معنی واژه جره
7 بازدید
[ جَ رْ رَ ] (اِ) خمچه و سبو. (برهان) (ناظم الاطباء). سبو. (منتهی الارب) (آنندراج). ظرف معروفی است از خزف. (از متن اللغة). ظرفی است از سفال که میان آن بزرگ است و دهن گشادی دارد. (از اقرب الموارد). ج، جَرّ. جِرار. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (متن اللغة). خمچه و سبوی (لغت محلی شوشتر نسخهٔ خطی). کوزه. سبو. سبوی . (یادداشت مؤلف): جرعه ای ز آن جام راهب آن کند که هزاران جره و خمدان کند.مولوی. || مقداری از هر چیز که توان مثل سبو برداشت. (لغت محلی شوشترنسخهٔ خطی). || نان یا نانی که در خاکستر گرم پزند. (منتهی الارب) (آنندراج) (از متن اللغة). نان یا نان خاصی است که در خاکستر یا ریگ گرم بپزند. (از ذیل اقرب الموارد از لسان). || دام آهو. (از منتهی الارب) (آنندراج). دامی است برای صید آهو و آن چوبی است که رسنی به آن بسته شده و وتری دارد و در خاک پنهان کنند که چون پای آهو وارد آن شود گرفتار گردد. یا چوبی است به اندازهٔ ذراع که کفه ای بر سر و رسنی در وسط دارد. (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). جُرَّه. (اقرب الموارد) (متن اللغة) (منتهی الارب). رجوع به این کلمه شود. || وزنی است از اوزان قدیم، که آن را ماریمنون نامند که از زیت هفتاد و دو رطل و از شراب هشتاد رطل و از عسل صد و هشت رطل باشد و گفته اند جرة بطور مطلق بیست وچهار قسط باشد و جرهٔ صغیر چهار قسط است. (از بحر الجواهر).[ جُ رْ رَ ] (ص، اِ) نرینهٔ هر جانور باشد از چرنده و پرنده عموماً. (برهان) (از آنندراج) (از انجمن آرا) (ناظم الاطباء). نر هر چیز باشد عموماً. (از لغت محلی شوشتر نسخهٔ خطی) (بهارعجم): در آن زمان که بخندد چو کبک دشمن تو عقاب جره برآید ز بیضهٔ عصفور. عثمان مختاری. از شکوه و عدل و امن او تذرو کبک را باز جره زقه داد و چرغ زیر پر گرفت. مسعودسعد. بر یاد گرز و تیغ تو محکم کنند و تیز پیلان مست یشک و پلنگان جره ناب. عثمان مختاری. درآمد شه از مهر آن نوشناز بدان جرهٔ کبک چون جره باز.نظامی. هواداری مکن شب را چو خفاش چو باز جره خور روزرو باش.نظامی. چشم شوخت جرهٔ شاهین است کز بهر شکار میزند هر دم ز مژگان بال و پر در آفتاب. ملاطغرا. چو جره باز اجل بال قهر بگشاید به پیش ضربت او چه عقاب چه عصفور. (از الغراضه). || بخصوص باز نر چه مراد از جره باز نر بود. (از برهان) (آنندراج) (انجمن آرا) (از بهارعجم) (از لغت محلی شوشتر). نر باز خصوصاً یعنی جرهٔ نر است و باز مادهٔ آن است و به نسبت باز جره، کوچک و کم شکار و ضعیف می باشد و به این معنی ترکی است. (از غیاث اللغات). || بعضی باز سپید را گفته اند خواه نر خواه ماده باشد. (برهان) (از ناظم الاطباء). || صلی الله علیه و آله و سلم دلیر و شجاع. (غیاث اللغات) (برهان) (از آنندراج) (از انجمن آرا). دلاور. پردل. (یادداشت مؤلف). || جلد و چابک. (برهان) (ناظم الاطباء): در بزم خوب تر ز تذرو ملونی اندر مصاف جره تر از باز ازرقی.