معنی جراد
5 بازدید
[ جَ ] (ع اِ) ملخ. (غیاث اللغات) (دهار). ملخ و مؤنث و مذکر در آن یکسان است. (منتهی الارب). و یکی آن «جرادة» است. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (از ترجمان القرآن عادل). جُراد. (زمخشری). در کتب دارویی قدیم چنین تعریف شده است: بپارسی ملخ گویند بهترین وی فربه بود و طبیعت وی گرم و خشک بود و در دویم چون بخور کنند عسرالبول را نافع بود خاصه زنان را. و گویند دوازده عدد از وی سر بیندازند و اطرافهای وی با قدری مورد خشک مستسقی بیاشامد شفا یابد و تقطیر البول را نافع بود. و بخور کردن بدان بواسیر را سود دهد. و بریان کرده جهت گزندگی عقرب چون بخور دهند نافع بود. و مؤلف گوید اگر ملخ را سوزانند دیگران از رایحه آن بگریزند و یا بمیرند. اندرون وی و خامهٔ وی چون بر کلف طلا کنند زایل گرداند. و گویند ملخ درازپای چون بر صاحب تب ربع آویزند نافع بود. و خوردن ملخ جرب و حکه آورد. و مصلح وی بقلة الحمقا بود یا نورقثا. (از اختیارات بدیعی). پرندهٔ معروفی است که بیشتر از جانب عراق هجوم می آورد و رنگهای مختلف و پاهای فراوان دارد. در کمتر از یکهفته تخم میگذارد و بچه میکند و همهٔ گیاهان و درختهایی را که در مسیر آن قرار گیرد میخورد و تباه میسازد و دافع آن سمر مر است و بهترین آن زرد و فربه آن میباشد. طبیعت آن در دوم گرم و خشک است. (از تذکرهٔ داود ضریر انطاکی). این پرنده دو نوع دارد: جراد بری و جراد بحری. رجوع به جرادالبر و جرادالبحر شود: فارسلنا علیهم الطوفان والجراد والقمل... (قرآن ۷/۱۳۳). خشعا ابصارهم یخرجون من الاجداث کأنهم جراد منتشر. (قرآن ۵۴/۷). و یا اندر تموزی مه ببارد جراد منتشر بر بام و برزن.منوچهری. به طبل نامهٔ مستسقیان بخورد جراد به باد رودهٔ قولنجیان به پشک ذباب.خاقانی. || و ما ادری ای جراد عاره؛ یعنی نمیدانم کدام کس برد او را. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).[ جُ ] (ع اِ) جِ جُرادة. (زمخشری). ملخ. مَیگ. (یادداشت مؤلف).[ جَ رْ را ] (ع ص، اِ) رویینه مال. (منتهی الارب). روینه مال. (مهذب الاسماء) (اقرب الموارد). ج، جرّادون. (منتهی الارب). || قلعین گر. آنکه آوندهای مسین را قلع اندود میکند. ج، جرادون. (ناظم الاطباء).[ جُ ] (اِخ) نام کوهی است. (منتهی الارب). بعقیدهٔ بعضی نام کوهی است و بگفتهٔ نصر نام ریگزاری است. (از معجم البلدان).[ جُ ] (اِخ) نام موضعی است. (منتهی الارب). نصر گوید: نام ریگزار پهنی است بین بصره و یمامه که در وسط حائل و مروت در دیار بنی تمیم قرار دارد بعضی گویند در دیار بنی عامر و پاره ای گویند بین علیای تمیم و سفلای قیس واقع است و برخی گفته اند نام کوهی است. (از معجم البلدان). للمازنیة مصطاف و مرتبع مما رأت اود فالمقرات فالجرع منها بنعف جراد والقبائض من وادی جفاف مراً دنیا و مستمع. ابن مقبل (از معجم البلدان).[ جُ ] (اِخ) آبی است بدیار بنی تمیم نزدیک مروت که وقعهٔ کلاب دوم در آنجا روی داد. (از معجم البلدان) (از منتهی الارب): و لقد عرکن بآل کعب عرکةً بلوی جراد فلم یدعن عمیدا الاّ قتیلا قد سلبنا بزه تقع النسور علیه او مصفودا. جریر (از معجم البلدان). و در روایت است که حصین بن مشمت بر نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم وارد گردید و بر دین اسلام با آن حضرت بیعت کرد و پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم آبهایی به اقطاع به وی داد که از جملهٔ آنها جراد و سدیره و نماد و اصیهب بود. ولی برخی از محدثان جراذ بذال معجمه ضبط کرده اند. از اعرابی دیگر پرسیدم جراد را چگونه ترک کردی گفت آن را ترک کردم که همانند «نعامه جاثمه» یعنی جایی خصب و پر گیاه بود. (از معجم البلدان).[ جَ ] (اِخ) از عمربن خطاب روایت کند. شخصیت او معلوم نیست. ابوحاتم گوید جرادبن طارق بن یشط از عمر روایت کند و از او روایت میشود و گفته اند که ابن معین گفته است ایرادی بر او نیست. (از لسان المیزان).[ جَ ] (اِخ) ابن طهیةبن ربیعةبن وحیدبن کعب بن عامربن کلاب کلابی وحیدی. وی از شعرای مخضرم است که دورهٔ جاهلیت و عصر اسلام را درک کرد. و بگفتهٔ مرزبانی شبیب پسر او از همراهان حضرت حسین (ع) در وقعهٔ کربلا بوده است. (از الاصابة فی تمییزالصحابة).[ جَ ] (اِخ) ابن عبس یا عیسی. از روات مجهول الحال است. رجوع به الاصابة فی تمییزالصحابه شود.[ جَ ] (اِخ) ابن عیسی عقیلی، مکنی به ابوعبداللََّه. از صحابه است و روایاتی از او نقل شده است. (از قاموس الاعلام ترکی).[ جَ ] (اِخ) ابن مالک بن نویرة تمیمی. سیف در الفتوح آرد که وی با پدرش کشته شد و متمم عمویش او را مرثیه گفت. (از الاصابة فی تمییز الصحابة).[ جَ ] (اِخ) ابن مجالد، مکنی به ابومجالد. رجوع به ابومجالد شود.(اِخ) بجلی. وی جاهلیت را درک کرده و بهمراه جریره در فتح قادسیه حضور داشته است. (از الاصابة فی تمییز الصحابة).[ جَ ] (اِخ) عقیلی پدر عبداللََّه. وی از روات است و ابن منده از طریق یعلی بن الاشدق از عبداللََّه فرزند جراد از او روایتی نقل کرده است. (از الاصابة فی تمییز الصحابة).
کلمات همقافیه با «جراد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اد» برای سرودن شعر