معنی جنیبت
5 بازدید
[ جَ بَ ] (اِ) از عربی جنیب، یدک. اسب کتل. (ناظم الاطباء). بالاد. بالاده. (فرهنگ فارسی معین): رسولدار برفت با جنیبتان و قومی انبوه. (تاریخ بیهقی ص ۲۹). برفت به استقبال رسول و بر اثر وی بوعلی رسولدار با مرتبه داران و جنیبتان بسیار. (تاریخ بیهقی ۲۸۸). جنیبت بر لب شهرود بستند ببانگ رود و رامشگر نشستند.نظامی. - جنیبت جهاندن؛ جنیبت راندن : اگر خواست ورنه جنیبت جهاند سوی حربگه کام و ناکام راند.نظامی. - جنیبت دواندن؛ جنیبت راندن : به هندستان جنیبت می دواندی غلط شد ره به بابل بازماندی.نظامی. - جنیبت راندن؛ جنیبت دواندن : سخن تا چند گویم با خیالت برون رانم جنیبت با جمالت.نظامی. همی شد تا به لشکرگاه خسرو جنیبت راند تا خرگاه خسرو.نظامی. - جنیبت کش؛ میرآخور. (غیاث اللغات). رجوع به این کلمه شود.
کلمات همقافیه با «جنیبت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بت» برای سرودن شعر