معنی جحیم
5 بازدید
[ جَ ] (ع ص، اِ) آتش سخت شعله زن. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از قطر المحیط). || آتش توبرتو. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || هر آتش بزرگ که در مغاکی افروخته باشند. (منتهی الارب) (از قطر المحیط) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). آتش بزرگ. (ترجمان القرآن) (مهذب الاسماء). آتش بسیار قوی و بلند. (آنندراج) (غیاث اللغات). || جای سخت گرم. (از اقرب الموارد) (از قطر المحیط) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || یکی از نامهای دوزخ. مؤنث است. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (از قطر المحیط): فان الجحیم هی المأوی. (قرآن ۷۹ / ۳۹). و اذا الجحیم سعرت. (قرآن ۸۱ / ۱۲). و برزت الجحیم للغاوین. (قرآن ۲۶ / ۹۱). سیزده سال اگر ماند در خلد کسی بر سبیل حبس، آن خلد نماید چو جحیم. بوحنیفهٔ اسکافی (از تاریخ بیهقی ص ۳۹۰). نه کسش یاور و نه ایزد یار هر کرا نفس زد بنار جحیم. بوحنیفهٔ اسکافی (از تاریخ بیهقی ص ۳۸۸). یکی را نعیمی یکی را جحیمی. مصعبی (از تاریخ بیهقی ص ۳۸۴). روز صفین و بخندق بسوی ثغر جحیم عاصی و طاغی را تیغ علی بود مشیر. ناصرخسرو. راست کردند این خران سوگند تو پر کنی زیشان کنون بی شک جحیم. ناصرخسرو. «زر و بز هر دو نباشد» مثل عام این است یک رهت سوی جحیم است و دگر سوی نعیم. ناصرخسرو (دیوان چ تقوی ص ۳۰۰). قوله تعالی: {/Bلَهََا۱-۱۱۵:۴۴/} [ ای جهنم ] {/Bسَبْعَةُ أَبْوََابٍ لِکُلِ بََابٍ مِنْهُمْ جُزْءٌ مَقْسُومٌ ۲-۸۱۵:۴۴/} : نام اول جحیم، نام دوم جهنم، سیم سقر، چهارم سعیر، پنجم لظی، ششم هاویه، هفتم حطمه. (قصص الانبیاء جویری ص ۷). که خود زبان زبانی به حبسگاه جحیم دهد جواب بواجب که اخسئوا فیها خاقانی (دیوان چ سجادی ص ۳۱). چند از نعیم سبعهٔ الوان چو کافران کار جحیم سبعه ز امعا برآورم. خاقانی (دیوان ص ۲۴۹). کوشنده نه از پی بهشتیم جوشنده نه از غم جحیمیم.خاقانی. در درکات دوزخ و طبقات جحیم به آب حمیم و عذاب الیم معذب میدارند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۵۹). - عذاب جحیم؛ عذاب دوزخ. کنایه از عذاب سخت دردناک : ایمن از شر نفس خود بودی در غم حرقت و عذاب جحیم.ناصرخسرو. - نار جحیم؛ کنایه از آتش بزرگ یا آتش جهنم.
کلمات همقافیه با «جحیم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یم» برای سرودن شعر