معنی جلجلان
5 بازدید
[ جُ جُ ] (ع اِ) نوعی است از انواع تره ها که پارسیان او را «گشنیز» گویند و عرب تخم او را «جلجلان» گویند، و بعضی «جلجلان»، «کنجد» را گویند و «سمسم» را «بلداق» گویند، و یک نوع «کنجد» است به لغت رومی او را «ورسیمون» گویند و «کنجد» را به لغت رومی «سیسامن» گویند. گشنیز. (غیاث اللغات) (ترجمهٔ صیدنهٔ ابوریحان ج ۱ ص ۲۱۴). نام تره ای است که آن را گشنیز گویند. (جهانگیری) (برهان) (شرفنامه). گشنیز خشک. گشنیز خشک و کنجد. (از یادداشت های دهخدا). || در کنزاللغة، دانهٔ کنجد و دانهٔ گشنیز باشد. (برهان). دانهٔ گشنیز و کنجد. (آنندراج) (از اقرب الموارد) (منتهی الارب). و همین معنی مراد است در حدیث ابن عمر: کان یدهن بالجلجلان. و گویند کنجد در پوست قبل از درو. (از اقرب الموارد). کنجد که هنوز ندرویده باشند. تخم گشنیز. تخم گشنیز خشک. دانهٔ کنجد و گشنیز را خصوصاً هر دانهٔ صحرائی را که مأکول باشد عموماً گویند. (از یادداشت های دهخدا). - دُهْنُ الجلجلان؛ روغن کنجد. شیره. شیرج. (از یادداشت های دهخدا). || دانهٔ دل که آن را سویدا گویند. (آنندراج). نقطهٔ میان دل. میانهٔ دل که آن را سویدا گویند. دانهٔ دل. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). گویند: اصبت جلجلان قلبه. (منتهی الارب). خرج من جلجلان القلب الی قمع الاذن. (اقرب الموارد). یقال: افعل ذلک الامر فی جلجلان قلبه. (مهذب الاسماء). میان دل. (مهذب الاسماء). - جلجلان القلب و دل؛ سویدای قلب. حبةالقلب. ته دل. || به سریانی سِمسِم و کزبره را نیز شامل است. بر سِمسِم و کزبره شامل است و به لغت حبش مخصوص سمسم است و مؤلف تذکره می گوید اسم سریانی است. و ابن البیطار بدان معنی کنجد یعنی سمسم داده است. (از یادداشت های دهخدا). قوریون.
کلمات همقافیه با «جلجلان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر