معنی جهانداری
4 بازدید
[ جَ ] (حامص مرکب) عمل و شغل جهاندار. ملکت. سلطنت. پادشاهی. (شرفنامهٔ منیری). نگهبانی جهان. (حاشیهٔ برهان). ادارهٔ مملکت بنحوی نیکو. (فرهنگ فارسی معین): چون خداوند جهانداری و شاهی بتو داد گفت من یافتم اینک ز خداوند نظر.فرخی. در جهانداری بملک و در عدو بستن بجنگ هم سلیمان را قرینی هم فریدون را بدیل. فرخی. هر کس بجز از تو بجهانداری بنشست بیدادگر است و ملک بیخرد و مست. منوچهری. فریدون نسب پادشاهی که از وی جهانداری آمد چنان کز فریدون.سوزنی. به چه کار آیدت جهانداری مردنت به که مردم آزاری.سعدی.
کلمات همقافیه با «جهانداری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر