عبدالملک فرمان داد تا او را بیاویختند. علاءبن زیاد گوید: به هیچ کار عبدالملک جز کشتن وی حارث را غبطه نمی برم. و شنیده ام که رسول خدا(ص) گفت: لاتقوم الساعة حتی یخرج ثلاثون دجالون کذابون (کذا) کلهم یزعم انه نبی فمن قاله فاقتلوه، و من قتل منهم احداً فله الجنة. ابن ابی خیثمة روایت کند که چون حارث کذاب ظهور کرد مکحول و عبداللََّه بن ابی زکریا نزد وی شدند و او را امان دادند و گفتند دعوی خود بما آشکار کن، او گفت من نبیی از انبیاء باشم، ایشان او را رد کرده، گفتند: تو را امان نباشد و هر دو نزد عبدالملک شده دعوی وی بدو افشا کردند، حارث بگریخت و به بیت المقدس پنهان شد عبدالملک کسان بطلب وی فرستاد، تا او را دستگیر کردند و بامر او بکشتند. و نیز از عبدالرحمان بن حسان روایت شده است که حارث کذاب از اهل دمشق بود، و پدر او بحوله می زیست، و حارث مردی متعبد و زاهد بود و چون شروع بتحمید میکرد، در فصاحت بی مانند بود سپس ابلیس بر او دست یافت و او بپدر خود بحوله نوشت: اعجل علی فانی قد رأیت شیئا أتخوف ان یکون الشیطان قد عرض لی. و پدر او بر اضطراب وی بیفزود و بوی نوشت: یا بنی اقبل علی ما امرت به ان اللََّه تعالی یقول فی الشیاطین [ تنزل علی کل افاک أثیم ] فامضی لما امرت به، حارث بمسجد میشد، و با یک یک اهل مسجد بسخن می پرداخت و از آنان عهد می گرفت تا سخنان وی بشنوند، اگر گفتار وی درخور پذرفتن بود بپذیرند و گرنه کتمان کنند. و بدیشان شگفتیها مینمود، و از جمله به رخامه ای که درمسجد بود انگشت میزد و آواز تسبیح از سنگ بر می آمد و میوه های تابستان در زمستان به مردم میخورانید و میگفت از شهر بیرون شوید تا من ملائکه بشما بنمایم، و آنان را بجانب دیر مرّان میبرد، و مردانی چند را بر فراز کوه بدیشان مینمود، رفته رفته مردمی بسیار بدو گرویدند، و امر او فاش شد تا بقاسم مخیمر خبر بردند و او با قاسم نیز همان عهد و میثاق در میان آورد و دعوی خویش بگفت. قاسم گفت: دروغ گویی ای دشمن خدا و سوگند با خدا که تو پیغمبر نباشی و عهد و میثاقی با تو تمام نشود، و این خبر به ابوادریس برد و ابوادریس گفت بد کردی، لازم بود با وی رفق مینمودی تا او را دستگیر کنیم، ولی اکنون وی بگریزد سپس از مجلس خویش برخاست و بنزد عبدالملک خلیفه رفت، و ماجری بگفت. عبدالملک کسان بطلب وی فرستاد و او را نیافتند، عبدالملک به صیره شد و گفت: همهٔ عسکر من پیروان حارثند، و از این روی وی را دستگیر کردن نمیخواهند. حارث بگریخت و در بیت المقدس مخفی شد، و کسان او بیرون میشدند و مردم را بنزد وی می بردند، و مردی بصری بود به بیت المقدس و یکی از اصحاب حارث نزد وی شد و گفت در این جا مردی متکلم هست، خواهی سخنان وی شنودن؟ گفت: آری (و بلید گوید: اهل بصره استماع سخنان متکلمان دوست گیرند) و با وی برفت، و بحارث درآمدند و او بتحمید آغاز کرد،و پس از آن دعوی خود بمیان آورده گفت: من نبی مبعوث مرسل باشم، بصری گفت: سخنان تو سخت نیکوست، لیکن این دعوی تو جای تأمل است و باید در آن بیندیشم، حارث گفت: پس بیندیش؛ بصری بیرون شد، و دیگر روز نزد وی رفت و او سخنان پیشین اعاده کرد، بصری گفت: کلام تو نیکوست و در دل من جای گزید، و بتو بگرویدم، و این دین همان دین مستقیم است حارث امر کرد تا وی را در رفتن و آمدن نزد وی آزاد گذارند. بصری نزد وی میرفت و می آمد تا از مداخل و مخارج وی آگاهی یافت و دانست وی بکجا میشود و در کجا پنهان میگردد سپس از وی دستوری خواست تا ببصره شود و در آنجا مردمان را بدین وی خواند و او رخصت داد، مرد بصری در صیره بخدمت عبدالملک رسید و چون نزدیک سراپردهٔ خلیفه شد فریاد برآورد «النصیحة! النصیحة!» کسان عبدالملک گفتند: نصیحت تو چیست؟ گفت: مرا نصیحتی است امیرالمؤمنین را، و او را نزد خلیفه بردند اصحاب خلیفه گرد وی بودند، باز فریاد کرد النصیحة، عبدالملک گفت: نصیحت تو چیست؟ گفت خلوت خواهم که یک تن نیز نزد تو نباشد. و چون عبدالملک بعساکر خویش بدگمان بود و آنان را گرویدهٔ حارث کذاب ظن برده بود چنانکه سابقاً گفتیم، از خلوت بهراسید، و بدو گفت نزدیک من آی، عبدالملک بر تخت بود بصری نزدیک شد، عبدالملک پرسید چه گوئی؟ وی آهسته بگوش عبدالملک گفت: الحارث، عبدالملک از تخت بزیر آمده گفت: کجا است؟ بصری گفت: او به بیت المقدس است، و من مداخل و مخارج وی دانم، و قصه را بتمام حکایت کرد، عبدالملک گفت؛ از هم اکنون تو صاحب وی و امیر بیت المقدس و امیر هر چه که من دارم باشی، بفرما تا چه کنم؟ گفت ای امیر مؤمنان گروهی را که زبان عرب ندانند در اختیارم گذار، خلیفه امر کرد تا چهل تن از مردم فرغانه را که در عسکر وی بودند، بیاوردند و گفت باوی بروید، و هر أمر که دهد اطاعت کنید، و بحاکم بیت المقدس نوشت: که فلان تا آنگاه که از بیت المقدس بیرون شود امیر تو باشد، به هر چه فرمان کند اطاعت کن، مرد بصری به بیت المقدس شد، و فرمان بامیر آنجا بنمود، امیر گفت اکنون چه فرمائی گفت اگر توانی هر چه شمع بشهر بیت المقدس هست گردآر، و هر یک را بمردی ده و آنان را بکویها و زوایای شهر بدار و آنگاه که من گفتم بیفروزید آنان شمعها همگی بیفروزند، امیر چنان کرد. ایشان را در کویها و زوایای بیت المقدس بداشت. بصری تنها شبانه بمنزل حارث شد و حاجب را گفت: از پیامبر خدا دستوری خواه که من هم اکنون نزد وی شوم حاجب گفت: پیامبر تا صبح ندمد هیچ کس را نپذیرد، گفت بوی بگو که من بازگشته ام و شوق من بزیارت وی سبب شد که هم از گرد راه بدینجا آیم. حاجب برفت و گفتهٔ بصری بحارث رسانید، حارث رخصت کرد، بصری بخانه در آمد، و فریاد برآورد اسرجوا! یعنی مومها بیفروزید، و در همه شهر در حال شمعها افروخته شد، چنانکه گوئی روز است بصری فریاد کرد که هرکس بر شما گذرد او را دستگیر کنید، سپس بدان حجره که بر حسب عادت حارث در آن منزل داشت داخل شد، و او را بدانجا نیافت، و اصحاب حارث گفتند هیهات پیغمبر خدای را خواهید کشتن؟ خدا وی را به آسمان برد؛ بصری دست بسوراخی که مدخل سردابی بود فرو برد، و دامن جامهٔ حارث بدست وی آمد. بکشید و او را از سوراخ بیرون کرد و بفرغانیان گفت: او را بگیرید و ببندید و نگاه دارید حارث گفت: آیا کسی را که می گوید ربی اللََّه! کشتن خواهید؟ فراغانیان گفتند: این کرامت ما بود، اینک تو کرامت خویش بنمای! بصری بنزدیک عبدالملک بازگشت و قصه بگفت. عبدالملک دستور داد تا داری نصب کردند و او را بیاویختند و بمردی امر داد تا با حربه ای بروی زند، حربه بیکی از اضلاع وی خورده بازگشت، مردمان فریاد برآوردند که سلاح در تن پیغمبران کار نکند، و مردی از مسلمانان چون این بدید حربه ای بدست گرفت و بدو نزدیک شد، و در میان دو ضلع از اضلاع وی فرو برد و او را بکشت، و ابن ابی خیثمه از شیخی مکنی به ابو ربیع که گروهی از قدما را دیده بود حکایت کند، که چون حارث را در بیت المقدس دستگیر کردند، جامعه ای از آهن بر گردن وی افکندند که هر دو دست او را نیز بگردن او می پیوست، و چون بعقبهٔ بیت المقدس رسید این آیت خواندن گرفت: {/Bقُلْ إِنْ ضَلَلْتُ فَإِنَّمََا أَضِلُّ عَلی ََ نَفْسِی وَ إِنِ اِهْتَدَیْتُ فَبِمََا یُوحِی إِلَیَّ رَبِّی إِنَّهُ سَمِیعٌ قَرِیبٌ . ۱-۱۷۳۴:۵۰/}(قرآن ۳۴/۵۰) و چون این آیت بر خواند جامعه بحرکت آمد، و از گردن و دو دست وی بیفتاد. و نگاهبانان وی کرت دیگر جامعه برگردن و دستهای وی نهادند و چون بعقبهٔ دیگر رسیدند آیتی دیگر از قرآن بخواند که من اکنون آن آیت فراموش کرده ام، و کرت دیگر جامعه از گردن وی بیفتاد، و چون او را نزد عبدالملک بردند، امر به حبس وی کرد و جماعتی از اهل فقه و علم را نزد وی فرستاد تا او را پند دهند و از خدای بترسانند، و بیاگاهانند که آنچه میکند از شیطان است، و او از قبول گفتار آنان سرباز زد، و فقها بعبدالملک خبر بردند، و در آن وقت عبدالملک امر به آویختن وی داد. و باز گفته اند: آنگاه که حربه بر تن وی کارگر نیامد عبدالملک بضارب گفت: آنگاه که حربه بر تن او فرو میاوردی نام خدای بردی؟ گفت: نه فراموش کردم. گفت: این بار نام خدای ببر، و او چنان کرد و حربه بتن او فروشد. نقل باختصار از تهذیب ابن عساکر ج ۳ صص ۴۴۲ -۴۴۵. و در لسان المیزان ج ۲ صص ۱۵۱ -۱۵۲ از منتظم بن جوزی روایت کند که واقعهٔ حارث بن سعید در سال شصت و نهم از هجرت بود. و عجب این است که عسقلانی گوید ابن عساکر ذکر حارث نیاورده است.
[ رِ ] (اِخ) ابن سعیدبن قیس بن حارث بن شیبان بن فاتک بن معاویة الاکرمین الکندی. صحابی است. ابن شاهین بنقل از ابن الکلبی و طبری او را در زمرهٔ کسانی آرد که به رسولی خدمت پیغمبر رسیدند رجوع به کتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۲۹۲ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن سفیان محدث است و از بعض تابعین روایت دارد. ازدی او را در زمرهٔ ضعفا شمرده است، و یحیی بن معین گوید که او ثقه نیست. مروان ابن معاویه از وی روایت کند. رجوع به لسان المیزان چ حیدرآباد ج ۲ ص ۱۵۲ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن سفیان بن عبدالاسد مخزومی، محدث است. زبیربن بکار گوید وی برادرزادهٔ ابی سلمةبن عبدالاسد است. رجوع به کتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۲۹۲ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن سفیان بن معمربن حبیب بن وهب بن حذافةبن جمع قرشی سهمی. صحابی است و با پدر خود از هجرت حبشه باز گشت. رجوع به کتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۲۹۲ و ص ۲۹۳ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن سلمان رملی. مکنی به ابوسلیمان. محدث است. و از عراقیان روایت کند او نبسهٔ عقبةبن علقمة است. ابوزرعه و علی بن داود القنطری از او روایت کنند ابن حبان او را توثیق کند. ابن عدی در ترجمهٔ عقبةبن علقمة آرد که حارث احادیث غیر محفوظه را روایت کرده است. رجوع به لسان المیزان چ حیدرآباد سنهٔ ۱۳۳۰ ج ۲ ص ۱۵۲ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن سلمة العجلانی صحابی است، ابن اسحاق گوید او درک غزوهٔ احد کرد و ابن مندة گوید روایتی از وی شنیده نشده است. رجوع به کتاب الاصابة چاپ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۲۹۳ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن سلیل الاسدی. او حلیف علقمة ابن خصفة الطائی است و در پیری الزبا، دختر علقمة، رابزنی کرد و او را قصه ای است که منشأ مثل سائر: «تجوع الحرّة ولاتکل ثدییها» شده است. حارث راست: تهزّأت اَن رَأتنی لابسا کبرا و غایة الناس بین الموت والکبر فان بقیت لقیت الشیب راغمة و فی التعرف ما یمضی من العبر فان یکن قد علا رأسی و غیره صرف الزّمان و تغییر من الشعر فقد اروح للذّات الفتی جذلا وقد اصبت بها عیناً من البقر عنی الیک فانی لا یوافقنی عورالکلام ولاشرب علی الکدر. رجوع به عیون الاخبار ج ۴ ص ۴۷ و ۴۸ و رجوع بمجمع الامثال میدانی چ تهران، ص ۱۰۹ و ۱۱۰ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن سلیم بن ثعلبةبن کعب بن حارثة. صحابی انصاری است. عدوی، در نسب انصار، گوید که حارث درک غزوهٔ بدر کرد و در احد بشهادت رسید. رجوع به کتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۲۹۳ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن سلیم بن عبیدبن سفیان بن مسعودبن سلیمان جهنی بصری. از رجال زمان سلیمان بن عبدالملک است، و پدر او از اشراف و بزرگان قوم خود بود و در جنگ جمل با عائشه بود. رجوع به تهذیب تاریخ کبیر ابن عساکر چ شام ج ۳ ص ۴۴۵ و ۴۴۶ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن سمی بن رواس بن دالان بن صعب بن حارث بن مرهب همدانی المرهبی. ابن الکلبی گوید که او وقعهٔ قادسیه را درک کرد، و او راست: اقدم اخافهم علی الاساورة ولا تهالن لرؤس نادرة فانما قصرک موت الساهرة ثم تعود بعدها فی الحافرة. و این رجز از یکی از بنی قشیر نیز روایت شده است، و این بیت هم در جملهٔ رجز مزبور آمده است: من بعد ما کنت عظاماً ناخرة اناالقشیری اخوالمهاجرة. و بعضی بجای قادسیه یرموک گفته و در قطعهٔ فوق رومیان را اساوره گفته و با فرس اشتباه کرده است چه رومیان را بطارقه گویند نه اساوره. رجوع به کتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۲ ص ۵۴ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن سواد انصاری. صحابی است. ابوالاسود بنقل از عروة او را در زمرهٔ کسانی که غزوهٔ بدر را دیده اند آرد. رجوع به کتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۲۹۳ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن سواد انصاری. صحابی است. ابوالاسود بنقل از عروة او را در زمرهٔ کسانی که غزوهٔ بدر را دیده اند آرد. رجوع به کتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۲۹۳ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن سویدبن صامت انصاری الاوسی. ابن اثیر گوید اهل نقل را اتفاق بر این است که حارث، مجذربن ذیاد را بکشت و پیغمبر (ص) او را بجای مجذر بقتل رسانید عسقلانی در این گفتهٔ ابن الاثیر در باب اتفاق اهل نقل، نظر دارد و گوید عدوی و ابن الکلبی و قاسم بن سلام بطور قطع گویند که این واقعه مربوط به برادر وی است نه خود او. عبدالرزاق، در تفسیر خود و مسدد، در مسند خویش، از جعفربن سلیمان، و ابن منده و بارودی و جز آنها از طریق جعفر روایت کنند که حارث مسلمان بود و پس از آن مرتد گردید و بکفار پیوست و بدین سبب این آیه نازل شد: {/B«کَیْفَ یَهْدِی اَللََّهُ قَوْماً کَفَرُوا بَعْدَ إِیمََانِهِمْ ۱-۷۳:۸۶/}(قرآن کریم، ۳/۸۶)» و مردی آن را بر حارث بخواند حارث گفت: «واللََّه انک لصدوق و ان اللََّه اصدق الصادقین» و بار دیگر اسلام آورد عبدبن حمید و فریابی از طریق بن ابی نجیح از مجاهد آرند که این آیه در باب مردی از بنی عمروبن عوف نازل شده است و از طریق سدی آرند که در باب حارث بن سوید یکی از بنی عمروبن عوف آمده است. و گروهی از رواة از ابن عباس آرند که این آیه در حق مردی نازل شده است که پس از اسلام آوردن مرتد گردید ولی نام او را ذکر نمیکنند. و گروهی دیگر گویند که مردی از انصار ردّه آورد و این آیه در بارهٔ او نازل شد. ابن عساکر گوید که مجذر سویدبن صامت پدر حارث را در جاهلیت کشته بود و چون حارث در آغاز جنگ احد او را بدید وی را بقتل رسانید و بگریخت و حسان بن ثابت در این باب گوید: یا حار فی سنة من نوم اولکم ام کنت ویحک مغتراً بجبریل ام کنت یا ابن زیاد حین تقتله بغرّة فی فضاء الارض مجهول. و ابن عبدالبر چنین پندارد که حارث بن سوید، و بقولی ابن مسلم مخزومی مرتد گردید و بکفار پیوست و آیهٔ مزبور در باب او فرود آمد. رجوع بکتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۲۹۳ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن سوید التمیمی مکنی به ابوعایشه. از تابعین و محدثینی است که گویند جاهلیت را درک کرده و بقول ابن عیینة از بزرگان اصحاب عمروبن مسعود است و از او روایت کند و از علی (ع) نیز روایت دارد ابراهیم تیمی و اشعث بن ابی الشعثاء و گروهی دیگر از او روایت کنند. وفات حارث در اواخر زمان خلافت عبداللََّه بن الزبیر یعنی سنهٔ ۷۲ هـ . ق. بوده است. رجوع به کتاب الاصابة چ مصر سنه ۱۳۲۳ ج ۲ ص ۵۴ و به عیون الاخبار ج ۱ ص ۳۲۴ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن سوید التمیمی الکوفی. مکنی به ابو عائشه. ابن مندة او را صحابی میشمارد و از طریق حمید اعرج از مجاهد در باب حارث بن سوید آرد که در عهد رسول اسلام آورد و پس از آن مرتد شد و سپس با سلام باز گشت. ابن حجر گوید این قصه مربوط بحارث بن سوید انصاری سابق الذکر است. پس باید گفت که وی همان حارث بن سوید انصاری است و اگر کس دیگری باشد از زندگانی او اطلاعی در دست نیست. رجوع بکتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۲ ص ۷۱ و رجوع بحارث بن سویدبن صامت انصاری شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن سوید پدر سجاح است و سجاح همان زنی است که به عهد ابوبکر دعوی پیغامبری کرد و بعد از آن با مسیلمة الکذاب یکی شد و مسیلمه او را بزنی بگرفت. رجوع بمجمل التواریخ والقصص ص ۲۶۶ شود. و رجوع به سجاح شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن سهل بن ابی صعصعهٔ انصاری. صحابی است، از بنی مازن بن النجار، نفیلی بنقل از محمدبن سلمة از ابن اسحاق، آرد که او وقعهٔ طائف را دیده است و در آن وقعه بدرجهٔ شهادت رسیده عسقلانی گوید بعضی گفته اند که این شخص حباب بن سهل است نه حارث و شاید که این حارث و حباب دو برادر باشند. رجوع بکتاب استیعاب چ حیدرآباد ج ۱ ص ۱۱۴ و بکتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۲۹۳ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن شبل بصری، محدث است و از ام النعمان الکندیه روایت دارد یحیی و دارقطنی و بخاری و ابو حاتم وساجی و ابن جارود و عقیلی او را از ضعفا و غیر معروف دانند. و ابن حبان او را در شمار ثقات آرد. رجوع به لسان المیزان چ حیدرآباد ج ۲ ص ۱۵۲ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن شبل کرمینی شیخی است محدث از اهل بخارا و سهل بن شاذویه او را تکذیب کرده است. رجوع به لسان المیزان چ حیدرآباد ج ۲ ص ۱۵۳ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن شَبیل. محدثی است ضعیف. (منتهی الارب).
[ رِ ] (اِخ) ابن شداد. شاعری است عرب که ابن قتیبه، در عیون الاخبار، دو بیت ذیل را از او نقل میکند که در حق علی بن الربیع الحارثی گفته است: الناس تحتک اقدام وانت لهم راس و کیف یُسَوّی الرأس والقدم فحسبنا من ثناء الماد حین اذا اثنوا علیک بان یثنوا بماعلموا. رجوع به عیون الاخبار ج ۳ ص ۱۶۲ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن شریح بصری. شیخ طوسی در رجال وی را در عداد اصحاب صادق علیه السلام شمرده است. تنقیح المقال مامقانی ج ۱ ص ۲۴۵.
[ رِ ] (اِخ) ابن شریح بن ذؤیب بن ربیعةبن حارث بن نمیربن عامر النمیری صحابی است. ابن البخاری در تاریخ آرد که وفدی از بنی نمیر بخدمت پیغمبر (ص) آمدند که حارث در زمرهٔ آنها بود. و عمربن شبه او را شریح بن حارث گفته است. رجوع بکتاب الأصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۲۹۳ و ص ۲۹۴ و کتاب استیعاب چ حیدرآباد ج ۱ ص ۱۱۵ و رجال شیخ طوسی شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن شریح بن زید از قبیلهٔ هلال بن وکیلی بن مجاشع بن دارم است و او امیر خراسان بود. رجوع به عقدالفرید چ محمد سعید العریان ج ۳ ص ۲۹۸ و ج ۱ ص ۱۷۲ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن شریح منقری. شیخ طوسی در رجال خود وی را از صحاب امام باقر شمرده است. رجال مامقانی ج ۱ ص ۲۴۵.
[ رِ ] (اِخ) ابن الشرید. از بزرگان بنی عامر و از رؤساء یوم النفرات بود و در این جنگ بنی عامر بر بنی عبس غلبه کردند. رجوع بعقدالفرید چ محمد سعیدالعریان ج ۶ ص ۶ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن الشرید. از بزرگان بنی عامر و از رؤساء یوم النفرات بود و در این جنگ بنی عامر بر بنی عبس غلبه کردند. رجوع بعقدالفرید چ محمد سعیدالعریان ج ۶ ص ۶ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن شعیب عبدی. صحابی و محدث است. نووی در شرح مسلم از صاحب تجرید، آرد که او با وفد عبدالقیس بخدمت پیغمبر (ص) فرستاده شد، بعضی گویند آنکه با وفد عبدالقیس بود عبس عبدی است نه حارث بن شعیب. رجوع بکتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۲۹۴ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن شهاب از بزرگان معاصر نعمان ابن منذر و حاجب بن زرارة است و در یوم طخفه پیش نعمان بود. رجوع به عقدالفرید چ محمد سعید العریان ج ۶ ص ۸۷ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن شهاب طائی. تابعی و محدث است. شیخ طوسی او را در زمرهٔ رجال شیعه آرد و گوید که از علی (ع) روایت دارد. رجوع به لسان المیزان چ حیدرآباد ج ۲ ص ۱۵۳ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن صباح. تابعی و محدث است. شیخ طوسی او را از رجال شیعه شمرده و گوید از علی (ع) روایت دارد. رجوع به لسان المیزان چ حیدرآباد ج ۲ ص ۱۵۳ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن صبیرة (یاضبیرة) ابن سعیدبن سهم بن عمروبن هصیص بن کعب بن لؤی سهمی قرشی. مکنی به ابی وداعة صحابی است. حارث در وقعهٔ بدر اسیر گردید پیغمبر (ص) فرمود: «ان له بمکة ابنا کیساً». پسر او مطلب چهار هزار درهم فدیه پدر بداد و این نخستین کس از اسیران بدر بود که بفدیه از اسارت رها یافت. حارث و پسر او مطلب از مسلمین یوم الفتح اند. رجوع به عیون الاخبار ج ۴ ص ۷۰ و ابی وداعة، در همین لغت نامه، و قاموس الاعلام شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن صخر. شاعری از عرب است. و او راست: بضرب یُزیل الهامَ عن سَکناتِه کما ذیدَ َعن ماءِالحِیاض الغَرائِبُ. (البیان والتبیین ج ۳ ص ۳۹).
