معنی جنباندن
7 بازدید
[ جُمْ دَ ] (مص) جنبانیدن. تکان دادن. بحرکت درآوردن. تحریک : ز جنباندن بانگ چندین جرس سری در سماعش نجنبانْد کس.نظامی. در بیان این سه کم جنبان لبت از ذهاب و از ذهب وز مذهبت.مولوی. - جنباندن پدر و مادر کسی؛ دشنام بپدر و مادر مردهٔ او گفتن. (یادداشت مؤلف): دختر شاه ایرونم خواهر ظل سلطونم دست مزنید به تنبونم پدر و مادر می جنبونم.(از یادداشت مؤلف).
کلمات همقافیه با «جنباندن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر