معنی جبار
4 بازدید
[ جِ ] (ع اِ) سه شنبه... جُبار. رجوع به جُبار شود.[ جَ ] (ع اِ) صحن صحرا. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).[ جَ ] (اِخ) موضعی است در ارض غطفان. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).[ جُ ] (ع ص، اِ) بری از چیزی، یقال «انا منه خلاوة و جبار»؛ یعنی از آن بری هستم. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (المنجد). || باطل و رایگان. (منتهی الارب). الهدر. (اقرب الموارد). یقال: «ذهب دمه جباراً»؛ یعنی خونش بهدر شد. (از منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). و در حدیث است المعدن جبار؛ یعنی مزدوری که کان میکند اگر در زیر آن بمیرد مستأجر را دیت لازم نیاید. (اقرب الموارد) (آنندراج). قتلی که در آن قصاص نباشد. || تباه. هلاک. (منتهی الارب). || توجبه (سیلاب). (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). سیل. (شرح قاموس). || نام روز سه شنبه در قدیم. (منتهی الارب) (آنندراج). نامی است سه شنبه را. (مهذب الاسماء نسخهٔ خطی کتابخانهٔ لغت نامه).[ جُ ] (اِخ) آبی است مر بنی حمیس بن عامر را در بین مدینه و فید. (از معجم البلدان) (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء): الا من مبلغ اسماء عنی اذا حلت بیمن او جبار.؟ (از معجم البلدان). نظرنا فها جتنا علی الشوق و الهوی لزینب نار او قدت بجبار. ابن میاده (از معجم البلدان).[ جَ بْ با ] (ع ص، اِ) پادشاه. || سرکش. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). گردن کش. (مهذب الاسماء) (ترجمان علامهٔ جرجانی). || مسلط. قاهر. (المنجد). متکبری که غیر را بر خود حقی ننهد. (قطر المحیط) (منتهی الارب). تکبرکننده : کس فرستاد بسر اندر عیار مرا که مکن یاد بشعر اندر بسیار مرا وین فثره پیر ز بهر تو مرا خوار گرفت برهاناد از او ایزد جبار مرا.رودکی. هست جبار ولیکن متواضع گه جود متواضع که شنیده ست که جبار بود. منوچهری. جبارتری چون متواضعتر باشی باشی متواضعتر چون باشی جبار. منوچهری. چنین که کرد تواند مگر خدای بزرگ که قادرست و حکیمست و عالم و جبار. ناصرخسرو. و جباران روزگار در ربقهٔ طاعت و خدمت کشید. (کلیله و دمنه). و جباران کامکار در حریم روزگار او امان طلبیدند. (کلیله و دمنه). || کامکار. دور از آفت. بزرگوار. (مهذب الاسماء). || خرمابن دراز که دست بدان نرسد. (منتهی الارب). النخلة الطویلة تفوت ید المتناول. (اقرب الموارد). || بجبر بر کاری دارنده. (از منتهی الارب). || سخت دل. بی رحم. (ناظم الاطباء). دل سخت. بی رحم. (منتهی الارب) (آنندراج). ظالم. ستمگر. متعدی. طاغیه. ستم کننده. ظلم کننده : و اتبعوا امر کل جبارٍ عَنید. (قرآن ۱۱/۵۹). اتوعدنی بجبار عنید فها انا ذاک جبار عنید اذا لاقیت ربک یوم حشر فقل: یارب مزقنی الولید. ولید (از کتاب النقض ص ۶۶). همیشه چشم نهاده بودی تا پادشاهی بزرگ و جبار بر چاکری خشم گرفتی و آن چاکر را... زدی و فروگرفتی این مرد [ بوسهل ] از کرانه بجستی و فرصتی جستی... و المی بزرگ بدین چاکر رسانیدی. (تاریخ بیهقی ص ۱۷۵). آنچه من گفتم امشب در سر این مرد جبار بگردد و فردا ناچار در این باب رای خواهد و سخن گوید بشما رسانم آنچه گفته اند. (تاریخ بیهقی ص ۴۲۶). پسرش عبدالجبار از رسولی گرگان بازآمد و خلعتی پوشید بکدخدایی خوارزم برفت و بواسطهٔ وزارت پدر جباری شد و دست هرون و قومش خشک بر چوبی ببست. (تاریخ بیهقی ص ۶۹۴). یحیی گفت: علی مردی جبار و ستمکار است و فرمان خداوند راست. (تاریخ بیهقی ص ۴۲۳). همچنان در قهر جباران تیغ ذوالفقار هیچکس انباز و یار حیدر کرار نیست. ناصرخسرو. ای بسا تیرهای جباران تار تار از دعای غمخواران.