معنی جری

معنی جری

6 بازدید
[ جَ را ] (ع اِ) کودکی دختران. (منتهی الارب) (از متن اللغة). جَرائیَة. جَرایة. جَراء. (از منتهی الارب) (از متن اللغة). رجوع به کلمه های مذکور شود.
[ جَ رْیْ ] (ع مص) روان شدن آب. (از منتهی الارب). رفتن آب. (ترجمان القرآن عادل بن علی) (تاج المصادر بیهقی). روان شدن آب و مانند آن. (از ناظم الاطباء) (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). رفتن آب و جز آن. (دهار). جَرَیان. جِریَة. جَریَة. (از متن اللغة) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). و منه: «نهر سریع الجریة». (از اقرب الموارد). || برفتار آمدن اسب. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). براه افتادن اسب و جز آن. (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). || بوقوع آمدن کار. (از منتهی الارب). بوقوع پیوستن کار. (از ناظم الاطباء). روی دادن کار. (از اقرب الموارد). || قصد کردن کاری را. (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). || بوقوع پیوستن قضا. (از متن اللغة). || بحرکت آمدن خورشید و ستارگان و باد و جز آن. (از متن اللغة). || وکیل ساختن کسی را. (از اقرب الموارد).
[ جِ را ] (از ع، اِ) مأخوذ از تازی در فارسی، یا جرا وظیفه و راتبه. (غیاث اللغات) (از آنندراج). مخفف اجراء به معنی اجری، اجراء، جیره، جرایه است. رجوع به اجری شود: گفت پیغمبر که ای طالب جری هان مکن با هیچ مطلوبی مری.مولوی. چون جری کم آمدش در وقت چاشت زد بسی تشنیع او، سودی نداشت.مولوی. عقل او کم بود و حرص او فزون چون جرا کم دید شد تند و حرون.مولوی. دور از او وز همت او کاین قدر از جری ام آیدش اندر نظر.مولوی. - جری خوار؛ وظیفه خوار. راتبه بگیر. مواجب گیر: مهمان و جری خوار قصر اویند هم قیصر و هم امیر دیلم.ناصرخسرو.
[ جَ ] (از ع، ص) جری ء. بی باک. بهادر. دلاور. شجاع. (ناظم الاطباء). دلیر. (غیاث اللغات) (آنندراج). بستاخ. گستاخ. (یادداشت مؤلف). گویند: فلانی بر سر ما جری شد؛ یعنی شیرک شد و ما را زیرچاق خود کرد. (آنندراج): گویدت این گورخانه است ای جری که دل مرده بدانجا آوری.مولوی. - جری شدن؛ گستاخ گشتن. جسور شدن : ترغیب کرد آن لب میگون به بوسه ام تا می نخورد عاشق بی دل جری نشد. ترغیب (از آنندراج). - زبان جری؛ زبان گستاخ و جسور: تو بر پایی آنجا که مطرب نشیند سزد گر ببری زبان جری را.ناصرخسرو. رجوع به جری ء شود.
[ جَ ری ی ] (ع ص، اِ) وکیل. واحد و جمع و مذکر و مؤنث در وی یکسان است و بدان جهت وکیل را جری نامند که بجای موکل در جریان امر قرار گیرد. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). وکیل. (از متن اللغة) ج، اَجْریاء. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || ضامن. ج، اَجْریاء. || رسول. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). ج، اَجْریاء. (منتهی الارب) (متن اللغة). || خادم. (از متن اللغة). || مزدور. (منتهی الارب). || دلیر. (دهار). صاحب جرأة. دلیر. گستاخ. جسور. دلیرشده. (یادداشت مؤلف).
[ جَ ] (ع ص، اِ) وکیل. || رسول . (آنندراج) (غیاث اللغات).
[ جِ رْ ری ی ] (ع اِ) نوعی از ماهی است دراز و املس که پشیز ندارد. و یهود آن را نخورند. (منتهی الارب). مارماهی. (آنندراج) (دهار). نوعی است از ماهی. (مهذب الاسماء نسخهٔ خطی). لغت عربی است به فارسی مارماهی و بمصری تیلور و بسریانی سلورس و بیونانی سلورس و بهندی کچیامچهلی نامند. ماهیت آن، ماهیی است عظیم الجثه و فربه که در دریای مصر بهم میرسد و سیاه رنگ و بی فلس و با استخوان کمی و شارب آن مانند مار باریک و دراز و سر آن طویل و دهن آن مستطیل مانند خرطوم و گوشت آن رخو و با لزوجت و با سهوکت بسیار و یهود آن را نمیخورند و حکیم میرمحمد مؤمن نوشته که در تنکابن آن را اسپلی و در مازندران کلیس نامند. غیرنمکسود آن طبیعت گرم و تر و نمکسود آن طبیعت گرم و خشک دارد. افعال و خواص آن: جالی و با قوت جاذبهٔ قویه است و خوردن گوشت تازهٔ آن کثیرالغذا و مولد خون بلغمی منقی و مصفی قصبهٔ ریه و صوت و ملین بطن و جهت سل و نفث الدم نافع و گفته اند مملح آن جهت مذکور سوای سل و نفث الدم انفع است بسبب قوت جلای آن و آشامیدن نیم اوقیه خون او با هموزن آن از سرکه قاطع خونی است که از حلق آید و جلوس در طبیخ مملح آن جهت قرحهٔ امعا در ابتدا و جذب مواد بسوی ظاهر بدن و بدستور دخنهٔ آن به مقعد و احتقان آن جهت عرق النسا بی عدیل، ضماد نمکسود آن جهت جذب خار و پیکان و جذب مواد بسوی ظاهر جلد (مفید). المضار: گفته اند مولد بلغم، لزج و بطی ءالهضم و مضر گُرده و محدث برص است. و مصلح آن نمک نمودن و با سرکه و نعناع و صعتر و آبکامه و سکنجبین خوردن است. (از مخزن الادویه). ماهیی است که جز فقرات و سر آن استخوان ندارد و موهایی چون شارب دارد و سخت سیاه با پشت دراز و دهانی فراخ است و آن در مصر به قرموط معروف است و ما آن را سلور نامیم. (از تذکرهٔ داود ضریر انطاکی). نوعی از ماهی است که آنرا جِرّیث و انکلیس یا انقلیس نیز گویند. (از حاشیهٔ المعرب جوالیقی ص ۳۳۸). قسمی ماهی بی فلس و آن غیر مارماهی است. (یادداشت مؤلف از علامه). قسمی ماهی است که این حدیث دربارهٔ آن آمده: جمیع السمک حلال غیر الجریث (جری) و المارماهیج. (از بحر الجواهر). و رجوع به نشوءاللغة ص ۹۳ شود.
[ ] (ص نسبی) منسوب است به جری بن عوف که بطنی است از حذام. (از انساب سمعانی).
[ جُ رْ ری ی ] (ص نسبی) منسوب است به جرة که بطنی است از بنی تهیةبن سلیم. (از انساب سمعانی).
[ جَ رْ را ] (اِخ) نام ناحیه ای است میان قم و همدان که گروهی از اهل علم بدانجا منسوبند. (از معجم البلدان). رجوع به مرآت البلدان ج ۴ ص ۲۲۵ شود.
[ جَ ] (اِخ) دهی است از دهستان تراکمه از بخش کنگان از شهرستان بوشهر. این ده در صد و سی و چهار هزارگزی جنوب خاوری کنگان و دو هزار و پانصد گزی شمال راه فرعی لار به گله دار واقع شده و محلی جلگه و گرمسیر و مالاریایی است. ۱۲۵ تن سکنه دارد و آب آن از قنات تأمین میشود. محصول آنجا غلات و خرما و شغل اهالی زراعت و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۷).
[ جُ ری ی ] (اِخ) از اعلام است. (منتهی الارب).

کلمات هم‌قافیه با «جری»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ری» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید