معنی جروی
6 بازدید
[ جَ رَ ] (اِخ) عبدالعزیزبن وزیربن ضابئی. از بنی جری بن عوف [ از طائفه ] جذام است. وی از سرکردگان شجاع مصر و در عصر عبدالمطلب بن عبداللََّه خزاعی، والی شرطهٔ آنجا بود و با دو تن از امیران مصر بنام مطلب و سری بن حکم جنگها کرد و با پنجاه هزار سپاهی به اسکندریه روی آورد و با مسالمت و صلح آنجا را گشود. و کارش بالاگرفت و سپس برای جنگ با سری از آن شهر بیرون رفت و شکست یافت و مدت هفت ماه (۲۰۴ -۲۰۵ هـ . ق.) در محاصره قرارگرفت و مورد اصابت یکی از سنگهای منجنیق واقع شد و درگذشت. (از اعلام زرکلی ذیل عبد العزیز...).[ جَ رَ ] (اِخ) علی بن عبدالعزیزبن وزیربن ضابئی. از سرکردگان شجاع مصر بود پدر وی بر والی مصر عبدالمطلب بن عبداللََّه و سری بن حکم شورش کرد و در محاصرهٔ اسکندریه درگذشت. پس از او پسرش (صاحب ترجمه) علی بن عبدالعزیز. بسال ۲۰۵ هـ . ق. به جای او نشست و با عبداللََّه بن سری امیر مصر جنگید و پیروز شد، سپس با هم صلح کردند. وی در تنیس اقامت کرد تا زمانی که مأمون خلیفهٔ عباسی حکومت تنیس و حوف شرقی را به او داد و پس از آن میان او و پسر سری آشوبی بپا شد و عبداللََّه بن طاهر بحکم مأمون آتش آن غائله را فرونشاند و جروی را به عراق فرستاد ولی افشین دوباره او را به مصر گسیل کرد به این شرط که اموالی را که نزد او دارد برایش بفرستند ولی جروی به این وعده عمل نکرد و افشین او را کشت. (از اعلام زرکلی ذیل علی بن عبد العزیز...). و رجوع به علی بن عبدالعزیز شود.
کلمات همقافیه با «جروی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وی» برای سرودن شعر