معنی جدامانده
6 بازدید
[ جُ دَ / دِ ] (ن مف مرکب) مهجور. (منتهی الارب). دورمانده. تنهاشده : جدامانده از تخت و راهی شده نیازآمده پادشاهی شده. اسدی (گرشاسبنامه ص ۳۳).
کلمات همقافیه با «جدامانده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر