معنی جدا کردن

معنی جدا کردن

6 بازدید
[ جُ کَ دَ ] (مص مرکب) تفریق نمودن. مفروق کردن. از هم سوا کردن. علیحده کردن : قند جدا کن از اوی دور شو از زهر دند هر چه به آخر به است جان ترا آن پسند. رودکی. بر او [ کیخسرو ] آفرین کرد [ رستم ] کای نیکنام چو خورشید هر جای گسترده کام... بدان را ز نیکان تو کردی جدا تو بستی به افسون و بند اژدها.فردوسی. || برگزیدن. خوب و بد کردن. به گزین یا به گزینی کردن. بد و خوب کردن. غث و سمین کردن. چاق و لاغر کردن : جدا کرد از آن خلخی صدهزار جهان آزموده نبرده سوار.فردوسی. ز لشکر جدا کرد بهرام شیر سپاهی جهانگیر و گرد و دلیر.فردوسی. و غلامی هفتاد ترک خیاره بدست آمدند و جدا کردند تا بدرگاه عالی فرستند. (تاریخ بیهقی). شاه احول کرد در راه خدا آن دو دمساز خدائی را جدا.(مثنوی). || منفصل کردن. (ناظم الاطباء). بریدن. قطع کردن : خمار دارد و همواره باکیار بود بسا سرا که جدا کرد در زمانه خمار.دقیقی. بیفکند گوری چوپیل ژیان جدا کرد زو چرم و پای و میان.فردوسی. بدو گفت بشتاب از این انجمن هم اکنون جداکن سرش را ز تن.فردوسی. هر آن کس که او یار بندوی بود بنزدیک گستهم [ برادر بندوی ] بدگوی بود که بودند شادان ز خون پدر[ هرمزبن نوشیروان ] ز تنهای ایشان جدا کرد[ خسرو پرویز ]سر. فردوسی. گر او را جدا کرد خواهی زمن نخستین جدا کن سر من ز تن.فردوسی. سرت از دوش بشمشیر جدا کردم چون بکشتم نه ز چنگال رها کردم. منوچهری. بخندید برنا که حاتم منم سر اینک جدا کن بتیغ از تنم.(بوستان). کف دست و سرپنجهٔ زورمند جدا کرده ایام بندش ز بند.(بوستان). ملک از ناخن همی جدا خواهی کرد دردت کند ای دوست خطا خواهی کرد. احمد برمک. (از لغت فرس اسدی چ اقبال ص ۲۹۷) کسی که اشهد ان لااله الااللََّه نگوید او را سر کن بتیغ تیز جدا.؟ || دور کردن. سواکردن : ز همشان جدا کرد بر پهن دشت بر ایشان چو باد دمان برگذشت.فردوسی. مرکب من بود زمان پیش از این کرد نتانست ز من کس جداش.ناصرخسرو. از سر اکرام و از بهر خدا بیش از این ما را مکن از خود جدا.(مثنوی). جهان از جان شیرینش جدا کرد بشیرین هم جهان هم جان رهاکرد.نظامی. || متمایز کردن. متمایز ساختن. بازشناختن : سخن با خطرتواند کرد خطری مرد را جدا ز حقیر.ناصرخسرو. آن کن که خویشتن ز بهائم جدا کنی تا سوی قوم خویش فرستدت ذوالجلال. ناصرخسرو. قلم جدا کند ای شاه کهتر از مهتر بکوتهی و درازی مدان کهی و مهی. ناصرخسرو. آنکو جدا کند بخرد جوهر از عرض داند که این دو چیز لطیفند و جوهرند. ناصرخسرو. || مسترد داشتن بازگرفتن. دور داشتن از: احمد سوگند بخورد اما گفت یک امشب اسبان از شما جدا کنند و بر اشتران نشینید فردا اسبان بشما داده آید. (تاریخ بیهقی ص ۳۵۹). || به مجاز، بیرون کردن. لباس کندن. کندن لباس و جز آن. بیرون آوردن : و غلام را فرمود تا تیر از وی جدا کرد و جراحت ببست. (تاریخ بیهقی). زنی بود دیوانه... جامه های دیباش پوشانیدند و پیرایه های زر و جواهر برو بستند... آغاز سخن عاقلانه کرد... جدا کردند بهمان حال دیوانگی باز شد. (نوروزنامه). || بمجاز، منفصل شدن. جداشدن از: روزی که یخ بند عظیم بوده است اسب براند و خود را از اسب جدا کرد. (تاریخ بیهقی ص ۳۶۳). || تقسیم کردن. افراز. مفروز کردن. - جدا کردن سخن؛ فَصل الخِطاب. (ترجمان القرآن عادل). - جدا کردن میان حق و باطل؛ فرقان. (ترجمان القرآن عادل).

کلمات هم‌قافیه با «جدا کردن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «دن» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید