معنی جمجمة
5 بازدید
[ جَ جَ مَ ] (ع مص) سخن ناپیدا گفتن. (منتهی الارب). || پنهان داشتن چیزی در دل. || هلاک گردانیدن. (منتهی الارب) (از ذیل اقرب الموارد).[ جُ جُ مَ ] (ع اِ) کاسهٔ سر یا استخوانی که در آن دماغ است. ج، جمجم. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || نوعی از پیمانه است. (منتهی الارب). || چاه در شوره زار. || قدح چوبین. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || چوب قلبه که در آن آهن تعبیه کنند. (منتهی الارب). ج، جماجم. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «جمجمة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مة» برای سرودن شعر