معنی واژه جزی
9 بازدید
[ جُ زا ] (ع اِ) جِ جِزْیَه، بمعنی خراج زمین و آنچه از ذمی گیرند. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (آنندراج) (از متن اللغة) (از تاج العروس). جِزی ََ. (منتهی الارب) (آنندراج) (از متن اللغة).[ جِ زا ] (ع اِ) جِ جِزْیه. (منتهی الارب) (آنندراج) (تاج العروس). رجوع به جُزی ََ شود.[ جَ زْ زی ] (ص نسبی) نسبت است به جز و آن نام جدی است که بدو نسبت کنند. و نام او محمدبن مروان بن... بود. (از لباب الانساب). و رجوع به جزی محمدبن مروان بن ثوبان شود. || و نیز نسبت است به جز از قرای اصفهان. (از لباب الانساب). و رجوع به جزی محمدبن ادریس شود.[ جُ زَی ی ] (اِخ) نام مردی. (منتهی الارب). ابن جزی بلنسی است که رحلة ابن بطوطه را تلخیص کرده است. (از تاج العروس).[ جَ زی ی ] (اِخ) نام مردی. (منتهی الارب). عبداللََّه بن مطرف بن شخیر مکنی به ابوجزی و دیگران. (از تاج العروس).[ جِ زْیْ ] (اِخ) نام مردی است. (منتهی الارب). جزیمةبن جزی صحابیست. دارقطنی گوید: اهل حدیث به کسر جیم خوانند و خطیب گوید: به سکون زاء باشد. ولی جزی بر وزن علی درست است. (از تاج العروس). ابوخزیمه سلمی یا اسلمی. وی به روایتی بر پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم وارد شد و حضرت به او دو جامه پوشاند و به روایت دیگر دو بُرد به او عطا کرد. رجوع به الاصابة فی تمییز الصحابة شود.[ جَ زْ زی ] (اِخ) محمدبن ادریس رازی حنظلی مکنی به ابوحاتم. وی از مردم قریه ای است به نام جز. او میگفت: «نحن من اهل اصبهان من قریة یقال لها جز». وی بسال ۲۷۷ هـ . ق. درگذشت. (از لباب الانساب).[ جَ زْ زی ] (اِخ) محمدبن مروان بن ثوبان بن عبدالرحمان بن جزبن بکر. جد وی بکر با ابی عبیدهٔ جراح به شام وارد شد. او از پدرش روایت کرد و ابن عفیر از وی روایت کند. (از لباب الانساب).