معنی جلب
5 بازدید
[ جَ ] (ع مص) گناه کردن. || کشاندن از جایی بجای دیگر و از شهری بشهر دیگر برای تجارت و بازرگانی. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب). || کشیده شدن. و این لازم و متعدی استعمال شود. (از اقرب الموارد). || غوغا کردن و آوازها نمودن. || وعدهٔ شر کردن. || خشک شدن خون. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب). || خوب شدن و پوست درآوردن جراحت. (از اقرب الموارد). به شدن جراحت. (منتهی الارب). || فراهم آوردن. || کسب کردن و طلب کردن و حیله نمودن. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب). || بانگ زدن اسب را وقت دوانیدن تا درگذرد. (منتهی الارب). زجر کردن اسب را و بانگ زدن بر او از پشت سر و واداشتن او را برای مسابقه. (از اقرب الموارد). رجوع به جَلَب شود.[ جَ ] (ع اِ) جنایت. (منتهی الارب). گناه و جنایت. (ازاقرب الموارد).[ جَ لَ ] (ع مص) کشاندن ماشیه را از جایی بجای دیگر برای تجارت. || کشیده شدن. و این فعل لازم و متعدی استعمال شود. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب). در حدیث است: لاجلب و لاجنب. فرود آمدن ساعی از جای دور و امر کردن خداوند ماشیه را تا ماشیهٔ خود را کشیده بیاورد در جایی که فرود آمده است یا دور رفتن خداوند ماشیه از جای خود و ساعی را تکلیف دادن تا نزد او رود. (از منتهی الارب). لاجلب و لاجنب فی الاسلام؛ بمعنی این که صاحب ماشیه موظف نیست که آنرا بسوی ساعی (مصدق) جلب کند تا زکوة از آن گرفته شود بلکه زکاة آن نزد آبها اخذ شود. (از اقرب الموارد). || غوغا کردن و آوازها نمودن. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب). سروصدا و جاروجنجال راه انداختن. || وعدهٔ شر کردن. (منتهی الارب). تهدید ببدی کردن. (از اقرب الموارد). || خشک شدن خون. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب). || به شدن جراحت. (منتهی الارب). خوب شدن و پوست برآوردن جراحت. (از اقرب الموارد). || فراهم آوردن. || کسب و طلب کردن و حیله نمودن. || بانگ زدن اسب را وقت دوانیدن تا درگذرد. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب). رجوع به جَلب شود. || اختلاط و درآمیختن اصوات. (از اقرب الموارد). || (اِ) غوغا و آوازها. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب). شور و غوغا و فریاد. (برهان): پرخاش جنگ و جلب باشد. (حاشیهٔ برهان چ معین از لغت فرس ص ۲۱۶ «متن و حاشیه»). || کسانی که ستور را از شهری به شهری کشانند بفروختن. (منتهی الارب). اجلاب. (منتهی الارب). || صلی الله علیه و آله و سلم زن فاحشه و نابکار باشد. (برهان). زن بدکار قحبه. این معنی مخصوص بفارسی است و مأخوذ است از معنی جلب در عربی که عبارت است از «کشیدن و بردن برده و شتر و گوسفند و غیر آنها از جایی بجای دیگر برای فروش» چه زن بدکار تشبیه بمالی شده که بهر جا کشیده میشود. (از فرهنگ نظام). || هر چیز بدل و غیر اصلی. (فرهنگ نظام): مالی که جاپان میسازد اغلب جلب است. (فرهنگ نظام).[ جِ ] (ع اِ) پالان با ساز و پوشش. پالان یا چوب پالان بی تنگ و ساز. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب). رجوع به جُلب شود.[ جُ ] (ع اِ) سیاهی شب. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (تاج العروس). || ابر بی آب یا ابری که بکوه ماند. || پالان با ساز و پوشش پالان یا چوب پالان بی تنگ و ساز. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب). رجوع به جِلب شود.[ جَ لِ ] (ع اِ) صدا و آواز چیزها. (برهان).[ جُ ] (اِخ) موضعی است. (منتهی الارب). منزلی است از منازل حاجیان صنعاء در راه تهامة میان جون و جازان. (تاج العروس).
کلمات همقافیه با «جلب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لب» برای سرودن شعر