معنی جدا گشتن

معنی جدا گشتن

5 بازدید
[ جُ گَ تَ ] (مص مرکب) قطع شدن. بریده شدن. اِنفراق. (منتهی الارب): بسا کس که گشتش جدا سر ز تن بگفتار این دیو نر اهرمن.فردوسی. در کوی تو سرهای شهیدان محبت بی ضربت جلاد جداگشته ز تن ها. روحی همدانی (از ارمغان آصفی). || دور شدن. گرفته شدن : چون بوی تو از مشک جدا گشت و زر از سنگ بیقدر شود مشک و شود سنگ مزور. ناصرخسرو. || تجزیه شدن. مجزا شدن : سیم و سیماب بدیدار تو از دور یکیست بعمل گشت جدا نقرهٔ سیم از سیماب. ناصرخسرو. || منشعب شدن. متفرع شدن : و ایشان قومی اند از کمیاک جدا گشته و بدین جای مقام کرده. (حدود العالم). || متمایز شدن. تنها شدن : از این هر دو هرگز نگشتی جدا کنارنگ بودند او پادشا. فردوسی (شاهنامه ج ۲ ص ۷۰۳). بدان تا از او شاه گردد جدا پس آنگه بسازم یکی کیمیا.فردوسی. ایمان بوجود تو جدا گشت ز کفران چون روز درخشنده جدا از شب عسعس. ناصرخسرو. || زادن. متولد شدن. زائیدن : جداگشت از او کودکی چون پری به چهره بسان بت آذری.فردوسی. ز کشتن رهانم من این ماه را مگر زین پشیمان کنم شاه را وگر نه چو زو بچه گردد جدا بجای آورم گفتهٔ پادشا.فردوسی. || دور شدن. مفارقت کردن : بتا تا جدا گشتم از روی تو کراشیده و تیره شد کار من. آغاجی (از فرهنگ اسدی نخجوانی).

کلمات هم‌قافیه با «جدا گشتن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «تن» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید