معنی جدا ماندن
6 بازدید
[ جُ دَ ] (مص مرکب) دور ماندن. تنهاماندن : کجا ماند از تو جدا بیژنا بدو بر چه بد ساخت اهریمنا.فردوسی. اگر از خانه و از اهل جدا ماندم جفت گشتستم با حکمت لقمانی. ناصرخسرو. چون یقینی که همه از تو جدا خواهد ماند زو هم امروز بپرهیز و همیدار جداش. ناصرخسرو. با تو قرب قاب قوسین آنگه افتد عشق را کز صفات خود ببعدالمشرقین مانی جدا. خاقانی. مرا ز فرقت پیوستگان چنان روزیست که بس نماند که مانم ز سایه نیز جدا. خاقانی. در چه طلسم است که ما مانده ایم با تو بهم از تو جدا مانده ایم.عطار. شنیدم که دارای فرخ تبار ز لشکر جدا ماند روز شکار.سعدی. تو در لهو و تماشائی کجا بر من ببخشائی نبخشاید مگر یاری که از یاری جدا ماند. سعدی.
کلمات همقافیه با «جدا ماندن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر