معنی جنبجنبان
6 بازدید
[ جُمْبْ جُمْ ] (ق مرکب) جنبنده. (آنندراج): سپه جنب جنبان شد و کار گشت همی بود تا روز اندرگذشت.دقیقی. دو لشکر بسان دو دریای چین تو گفتی که شد جنب جنبان زمین. فردوسی (از آنندراج). زمین جنب جنبان شد از میخ نعل هوا از درفش سران گشت لعل.فردوسی. ز پیش صف آمد سوی قلبگاه چو شد جنب جنبان دلیران شاه.فردوسی.
کلمات همقافیه با «جنبجنبان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بان» برای سرودن شعر