اسفرنگ. لیک بود اشقر گزیدهٔ شاه جره تر ز ابلق سپید و سیاه. امیرخسرو دهلوی. بر چنین درگهی که مرغ علوش می نهد بر سپهر هفتم عش چاوش خوب روی می باید جره و چست و چابک و خامش. پوربهای جامی. || جوان در باز و دیگر پرندگان. (یادداشت مؤلف). || بعضی گویند به معنی چاردانگ هر چیز است یعنی نه بزرگ نه کوچک. (برهان). متوسط از هر چیز که نه بزرگ باشد نه کوچک. (ناظم الاطباء). || بعضی کوچک هر چیز را جره گویند. (برهان). هر چیز کوچک. (ناظم الاطباء). کوچک هر چیز هم هست. (لغت محلی شوشتر نسخهٔ خطی). || نهر آب کوچکی که از بزرگی جداکرده باشند. (ناظم الاطباء). || نام سازی است مانند شترقوه لیکن کوچکتر از آن است. (برهان). سازی است شبیه شترغو و از آن کوچکتر. (آنندراج) (ناظم الاطباء) (انجمن آرا): مغنی به آن جرهٔ جان نواز به آهنگ ما نالهٔ نو بساز.نظامی. بیا مطرب آن جرهٔ طفل وش چو طفلان ببر گیر و بنواز خوش. امیرخسرو دهلوی. || اسب که برآن سوار شوند. (غیاث اللغات): شبه آن جرهٔ بدراه که دادی زین پیش نشنیده ست و ندیده ست ندیم دوران. حکیم شفائی (از بهارعجم). - جره باز؛ بازسفید و چست و چالاک و شکاری و تند و تیز. (از ناظم الاطباء) (از فرهنگ فارسی معین): کسی چون بدست آورد جره باز فروبرده چون موش دندان به آز.سعدی. بقید اندرم جره بازی که بود دمادم سر رشته خواهد ربود. سعدی (بوستان).[ جُ رَ ] (اِمص) دلیری. (یادداشت مؤلف).[ جَ رَهْ ] (ع اِ) جِ جرهة. (از منتهی الارب). رجوع به این کلمه شود.[ جُ رْ رَ / جِ رِ ] (اِخ) قریه ای است از قرای شیراز. (برهان). قریه ای است نزدیک شیراز. (ناظم الاطباء). قریه ای از حومهٔ شیراز که گفته [اند] آن گره است و معرب آن جره است. (آنندراج): از خطهٔ شیراز گشایش مطلب کز زیر گره دارد و از بالا بند.(از آنندراج). که کره همان است و بند، بند امیر عضدالدوله است. (از آنندراج). بپارسی گره گویند. شهرکی کوچک است و هوای آن گرمسیر است و آب آن از رود است که خود رود گره گویند و منبع این رود از ماصرم است و از این شهرک جز رز خراجی و خرما و غله هیچ نخیزد و مردم آنجا بیشترین سلاح ور باشند و جامع و منبر دارد و مور جره هم از اعمال آن است. (از فارسنامهٔ ابن البلخی صص ۱۴۲ - ۱۴۳). صنیع الدوله آرد: جره اسم بلوکی است در فارس مشتمل بر شانزده قریه در میان جنوب و مغرب شیراز فی مابین این بلوک و شیراز. اول بلوک مسمی بسیاخ، دوم بلوک کوهمره ماصرم، یکی از قرای جره جعلیقان نام دارد و هوایش گرمسیر است. این بلوک از طرف طول از جانب مغرب متصل به اراضی کازرون است و از سمت مشرق بقرای خانیک و نوجین میرسد. حاصل آن غله و برنج و تنباکو و حبوبات که از آن جمله کنجد و خشخاش است و قلیلی مرکبات و چند اصله نخل در بعضی از قرا موجود است. اهالی این بلوک زارع و رعیت پیشه اند. شکار آنجا از وحوش آهو و خوک و از طیور دراج و حباری و تیهو باشد و در آن نواحی مرغزاری است که در فصل زمستان نرگس زار بسیار ممتازی است. آب آن از رودخانه ای است که آن هم معروف به جره است و منبع آن از کوهستان کوهمره ماصرم است. از منبع تا قریب ده فرسخ بجانب مشرق و میانهٔ جنوب و مشرق جریان دارد و پس از آن از میانهٔ جنوب و مغرب تا چهار فرسخ در کوهستان حرکت میکند و به بلوک جره که رسید از کوهستان خارج میشود. آب آن شیرین و گواراست ولی محاذی جره از سمت مشرق، رودخانهٔ شوری به آن ملحق میشود و همه جا بسمت جنوب جاری است و در حوالی قریهٔ جمیله که از توابع خشت است و رود فاریاب که از توابع تنگستان میباشد دو رودخانهٔ کوچک به آن می پیوندد. در کنار قریهٔ دالکی