معنی جهانجو
4 بازدید
[ جَ ] (نف مرکب) جهان جوینده. جویندهٔ عالم. طالب جهان. که در پیِ گرفتنِ جهان باشد. جهان گیر: بدادش از آزادگان ده هزار سواری جهانجوی و نیزه گذار.فردوسی. غره مشو بدانکه جهانت عزیز کرد ای بس عزیزکردهٔ خود را که کرد خوار مار است این جهان جهانجوی مار گیر از مارگیر مار برآرد همی دمار. عمارهٔ مروزی. || پادشاه بزرگ. سلطان کشورگشا: جهانجوی بر تخت زرین نشست بسر بر یکی تاج و گرزی بدست.فردوسی. چو خسرو زآن جهانجوی ستمگر برآرد دست بازآید بر این در.نظامی. کیانی تاج را بی تاجور ماند جهان را بر جهانجوی دگر ماند.نظامی.
کلمات همقافیه با «جهانجو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «جو» برای سرودن شعر