سنائی. کمال بیوفائی و غدر او [ شیر ] را بر این میدارد که جباریست کامکار. (کلیله و دمنه). با آنچه ملک عادل انوشیروان کسری بن قباد را.. و مالیدن جباران... حاصل است می بینم که کارهای زمانه میل به ادبار دارد. (کلیله و دمنه). شما را از جور این جبار خونخوار... برهانم. (کلیله و دمنه). لعل سم شبرنگت تاج سر جباران حافظ سر و تاجت را جبار همه ظالم. خاقانی. چندین تن جباران کاین خاک فروخورده ست این گرسنه چشم آخر هم سیر نشد ز ایشان. خاقانی. زمین از شخص جباران چو نفس عالم رعنا درونسو هست گورستان و بیرونسوست بستانش. خاقانی. چو خضر پیامبر که کشتی شکست وزو دست جبار ظالم ببست.سعدی. کشندهٔ ناحق بخشم. || مرد بلندبالا و قوی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). || شکسته بند. (مهذب الاسماء). شکسته بندکننده. (از منتهی الارب). آروبند. درست کنندهٔ شکستها: کان کس از زخم تو میرد در دمار بر تو تاوان نیست باشد آن جبار.مولوی. || نیکوکنندهٔ حال. || نیکوحال شونده. || توانگرسازندهٔ فقیر. (از منتهی الارب). || قحط سخت. || شکنندهٔ کامها. (آنندراج). شکنندهٔ کارها. || خودکامه. طاغیه. دژ خدا. دش خدا. متمرد. || (اِخ) سی وهشت کوکب است از صورت بر شکل ایستاده در جانب جنوب در طریقهٔ آفتاب و بدست او عصائی و برمیان او شمشیری. (عجائب المخلوقات). صورت دوم است از صور جنوبی. (لغت نامه ذیل ثوابت): ... دوم صورت جباره ای بزرگ منش چون مردی است کمر شمشیر بسته. (التفهیم ص ۹۳). نام صورتی است از صور فلکیه از ناحیت جنوبی و آن را بر صورت مردی توهم کرده اند عصائی در دست و شمشیری بر میان و این صورت را جوزا نیز خوانند و آن سی و هشت (۳۸) کوکب است و از کواکب او منکب الجبار و قدم الجبار است که هر دو از قدر اولند و هم از کواکب او هقعه است که یکی از منازل قمر است. (از جهان دانش).[ جَ بْ با ] (اِخ) نامی است از نامهای باریتعالی. (منتهی الارب). اسمی است از اسمای خدای تعالی. (آنندراج). خداوند عالم جل شأنه. (ناظم الاطباء). لانه جبر الخلق علی امره من امره و نهیه و قیل لانه جبر مفاقرهم و کفاهم و قیل لعلوه مأخوذ من جبارالنخل. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء): هو اللََّه الذی لااله الا هو الملک القدوس السلام المؤمن المهیمن العزیر الجبار المتکبر. (قرآن ۵۹/۲۳). تا جهان باشد جبار نگهدار تو باد بخت مطواع تو چرخ بفرمان تو باد. منوچهری. جبار همه کار بکام تو رساند بادات شب و روز خداوند نگهدار. منوچهری. فصل تو بر گاو و خر بعقل و سخن بود عقل و سخن نیست جز که هدیهٔ جبار. ناصرخسرو. من رهی را جز بخشنودی تو و اولاد تو روز محشر هیچ امید از رحمت جبار نیست. ناصرخسرو. جباری که نیش پشه را تیغ قهر دشمنان گردانید. (کلیله و دمنه). لعل سم شبرنگت تاج همه جباران حافظ سر و تاجت را جبار همه عالم. خاقانی. گر توکل میکنی در کار کن کسب کن پس تکیه بر جبار کن.مولوی.[ جَ بْ با ] (ع اِ) لقب ملوک روم. (از مفاتیح). ج، جبابرة.[ ] (اِخ) کودک زمین. (سفر پیداش ۱۰:۸ و ۹) قصد از ستمکاران و جورپیشه گان و بزه کاران و درازقدان و پهلوانان باشد. جباران قبل از طوفان. (سفر پیدایش ۶:۴) مثل تیلتانیانی که در علم اساطیر یونان مذکورند بسیار زورمند و با نیرو بوده اند اما عناقیان که در قدیم ساکنان حبرون بودند در زورمندی و توانائی معروف و اسرائیلیان همواره از ایشان بیمناک بودند چنانکه جاسوسان ایشان گفتند که همانا ما در نظر آنان چون ملخ مینمودیم؛ و همین نشان و دلیلی است که عناقیان چه پایهٔ بلند و تا بچه پایه زورمند و توانا بوده اند. و از پهلوانان ایشان یکی عوج شهریار پاشان. (سفر تثنیه ۳:۱۱). و دیگری جالوت است. (اول سموئیل ۱۷:۴). و در آن زمان بعضی دیگر هم به بلندی و نیرومندی شهره بودند. ملاحظه در ایلیون و رفائیان وزمیان (شود). و چون خدای تعالی نیز بزرگ و منبع توش و توان است همانا او را جبار گویند و همچنین برجی را در فلک که دارای ۸۰ ستاره است در نیم کرهٔ جنوبی در نیمهٔ تشرین ثانی دیده شود جبار گویند. (ایوب ۳۸:۳۱) (از قاموس کتاب مقدس).[ جَ بْ با ] (اِخ) قریه ای از قرای یمن است. (از معجم البلدان) (مراصدالاطلاع).[ جَ بْ با ] (اِخ) مؤلف امتاع الاسماع چنین آرد: مردی از طائفهٔ بنی ثعلبةبن سعدبن ذبیان است. وی در غزوهٔ ذی امر بدست اصحاب رسول صلی الله علیه و آله و سلم گرفتار شد.[ جَ بْ با ] (اِخ) دهی است از دهستان کلاته چناربخش نوخندان شهرستان دره گز. در چهل هزارگزی شمال باختری نوخندان در سر راه مالرو عمومی واقع شده و محلی کوهستانی و معتدل است. و ۱۲۱ تن سکنهٔ شیعی مذهب و ترک زبان دارد. آب آنجا از قنات تأمین میشود و محصول آن غلات و پنبه است. شغل اهالی زراعت و راه فرعی بشوسه دارد. (فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).[ جَ بْ با ] (اِخ) ابن الحارث. صحابی است. (منتهی الارب). حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم او را عبدالجبار گفته است. (از منتهی الارب). پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را خبر آوردند که گروهی از طائفهٔ بنی ثعلبةبن سعدبن ذبیان و از طائفهٔ بنی محارب بن خصفةبن قیس در ارتفاعات ذی امر گرد آمده اند تا به آنحضرت حمله برند بدینجهت روز پنجشنبه هیجدهم ربیع الاول یا در بیست و پنجم این ماه یا در محرم به اختلاف اقوال با جمعی در حدود چهارصد و پنجاه تن از مدینه خارج و بدانسوی رهسپار شد. در ناحیهٔ ذی القصه مردی بنام جبار از طائفهٔ بنی ثعلبة بدست سپاهیان رسول صلی الله علیه و آله و سلم گرفتار شد و آنان را به پناهگاهها و مواضع طائفهٔ خود هدایت کرد و اعراب نیز بطرف کوهها فرار کردند... (از امتاع الاسماع ج ۱۱).[ جَ بْ با ] (اِخ) ابن الحکم السلمی... مدائنی و ابن سعد او را در زمرهٔ کسانی که بر حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم وارد شدند ذکر کرده اند. (الاصابة فی تمییز الصحابه).[ جَ بْ با ] (اِخ) ابن سُلمی یا سَلمی ابن مالک بن جعفربن کلاب بن ربیعةبن عامربن صعصعة کلابی. ابن سعد گوید وی مشرک بود و با عامربن طفیل بر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم وارد شد و اسلام آورد. روایات دیگری درباره نحوهٔ اسلام آوردن او وارد شده است. (از الاصابه فی تمییز الصحابة). و رجوع به عیون الاخبار و امتاع الاسماع و عقدالفرید ج ۱ ص ۱۸۷ شود.[ جَ بْ با ] (اِخ) ابن صخربن امیةبن خنساءبن سنان بن عبیدبن عدی بن غنم بن کعب بن سلمة انصاری و سلمی مکنی به ابی عبداللََّه صحابی است. موسی بن عقبه بنقل ابن شهاب او را از اصحاب عقبه و ابوالاسود از مردم بدر دانسته اند. وی خراص (کسی که مقدار محصولات زراعتی و میوه و غیره را بتخمین معلوم میکند) اهل مدینه بود. گویند وقتی که عمر یهودیان خیبر را اخراج کرد با جباربن صخر که خراص اهل مدینه بود بدانسوی شد و این شخص بحساب آنان رسیدگی کرد. بعضی روایات نیز از او آورده اند. (از الاصابه فی تمییزالصحابه). رجوع به تاریخ الخلفاء ص ۱۱۲ و امتاع الاسماع ص ۴۷، ۹۲، ۳۲۸، ۴۴۴ شود.[ جَ بْ با ] (اِخ) انصاری. رجوع به جباربن صخربن امیه شود.[ جَ بْ با ] (اِخ) سُلمی یا سَلمی. رجوع به جباربن سلمی بن مالک شود و نیز رجوع به جباربن صخربن امیه شود.
کلمات همقافیه با «جبار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بار» برای سرودن شعر