از کوهستان خارج می شود و ده فرسخ در اراضی دشتستان جریان دارد تا به دریا میریزد و از جرم که گذشت رعایا و زارعان ناگزیر از آن مینوشند و نخلستان و دشتستان از این رودخانه مشروب میگردد ولی بزراعت آنجا چندان استفاده نمیرساند. هر قریه از بلوک جره از بیست تا یکصد خانوار است و کمتر قریه ای است که مسجد نداشته باشد ولی حمام تنها یک باب در قریهٔ سیرزجان دارد که بسیار کثیف است. (از مرآت البلدان ج ۴ صص ۲۲۳ -۲۲۴). نام قصبه ای است به فارس از اعمال شیراز و نسبت بدان جرهزی است. (از تاج العروس ذیل مادهٔ جرهز). نام یکی از دهستانهای چهارگانهٔ بخش مرکزی شهرستان کازرون و حدود و مشخصات آن بقرار زیر است: از شمال به دهستانهای جروق و فامور و از خاور به ارتفاعات کوهمره سرخی و از باختر به کوههای لارآویز و سرمشهد و از جنوب به دهستان و جلگهٔ فراشبند محدود است. موقعیت آن جلگه و دامنه و رودخانهٔ جره از وسط آن جاری میگردد، هوای آن گرم و مالاریایی است و آب مشروب و زراعتی آن از رودخانهٔ جره و چشمه و قنات تأمین میشود. محصولات آن عبارتند از: غلات، برنج، حبوبات، لبنیات و جزئی مرکبات و خرما و شغل اهالی زراعت و گله داری و باغبانی است. مردم آن شیعهٔ دوازده امامی هستند و به زبان ترکی و فارسی سخن می گویند این دهستان از ۲۷ آبادی بزرگ و کوچک تشکیل می یابد و در حدود ۴۳۰۰ تن جمعیت دارند و قرای مهم آن عبارتند از: سریزجان، سرمشهد، بالاده، و ایلان جدول ترکی و مرکز دهستان، قریه جره میباشد. و طایفهٔ فارسیمدان از ایل قشقایی در این دهستان قشلاق میکنند و راه فرعی کازرون بفراشبند از وسط دهستان کشیده شده است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۷). رجوع به نزهة القلوب ج ۳ ص ۱۲۷ و فارسنامهٔ ناصری و جغرافیای غرب ایران ۱۰۹، ۱۱۰، ۱۱۱، ۱۱۲ و ۱۸۱ شود.[ جِ رِ ] (اِخ) دهی است که مرکز دهستان جره از بخش مرکزی کازرون میباشد. این ده در شصت وچهارهزارگزی جنوب خاوری کازرون در کنار راه فرعی کازرون بفراشبند واقع شده و محلی جلگه و گرمسیر مالاریایی است و ۴۴۷ تن سکنهٔ شیعهٔ فارس و ترک دارد. آب آن از رودخانهٔ جره تأمین میشود و محصول آن غلات، برنج، کنجد و ماش است و اهالی به زراعت اشتغال دارند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۷).[ جَ رْرِ ] (اِخ) دهی است از دهستان رودزرد از بخش جانکی گرمسیر شهرستان اهواز. این ده در بیست هزارگزی جنوب باختری باغ ملک و در دوازده هزارگزی جنوب راه اتومبیل رو باغ ملک به هفتگل واقع شده و محلی کوهستانی و معتدل است و ۱۰۰ تن سکنه دارد. آب آن از رود زرد تأمین میشود و محصول آن غلات و شغل اهالی زراعت است و راه اتومبیل رو دارد و ساکنین از طایفهٔ مکاوند بالا هستند. آثار سد خرابهٔ قدیمی شاهپور ذوالاکتاف در این آبادی است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۶).[ جِ رَ ] (اِخ) نام قلعه ای است به جره در ناحیهٔ کازرون که آن را قلعةالشیوخ گویند. (از تاریخ سیستان صص ۷۸ -۷۹).[ رَ ] (اِخ) نهر جره از ماصرم برخیزد و نخست مسجان را آب دهد و برود و جره و نواحی آن را آب دهد و بعضی از روستای غندجان پس با نهر بشاپور آمیخته شود و در دریا افتد. (از فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۱۵۱). رجوع بجره شود.