معنی جس
8 بازدید
[ جَ س س ] (ع مص) دست بسودن. (منتهی الارب) (تاج المصادر بیهقی) (ناظم الاطباء). بسودن. (المصادر زوزنی). بدست سودن. (آنندراج). برماسیدن. لمس کردن. (فرهنگ فارسی معین). لمس کردن و دست بسودن. (از متن اللغة). دست بسودن چیزی برای شناختن آن. (از اقرب الموارد). لمس با دست. لمس. اجتساس. (یادداشت مؤلف). || تیز نگریستن به چیزی. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). تیز نگریستن. (آنندراج). تیز نگریستن کسی را برای تبیین و مشخص کردن. (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). || تفحص کردن. (آنندراج). تفحص کردن از خبر. (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). واپژوهیدن خبر. (المصادر زوزنی) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (تاج المصادر بیهقی). || نبض گرفتن. (آنندراج). نبض دیدن. (یادداشت مؤلف). || زمین را درنوردیدن. (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). || خبر گرفتن و امتحان کردن. (از متن اللغة). || نواختن اوتار به انگشت سبابه و ابهام بی مضراب. (یادداشت بخط مؤلف).[ جَ س س ] (معرب، اِ) جَصّ. گچ. به پارسی گج خوانند و طبیعت وی سرد و خنک است، چون به سرکه بسرشته و بر سر کسی که رعاف داشته باشد بمالند و طلا کنند خون بازدارد، چون بر شکستگی استخوان طلا کنند نافع بود.[ جِ ] (ع صوت) کلمه ای است که بدان شتر را زجر کنند. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). اسم صوتی است که بدان شتر را زجر کنند. (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «جس»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «جس» برای سرودن شعر