معنی جدا فکندن
5 بازدید
[ جُ فِ کَ دَ ] (مص مرکب) دور کردن. جدایی انداختن : اگر خزان نه رسول فراق بود چرا هزار عاشق چون من جدا فکند از یار. فرخی. رجوع به جدا افکندن شود.
کلمات همقافیه با «جدا فکندن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر