معنی جانفزای
6 بازدید
[ فَ ] (نف مرکب) جان فزاینده. نشاطآورنده : جهان دار یزدان گوای منست که دیدار تو جانفزای منست.فردوسی. جهان جانگزای است و او جانفزای جهان گم کننده ست و او رهنمای. (گرشاسب نامه). شعر من بر علم من برهان بس است جانفزای و صاف چون آب زلال. ناصرخسرو. سلک جواهر است خط جانفزای صدر چون صدر جوهری بود آری بود چنین. سوزنی. مرا دلی است پر ز خون به بند زلف تو درون پناه می برم کنون بلعل جانفزای تو.خاقانی. بدو چشم تو که از جان اثری نماند با ما ز نسیم جانفزایت اثری فرست ما را. خاقانی. گفت ای نفس تو جان فزایم اندیشهٔ تو گره گشایم.نظامی. برآراستندی بفرهنگ و رای سخنهای دل پرور جانفزای.نظامی. بیا ساقی آن شربت جانفزای بمن ده که دارم غم جانگزای.نظامی. در هوای لطیف جای کند خواب و آرام جانفزای کند.نظامی. عشق آن زنده گزین کاو باقی است وز شراب جانفزایت ساقی است.مولوی. دیدار دلفروزش در پایم ارغوان ریخت گفتار جانفزایش در گوشم ارغنون زد. سعدی. هوای دلگشایش و آب جانفزایش شباب عیسی مریم. (ترجمهٔ محاسن اصفهان. ص ۸). یاقوت جانفزایش از آب لطف زاده شمشاد خوشخرامش در ناز پروریده. حافظ. روز آنسوی کوه سرمست است از نفس های جانفزای صبوح.؟ || روز بیست و سوم از ماه ملکی. (از برهان) (آنندراج).
کلمات همقافیه با «جانفزای»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ای» برای سرودن شعر