معنی واژه جهش
4 بازدید
[ جَ ] (ع مص) زاریدن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || آمادهٔ گریستن شدن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). آغاز کردن به گریستن. (تاج المصادر بیهقی). || آمدن: جهش الی القوم؛ اتاهم. || آماده و مهیا شدن. (ذیل اقرب الموارد): جهش للشوق و الحزن؛ تهیأ. (ذیل اقرب از لسان).[ جَ هِ ] (اِمص) از جستن، جهیدن. پرش : سر بجهد چونکه بخواهد شکست وین جهش امروز در این خاک هست. نظامی. || سرشت و خلقت و طبیعت. (برهان) (انجمن آرای ناصری) (آنندراج). طینت : چو بر تخت بنشست کرد آفرین به نیکی جهش بر جهان آفرین. فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ۲۹۶۰). چو آن بدجهش رفت نزدیک شاه ورا دید با بنده در پیشگاه.فردوسی.