معنی جوشیدن
8 بازدید
[ دَ ] (مص) حاصل شدن جوش بواسطهٔ حرارت و یا تخمیر و انقلاب. (حاشیهٔ برهان چ معین): بانگ جوشیدن می باشد نالهٔ بربط و طنبور و رباب. ؟ (از حاشیهٔ برهان چ معین). || غلیان کردن. || فوران کردن. بیرون آمدن آب از زمین و چشمه. (فرهنگ فارسی معین): آب کم جو تشنگی آور به دست تا بجوشد آبت از بالا و پست.مولوی. || سر برآوردن کشت. || حرارت بخرج دادن. (حاشیهٔ برهان چ معین): دولت نه به کوشیدن است، چاره کم جوشیدن است. (گلستان سعدی). || خشمگین شدن. برآشفتن : چو شاه دلیر این سخنها شنید بجوشید و از غم دلش بردمید.فردوسی. || بجوش آوردن. به غلیان آوردن. جوشاندن : و آن را بعضی عصیر سازند... و بعضی به دوشاب پزند و دیگر بجوشند. (فارسنامهٔ ابن بلخی). و به جای آب، آب باران دهند یا آب جوی را بجوشند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). || جوش پیدا کردن. دانه زدن. بثره ظاهر گردیدن : و جهت درد دندان و ورم لثه و جوشیدن دهان نافع است. (تحفهٔ حکیم مؤمن: اذخر). - جوشیدن با کسی؛ با وی و اخلاق او جور درآمدن. با وی انس و الفت گرفتن.
کلمات همقافیه با «جوشیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر