معنی جهانگیر
9 بازدید
[ جَ ] (نف مرکب) فتح کنندهٔ دنیا. گیرندهٔ عالم. جهانگشا: چنین داد پاسخ که ای پهلوان جهانگیر و بیدار و روشن روان.فردوسی. دریغا که پند جهانگیر زال نپذرفتم و آمدم بدسگال.فردوسی. جهانگیر شاهی جهاندار باش مبادت از این دار و گیر انقلاب.سوزنی. سخای ابر از آن آمد جهانگیر که در طفلی گیاهی را دهد شیر.نظامی. گفتم از آسیب عشق روی بعالم نهم عرصهٔ عالم گرفت حسن جهانگیر او. سعدی.[ جَ ] (اِخ) دهی از دهستان سراجوی بخش مرکزی شهرستان مراغه. سکنه ۱۷۶ تن. آب آن از چشمه سارها. محصول آن غلات، کرچک و نخود. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۴).
کلمات همقافیه با «جهانگیر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یر» برای سرودن شعر