معنی جهاندن
3 بازدید
[ جَ دَ ] (مص) جهانیدن. مصدر متعدی از جهیدن، جستن. بجستن واداشتن. پرش دادن. به جست و خیز وادار کردن. (فرهنگ فارسی معین). سکیزاندن : فرس بیرون جهاند از کل کونین علم زد بر سریر قاب قوسین.نظامی. اسب در میدان رسوایی جهانم مردوار بیش از این در خانه نتوان گوی و چوگان باختن. سعدی. || رویاندن. رویانیدن : و چون خشک شود [ درخت لیمو ] دیگرباره از بن بجهاند و باز به دو سه ساله بار آید. (فلاحت نامه). || جهاندن اسب؛ مجازاً، اشتلم کردن. دعوی باطل داشتن. (یادداشت مرحوم دهخدا): همی برجهاند یلان سینه اسب که تا من ز بهرام پور گشسب. به نو در جهان شهریاری کنم تن خویش را یادگاری کنم.فردوسی.
کلمات همقافیه با «جهاندن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر