معنی جای ماندن
6 بازدید
[ دَ ] (مص مرکب) بجای ماندن رها کردن. ترک گفتن. باقی گذاشتن : و چندین ولایت بشمشیر گرفته ایم و سخت با نامست، آخر فرع است و دل در فرع بستن و اصل را بجای ماندن محال است. (تاریخ بیهقی ص ۱۸). و ایشان بسیج رفتن کردند چگونگی آن و بدرگاه رسیدن را بجای ماندم که نخست فریضه بود راندن. (تاریخ بیهقی ص ۱۱).
کلمات همقافیه با «جای ماندن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر