معنی جزح
5 بازدید
[ جَ زِ ] (ع ص) غلام جزح؛ آنکه نظر نماید و زیرکی نماید. (منتهی الارب). کودکی که نظر کند و زیرکی نماید. (ناظم الاطباء) (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). جوان زیرک و صاحب نظر. (آنندراج). جَزَح. (متن اللغة) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (منتهی الارب).[ جَ زَ ] (ع ص) آنکه نظر نماید و زیرکی نماید. (منتهی الارب). کودکی که نظر کند و زیرکی نماید. (ناظم الاطباء). آنکه چون نظر کند زیرکی نماید. (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). جَزِح. (منتهی الارب) (متن اللغة) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). رجوع به این کلمه شود.[ جَ ] (ع مص) از پی کار خود رفتن. (از ناظم الاطباء). به کار خود رفتن. (از منتهی الارب). گذشتن به حاجت و کار خود. (آنندراج). پی کار خود رفتن و به انتظار نماندن. (از متن اللغة). || بخشیدن بی آنکه در آن از کسی مشورت کرده باشد. (از منتهی الارب). بخشش کردن بدون مشورت از کسی. (ناظم الاطباء). عطا کردن بی مشورت کس. (آنندراج) (از متن اللغة). || عطای بزرگ دادن. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از متن اللغة) (آنندراج). || جدا کردن پاره ای از مال خود برای کسی. (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). جدا کردن و دادن پاره ای از مال خویش به کسی. (منتهی الارب). بخشیدن پاره ای از مال خویش به کسی. (از ناظم الاطباء). بریدن پاره ای از مال خود. (آنندراج). قال الشاعر: «[ و ] انی له من تالدالمال جازح». (از اقرب الموارد). || درآمدن آهو در جای باش خود. (آنندراج). در جای باش خود درآمدن آهو. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). || زدن درخت را تا برگ او بریزد. (آنندراج). زدن درخت را تا برگش بریزد. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). || (اِمص، اِ) دهش. (ناظم الاطباء). عطا. (آنندراج). عطیه. (متن اللغة) (اقرب الموارد). یقال: اعطاه جزحاً جزیلاً. (اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «جزح»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «زح» برای سرودن شعر