معنی واژه جسیم
5 بازدید
[ جَ ] (ع ص) تن بزرگ. (از متن اللغة). امر بزرگ تن. (از متن اللغة). بزرگ تن. (دهار). بزرگ و تناور: تا بود کی این داهیهٔ عظیم و این واقعهٔ جسیم مندفع گردد. (سندبادنامه ص ۸۴). همگنان را در مجلس انس بنشاند و هر یک را به عوارف سنی و عوائد جسیم بنواخت این دو فتح عظیم و دو کار جسیم برهانی ساطع و حجتی قاطع بود بر علو جاه سلطان. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۷۲). خدای تعالی فضل عظیم و صنع جسیم و لطف کریم خود را شامل حال و کافل روزگار خیرآثار او فرماید. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۴۶۰). کسی را اختیار کند که حق آن شغل عظیم و کار جسیم بشناسد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۷۹) || زمین بلند که بر آن آب رفته باشد. (از متن اللغة) (ناظم الاطباء). || مرد عاقل. (از متن اللغة). || خوب روی. (آنندراج). دارای اعضای متناسب و خوش اندام. (فرهنگ فارسی معین). || فربه و صاحب جسم. بمعنی تناور. فربه. بزرگ تن. بزرگ. ستبربادن. بدین. تنومند: به سم و دیده سیاه و به دست و پای سپید میان و ساقش لاغر بر و سرینش جسیم. مسعودسعد. روی دولت به همت تو سپید جسم دولت به همت تو جسیم.مسعودسعد. شفیعٌ مطاعٌ نبیٌ کریم قسیمٌ جسیمٌ نسیمٌ وسیم.سعدی. || (اِ) در بیت زیر بجای جسم بکار رفته است: ز فرط شادی اشیا چنان بخود بالید که نقطه خط شد و خط سطح گشت و سطح جسیم. سنجرکاشی (از آنندراج).