[ رِ ] (اِخ) ابن صِمَّةبن عمروبن عتیک بن عمروبن عامربن مالک بن النجار، مکنی به ابوسعد. وی از بنومبذول، از قبیلهٔ خزرج و پدر ابی جهیم است و از این رو بعضی بغلط او را با کنیة ابوجهیم ذکر کرده اند. موسی بن عقبة و ابن اسحاق و ابن عبدربه، در عقدالفرید، دیگران و او را صحابی بدری گفته اند. و شاعری در این جنگ گوید: یا رب ان الحارث بن الصمة اهل وفأ صادق و ذمة اقبل فی مهامه مهمة فی لیلة ظلماء مد لهمة یسوق بالنبی هادی الامة یلتمس الجنة فیما ثمة. و ابن عبدالبر گوید حارث جنگ احد را نیز دریافته است. و آنگاه که در این وقعه مردم بپراکندند او با پیغمبر (ص) پایداری کرد و بر مرگ با آن حضرت بیعت کرد. و بقول صاحب امتاع الاسماع یکی از هفت تن انصاری بود که با پیغمبر (ص) بماندند. و یکی از پنج تن انصاری است که بر مرگ با رسول اکرم بیعت کردند و عثمان بن عبداللََّه مخزومی را در این وقعه بکشت و سلاح و زره و خود او بتصرف در آورد. ابن اسحاق، در مغازی وابن عبدالبر، در استیعاب، و ابوالاسود، در عروة، و مقریزی در امتاع الاسماع، آرند که وی در بئرمعونة بشهادت رسید. ابن شاهین گوید پیغمبر (ص) او را با صهیب بن سنان اخوت داد. رجوع به عقدالفرید چ محمد سعید العریان ج ۳ ص ۳۲۸ و کتاب الاستیعاب ج ۱ ص ۱۱۱ و ۱۱۲ و کتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۲۹۴ و امتاع الاسماع مقریزی ص ۹۴ و ۱۳۱ و ۱۳۲ و ۱۳۸ و ۱۴۰ و ۱۴۱ و ۱۵۳ و ۱۷۱ و ۱۷۲ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن ضرار، و بقولی حارث بن ابی ضرار، الخزاعی. ابن عبدالبر، میان این حارث و حارث پدر جویریة فرق گذاشته است، و ابن فتحون، و جز او نیز جزم کرده اند که حارث غیر از پدر جویریة است. ابن حجر گوید برای آنچه گفته اند دلیلی نیاورده اند، و این مرد همان حارث بن ابی ضرار پدر جویریة میباشد. او راست: وَ عمرو اِذ اَتانا مُسْتَمیتا کَسؤنارأسَهُ عضَباً صقیلا فَلولا الَلیْلُ ما آبوا بشخص یُخَبّرُ اهلهم عنهم فتیلا. رجوع به البیان و التبیین ج ۳ ص ۱۴ و کتاب الاصابة ج ۲ ص ۷۱ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن طفیل بن سنجرة. برادر زادهٔ رضاعی عائشه است. بیشتر ارباب رجال او را تابعی گفته اند و ابن عبدالبر گوید او صحابی است. و عسقلانی گوید او را رؤیت است. رجوع به کتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۲ ص ۵۲ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن طفیل بن عمرو الدوسی. صحابی است. ابوالفرج اصفهانی گوید طفیل و خاندان او برسولی بخدمت پیغمبر (ص) رسیدند و اسلام آوردند. رجوع به کتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۲۹۵ شود.
[ رِ ] (اِخ) ابن طلحةبن ابی طلحة. یکی از حملهٔ لواءِ مشرکین در وقعهٔ احد. او بدست عاصم بن ثابت بن ابی الافلح کشته شد. رجوع به امتاع الاسماع ص ۱۲۵ شود.