معنی جهانسوز
5 بازدید
[ جَ ] (نف مرکب) سوزندهٔ جهان : حریص و جهانسوز و سرکش مباش ز خاک آفریدت چو آتش مباش.سعدی. || دشمن کش. کشندهٔ خصم : خورشید چو تیغ از او جهانسوز پوشیده بشب برهنه در روز.نظامی. شیر خدا و صفدر میدان و بحر جود جان بخش در نماز و جهانسوز در دعا. سعدی. || ستوه آورنده. خسته کننده. ملالت آور: من مانده در این شب جهانسوز بی روز مباد شب بدین روز.نظامی.[ جَ ] (اِخ) لقب علاءالدین حسین، برادر قطب الدین محمد. رجوع به ترجمهٔ طبقات سلاطین اسلام ص ۲۶۲ شود.
کلمات همقافیه با «جهانسوز»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وز» برای سرودن شعر