معنی واژه جس
7 بازدید
[ جَ س س ] (ع مص) دست بسودن. (منتهی الارب) (تاج المصادر بیهقی) (ناظم الاطباء). بسودن. (المصادر زوزنی). بدست سودن. (آنندراج). برماسیدن. لمس کردن. (فرهنگ فارسی معین). لمس کردن و دست بسودن. (از متن اللغة). دست بسودن چیزی برای شناختن آن. (از اقرب الموارد). لمس با دست. لمس. اجتساس. (یادداشت مؤلف). || تیز نگریستن به چیزی. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). تیز نگریستن. (آنندراج). تیز نگریستن کسی را برای تبیین و مشخص کردن. (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). || تفحص کردن. (آنندراج). تفحص کردن از خبر. (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). واپژوهیدن خبر. (المصادر زوزنی) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (تاج المصادر بیهقی). || نبض گرفتن. (آنندراج). نبض دیدن. (یادداشت مؤلف). || زمین را درنوردیدن. (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). || خبر گرفتن و امتحان کردن. (از متن اللغة). || نواختن اوتار به انگشت سبابه و ابهام بی مضراب. (یادداشت بخط مؤلف).[ جَ س س ] (معرب، اِ) جَصّ. گچ. به پارسی گج خوانند و طبیعت وی سرد و خنک است، چون به سرکه بسرشته و بر سر کسی که رعاف داشته باشد بمالند و طلا کنند خون بازدارد، چون بر شکستگی استخوان طلا کنند نافع بود.[ جِ ] (ع صوت) کلمه ای است که بدان شتر را زجر کنند. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). اسم صوتی است که بدان شتر را زجر کنند. (از اقرب الموارد).