معنی جرع
7 بازدید
[ جَ رَ ] (ع مص) تافته تر شدن یکتاه از تاههای رسن. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). پیچیده و بافته شدن تاری از تارهای ریسمان یا چله و زه است که آشکار و برآمده است بر سایر تارهای آن ریسمان و آن ریسمان را مجرع گویند. (شرح قاموس) (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). جَرِع. (منتهی الارب). || جرعه جرعه خوردن شراب. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). اندک اندک شراب خوردن. (تاج المصادر بیهقی). || کردکردن (کذا). (شرح قاموس). || یکباره آب را خوردن. جَرع. (از اقرب الموارد). || جِ، جَرَعَه، به معنی ریگزاری که گیاهی نرویاند. (از معجم البلدان) (منتهی الارب). رجوع بجرعه شود.[ جَ ] (ع مص) فروخوردن آب را. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از متن اللغة) (آنندراج). آب خوردن. (دهار). شرب الماء. (بحر الجواهر). || یکباره آب را خوردن. جَرَع. (از اقرب الموارد). || اندک اندک خوردن شراب. (از مصادر زوزنی). رجوع به جرع شود. || فروخوردن خشم. (از متن اللغة).[ جَ رِ ] (ع اِ) رسنی که یکتاه آن تافته تر باشد. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). چله یا رسنی که یک تاه آن پیچیده و تافته شده و بر سایر تارهای آن آشکارتر باشد. (از شرح قاموس) (از متن اللغة).[ جُ رَ ] (ع اِ) جِ جُرعَه. رجوع به جرعه شود.[ جَ رَ ] (اِخ) نام موضعی است که در بیت زیر ذکر گردیده است : للما زنیة مصطاف و مرتبع ممارات اودفالمقرات فالجرع. ابن مقیل (از معجم البلدان).
کلمات همقافیه با «جرع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رع» برای سرودن شعر