معنی جهانجوی
4 بازدید
[ جَ ] (نف مرکب) جهانجو: جهانجوی اگر کشته گردد بنام به از زنده دشمن بدو شادکام.فردوسی. ز هر شهر فرزانه و رای زن بنزد جهانجوی گشت انجمن.فردوسی. جهانجوی کیخسرو تاجور نشسته بر آن تخت و بسته کمر.فردوسی.
کلمات همقافیه با «جهانجوی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وی» برای سرودن شعر