معنی جهانگرد
5 بازدید
[ جَ گَ ] (نف مرکب) جهان گردنده. آنکه در اقطار عالم بسیار سفر کند. سائح. سیاح. رحاله : هر بیت که گفتی آن جهانگرد بر یاد گرفتی آن جوانمرد.نظامی. قناعت توانگر کند مرد را خبر کن حریص جهانگرد را.سعدی. زهی جوفروشان گندم نمای جهانگرد شب کوک و خرمن گدای.سعدی.
کلمات همقافیه با «جهانگرد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رد» برای سرودن شعر