معنی جبلت
6 بازدید
[ جِ بِ لْ لَ ] (ع اِ) آفرینش. (غیاث اللغات). خلقت. (زمخشری). جبلة. اصل. طبیعت. فطرت. طینت. طبع. غریزه. نهاد. آب و گل. خمیره. سرشت. گُهر. گوهر. ذات. منش. آفریده. عادتِ قدیم : اگر قرار جبلت ز آب و آتش خاست چرا ببرد جبلت قرار آتش و آب. مسعودسعد. انصاف در جبلت عالم نیامده ست راحت نصیب گوهر آدم نیامده ست.خاقانی. که تربیت عاقلان در او اثر کرده است و جهل قدیم از جبلت او بدر برده. (گلستان). || آفریدگان. رجوع به جبلة شود. || گروه بسیاری از هر چیز.[ ] (اِ) داروی مسهل است و معدن او اصفهان است. ابن ماسویه گوید: منبت او زمین جبستر است. مسهل بلغم و صفرا بود. (از ترجمهٔ صیدنه). در مخزن الادویه و مفردات ابن بیطار و تحفهٔ حکیم مؤمن و اختیارات بدیعی دیده نشد.
کلمات همقافیه با «جبلت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لت» برای سرودن شعر