معنی جوشنده
5 بازدید
[ شَ دَ / دِ ] (نف) آنچه میجوشد. غلیان کننده. بغلیان آینده : به صبری کآورد فرهنگ در هوش نشاند آن آتش جوشنده را جوش.نظامی. || فوران کننده. متلاطم. مواج : چو از دیدگه دیدبان بنگرید زمین را چو دریای جوشنده دید.فردوسی. ملک در جنبش آمد بر سر پیل سوی بهرام شد جوشنده چون نیل.نظامی. - جوشنده مغز؛ کنایه از خشمناک است. و در بعضی فرهنگها بمعنی هوشیار آمده است. (انجمن آرای ناصری) (آنندراج).[ شَ دَ ] (اِخ) لقب اشک بن دارا، اولین پادشاه سلسلهٔ اشکانی. (مفاتیح).
کلمات همقافیه با «جوشنده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر