معنی جویا
(نف) از جستن (جوییدن). جوینده. (آنندراج). جویان. جستجوکننده. (فرهنگ فارسی معین). طالب. طلب کننده : دلا از جان و جان تا کی یکی جویای جانان شو چو سلطان اوست بر جانها غلام خاص سلطان شو. خاقانی. نبینی که با گرز سام آمده ست جوان است و جویای نام آمده ست. فردوسی. پرستندهٔ آز و جویای کین به گیتی ز کس نشنود آفرین.فردوسی. - جویا شدن؛ پرسیدن. - || جستن. - جویا کردن : گر تو اندر چرخ گردان بنگری فعلش ترا گرچه جویا نیستی مر علم را جویا کند. ناصرخسرو. - جویا گشتن : پیموده شد از گنبد بر من چهل ودو جویای خرد گشت مرا نفس سخنور. ناصرخسرو.(اِخ) نام پهلوانی مازندرانی که بدست رستم بقتل رسید. (از آنندراج) (شرفنامهٔ منیری): یکی نامداری ز مازندران بگردن برآورده گرز گران که جویا بدش نام و جوینده بود گرایندهٔ گرز و کوبنده بود. فردوسی.(اِخ) میرزا دارا یا میرزا داراب بیک. یکی از شاعران که در کشمیر بدنیا آمد و در تبریز نشو و نما یافت و بسال ۱۱۱۰ یا ۱۱۱۸ هـ .ق . درگذشت. دیوانش مشتمل بر دیباچهٔ نثری و رباعیات و قصاید و غزلیات و چند مثنوی کوچک است. از اشعار اوست : اسیر ساده دلیهای زاهدم جویا غم زمانه بخورد و شراب ناب نخورد. مگر بگذشت دل آوارهٔ ناشاد زین صحرا که همچون آه دردآلود خیزد باد زین صحرا. اگر در گریه خودداری کنم چشمم خطر دارد ز ضبط اشک ترسم این جراحت آب بردارد نگاه او چو خونریز است از پهلوی مژگانش چو ماهی با خود این خنجر هزاران نیشتر دارد. (از ریحانة الادب ج ۱ ص ۲۸۹).
کلمات همقافیه با «جویا»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یا» برای سرودن شعر