معنی جرب
17 بازدید
[ جَ رَ ] (ع مص) گرگین شدن. (منتهی الارب). به مرض جرب مبتلا شدن. (اقرب الموارد) (قطر المحیط) (متن اللغة). || گرگین شدن شتران. || ویران شدن زمین. (از متن اللغة) (از منتهی الارب) (از قطر المحیط). || (اِ) عیب و نقص. (متن اللغة) (قطر المحیط) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || زنگ شمشیر. (منتهی الارب) (قطر المحیط) (متن اللغة). || خشونتی که داخل پلک عارض شود و بدان آب از چشم روان باشد. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). زنگ مانندی داخل پلک که بدان آب از چشم روان باشد. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از قطر المحیط) (از متن اللغة). || گر. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). مرض خارش. (غیاث اللغات از کشف و منتخب و بحر الجواهر). گرگنی. (دستور اللغة). مرضی است معروف که آن را گری، گرگنی، خارش، حکه و گال گویند. و آن دانه های کوچکی است که در آغاز سرخ رنگ باشد و با خارش سخت عارض بدن میشود و گاه باشد که چرک کند و آن دو نوع است جرب تر و جرب خشک. و جرب چشم بیمار که بر پلک عارض گردد و بر چهار گونه است و هر چهار قسم ریزش اشک همراه دارد و جرب کلیه دانه های کوچکی است که عارض کلیه میشود و فرق جرب با حکه آن است که مرض حکه چنانکه در آقسرایی ذکر شده فاقد دانه های ریز است. (از کشاف اصطلاحات الفنون) (بحر الجواهر): گفت هفت سال است تا مرا جرب است یعنی گر خویشتن را نخاریدم. (مجمل التواریخ). رجوع به گال و گر و گری شود.[ جَ رَب ب ] (ع ص) مرد کوتاه بالا. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از ذیل اقرب الموارد). || فریبنده. || گربز. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).[ جَ رِ ] (ع ص) گرگین. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). رجل جُرْب؛ مرد مبتلا به جَرَب. (از ابن بیطار). ج، جُرْب. جِراب. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). || (اِ) جِ جِرْبَة، به معنی کشتزار. (از منتهی الارب). رجوع به جربة شود.[ جَ ] (ع مص) تراشیدن: جرب الحجر؛ تراشیدن سنگ را. (از منتهی الارب).[ جُ رَ ] (اِ) دراج را گویند. (آنندراج). پرنده ای است صحرایی شبیه به خروس که آن را به عربی دراج گویند. (برهان): ای دادگستری که ز تأثیرعدل تو باز و عقاب خم زند از کبک و از جرب. سوزنی (از آنندراج) (از ضیا) (از انجمن آرا).[ جُ ] (ع ص، اِ) جِ جَرَب، به معنی گرگین. || جِ جِراب، به معنی انبان و خنور. || جِ اَجْرَب، به معنی گرگین. (از منتهی الارب). رجوع به کلمات مزبورشود.[ جُ رُ ] (ع اِ) جِ جِراب، به معنی انبان. (منتهی الارب). رجوع به جراب شود.[ جُ رُ ] (اِخ) ذو جُرُب؛ از قریه های ذمار است. (مراصد الاطلاع).[ جَ رَب ب ] (اِخ) نام موضعی است به یمن و ابوسعد در حدیث حنش صنعانی آنرا جَرَبّة ضبط کرده است. (از معجم البلدان).[ ] (اِخ) گروهی که به دزدی و راهزنی تن درمیدادند و بنام مخالیف جرب دار نامیده میشدند (از دزی).
کلمات همقافیه با «جرب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رب» برای سرودن شعر