معنی جبوء
5 بازدید
[ جُ ] (ع مص) بازایستادن. || ناخوش داشتن. || برآمدن. || ناگهان برآمدن. (از منتهی الارب). || پنهان شدن. (از منتهی الارب) (از قطر المحیط). || فروختن مغره را که گل سرخ باشد. (از قطر المحیط) (از منتهی الارب). || کج کردن گردن. || برجستن شمشیر از زخم گاه و کار نکردن آن: جبأ السیف؛ برجست شمشیر از زخم گاه و کار نکرد. و کذلک جبأ البصر. (از منتهی الارب) جَبأ. رجوع به جبأ شود.
کلمات همقافیه با «جبوء»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وء» برای سرودن شعر