معنی جریدة

معنی جریدة

6 بازدید
[ جَ دَ ] (ع ص، اِ) جریده. شاخ دراز. تر باشد یا خشک یا شاخ برگ دورکرده. (منتهی الارب). شاخهٔ دراز، تر باشد یا خشک یا شاخهٔ برگ دورکرده. (ناظم الاطباء). جریده از خرما مانند شاخه است از دیگر درختان و مادام که برگ داشته باشد آن را جریده نگویند و برگ دار را سعفه گویند یا اینکه شاخه است خشک باشد یا تر یا شاخهٔ خشک برگ دورکرده. (از متن اللغة). شاخهٔ بی برگ. (از اقرب الموارد). شاخ درخت بی برگ. (غیاث اللغات). ج، جَرید، جَرائِد. (از منتهی الارب) (از متن اللغة) (از ناظم الاطباء). ترکه. قضیب. || گروه سواران که برای جنگ دشمن جدا کرده شوند. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). گروه سواران که برای امری جدا کرده شوند. (از متن اللغة). سواران که رجاله میان آنان نباشد. (از اقرب الموارد). گروهی جداگانه از لشکر مهمی را نامزد کرده. (السامی فی الاسامی). سوارانی را گویند که پیاده ها نباشند در ایشان. (شرح قاموس). گروه گزیده و مهمی را نامزد کرده (مهذب الاسماء). سواران که رجاله و مردم سقط و بی کاره میان آنان نباشد. زبده سوار. (از متن اللغة). یقال: جائت جریدة من الخیل. (اقرب الموارد): جریدهٔ لشکر بساختند چنان که بطلخاب سرخس پیش آیند و جنگ آنجا کنند... (تاریخ بیهقی). امیر بتاختن برفت با سواران جریده. (تاریخ بیهقی). جوقی لشکر سلطان بدید آمد سواران جریده و مبارزان خیاره. (تاریخ بیهقی). برین سان سه هزار مرد مبارز جریده با خود برنشاند. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۶۸). چون شب آمد بر ماده پیلی سبک رو و با لشکری جریده روی بطوس نهاد. لشکر همانجا بمان و تو با خاصگیان و اعیان جریده بپای. (راحة الصدور راوندی). با دو هزار سواره جریده تاختن آورد. (تاریخ سیستان). گیرد بجریده ای حصاری بخشد بقصیده ای دیاری.نظامی. جریده سواری توانا و چست بکار مصاف اندرون تن درست.نظامی. || بقیهٔ مال. (منتهی الارب) (فرهنگ نظام) (ناظم الاطباء) (از متن اللغة). باز مانده از مال. (شرح قاموس). || از شتران آنچه قوی و برگزیده شده. (از متن اللغة) (از ذیل اقرب الموارد). || نبشتهٔ روشن کرده شده. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). ج، جَرائِد. (منتهی الارب). || برهنه. (یادداشت مؤلف). || در فقه شیعه چوب کوتاه سبزی که وقت دفن زیر بغل میت گذارند. (فرهنگ نظام). چوبی که هنگام تدفین زیر بغل میت گذارند و آن را عصای قطع عرصات محشر دانند و این طریق امامیه است. (بهارعجم) (آنندراج): ز قید مرگ شود زود همچو مرگ آزاد ز چوب سرو کنی گر جریدهٔ قمری. محسن تأثیر (از بهارعجم). رجوع بجریدتان شود. || دفتر حساب. دفتر نویسنده. (زمخشری). دفتر نویسندگان. (غیاث اللغات از منتخب). و در سراج نوشته که جریده به معنی دفتر مرا ثابت نیست که عربی است یا فارسی. (از غیاث اللغات) (آنندراج). رساله ای که مصالح حکومت در آن نوشته آید. (از متن اللغة). رساله ای که در آن نویسند. (از اقرب الموارد). دفتر. (شرفنامهٔ منیری). || دفتر که جیرهٔ لشکریان در آن نوشته شود. (از متن اللغة). || رساله ای که حوادث و اخبار را در اوقات معین منتشر میکند. و این معانی تازه و حدیث است. (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). رساله های ماهیانه یا هفتگی و جز آن حاوی مسائل علمی یا سیاسی و اخبار وقت و جز آن. (یادداشت مؤلف). دفتر نوشته و روزنامه و این معنی در عربی و فارسی محدث است. (فرهنگ نظام). و رجوع به روزنامه شود.

کلمات هم‌قافیه با «جریدة»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «دة» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید