معنی جنبان
9 بازدید
[ جُمْ ] (نف) متزلزل. مضطرب. (یادداشت مؤلف). || جنبنده. (آنندراج). || در حال جنبیدن : وگر برهان موسی آن شماری که چوب خشک ثعبان کرد جنبان. ناصرخسرو. || متحرک. (یادداشت مؤلف). لغ: منارجنبان : این جهان هم بدان سخن ماند حرف او ساکن است یا جنبان.ناصرخسرو. باده در خیگ و بنگ در انبان گر نه دیوانه ای مشو جنبان.اوحدی. || بانَوَسان. (یادداشت مؤلف): دل کژدم ستاره ای است سرخ و جنبان. || (نف مرخم) جنباننده. (آنندراج). محرک. حرکت دهنده. سلسله جنبان : دولت اگر سلسله جنبان شود مور تواند که سلیمان شود.وحشی.[ جَمْ ] (اِخ) یکی از اقوام و طوایف نبطی از فرزندان حام بن نوح. رجوع به نخبةالدهر دمشقی ص ۲۶۶ شود.
کلمات همقافیه با «جنبان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بان» برای سرودن شعر